فهم تو
پرچنان خوانندگان عزیزی دارد.
یکی از خوانندگانش، پیرامون موضوعی که قبل تر ها نوشته بودم، حساس شده و پیگیر آن بود.
بعد از مدتی پیام داد که پایان آن چه شد؟
و من یادم نمی آمد که موضوع چه بود؟
وقتی که موضوع نوشته را بیان کرد، توضیح مختصری دادم.
سخن راوی:
به فکر فرو رفتم، چرا من که نویسنده آن بودم، خاطرم نمانده بود و اویی که خواننده آن بود،مشتاق شنیدن پایان ماجرا.
و پاسخی یافتم در خور تأمل:
او به این دلیل که خود درگیر مشکلاتی شبیه به آن موضوع نوشته داشت با آن نوزاد هم ذات پنداری کرده بود و دل نگران بود.
اما من، هم ذات پندار نبوده و تنها راوی، بودم. و اینگونه به اهمیت راوی و روایت پی بردم. شاید کار ما این باشد که تا میتوانیم راوی باشیم، تا تار و پودهای انسانی را به کمک هم ذات پنداری که ممکن است اتفاق افتد گره زنیم.
بیتی از عطار، را هم فهمی دگر کردم:
هرچه در فهم تو آید آن بود مفهوم تو
این تک مصرع ویکتنشناتینی، موضوع هم ذات پنداری، راوی شدن، نشدن، چگونه راوی شدن، چرا راوی شدن، به یاد ماندن، فراموش کردن را برایم باز تعریف کرد.
@parrchenan