پازل چیدن
خط شلوغ بود و به کمک همکارانم شتافتم.
مدیر مدرسه ای زنگ زد که شاگرد سابقش، آمده به مدرسه و میگوید خانه نمیروم.
از او خواستم که گوشی را به دختر دهد. ۱۳ سال داشت و گریان بود و میگفت ظهر باید به خانه میرفت و نرفته است و میترسد بابایش عصبانی باشد. گویی این نرفتن اعتراضی بوده برای آنکه در خانه دیده نمیشود، اما مطمئنم نبودم. تعداد اعضا خانواده را پرسیدم،یک برادر بزرگتر دانشگاهی داشت بیست و هفت ساله و خواهری که ازدواج کرده بود.
آخری هستی؟ پرسیدمش.
آری، و مادرم هفت سال که داشتم مرد. پاسخم داد.
از نوع رابطه اش با نامادری اش پرسش را ادامه دادم. گفت سال پیش خیلی خوب شده. پدرت را دوست دارد؟ آری و اینکه تا به حال او را نزده است.
در واقع گمانم تقویت شد که دخترک از اینکه،از چشم پدر بی افتد، میترسد.
تقریباً پازلم تکمیل شده است و میتوانستم راه حل بدهم.
میتوانی به برادرت زنگ بزنی و بگویی دنبالت بیاید و به همراه برادر به خانه ورود کنی؟
پاسخش مثبت بود.
اگر مشکلی خوردی با ما تماس بگیر.
تلفن را به مدیر مدرسه سابقش میدهد. از او درخواست میکنم که از مشاور مدرسه برای آنها یک مشاوره خانوادگی بگیرد. با این که دخترک دیگر دانش آموز او نبود، قبول میکند. تشکر میکنم و حسم را به ایشان میگویم: اینکه حس خوبی گرفتم از این که مدیری دلسوز خارج از وقت مدرسه، دل نگران دانش آموز سابقش باشد، و به فکر کمک کردن به او.
اگر برادر آمد و مشکل خورد با ما تماس بگیرید.
پی نوشت:
۱.شاید این پازلی که از پرسش و پاسخ با دخترک تکمیل کردم را مدیر مدرسه هم میتوانست انجام دهد. اما در آن لحظه امکان ذهنی آن را نداشت. دختری مضطرب، خارج از ساعت اداری، رخ به رخ دیدار کردن و... امکان تفکر این چنین را از او گرفته بود. اما یک تماس و گفتگو با فردی که هیجان آنها را ندارد و قدرت تجزیه و تحلیل خود را به دلیل غلبه هیجان از دست نداده است، توانست آن دختر را کمک کند. در واقع اتفاقی ساده را اجازه نداد، که تبدیل به مسئله یا مشکل شود.
پیشنهاد میکنم، فردی، ارگانی، تلفنی، « دوستی»، یک جای ذهنمان ذخیره داشته باشیم که در موقعیت های هیجانی که قدرت تجزیه و تحلیل نداریم و هیجان بر همه وجود و تعقلمان مستولی شده است، با او تماس گرفته و به تجزیه و تحلیل و پازلی که او بی هیجان منفی، میچیند اعتماد کنیم
بشخصه من از چنین دوستانی بسیار بهره میبرم.
۲. فضای مشاوره را بخصوص پیرامون نوجوان و تغییرات هورمونی که در او اتفاق میافتد، جدی تر بگیریم.
۳. گاهی دوست داشتن، معنی فرار کردن از او و سپس در آغوش او پریدن میدهد.
۴.در زدم و گفت کیست، گفتمش ای دوست، دوست
گفت در آن دوست چیست ؟ گفتمش ای دوست، دوست
گفت اگر دوستی! از چه در این پوستی ؟
دوست که در پوست نیست! گفتمش ای دوست، دوست
گفت در آن آب و گِل، دیده ام از دور دل
او به چه امّید زیست؟ گفتمش ای دوست، دوست
گفتمش این هم دمی است، گفت عجب عالمی است
ساقی بزم تو کیست؟ گفتمش ای دوست، دوست
در چو به رویم گشود، جمله ی بود و نبود
دیدم و دیدم یکی است، گفتمش ای دوست، دوست!
معینی کرمانشاهی
@parrchenan