نسخ سیب یا سیگار
پرونده ای بود حساس و نیاز به حضور دو همکار مرد برای کنترل کردن دو مددجو خانم نیاز میشد .
از بیمارستان روان که در حال انتقال آن دو بودیم، همکارم قصه و سناریو را به سمتی برد که آن دو باج خواهی کردند.
«نَسَخیم. سیگار میخواهیم»...
و با این قصه، تا رسیدن به مقصد جلو رفتیم.
چند روز پیش یکی از آنها را قرار بود به مرکزی دیگر ببریم. در ابتدا سلام و احوالی کردم. از کیفم، سیب و پرتقالی که با خود داشتم را نشان دادم و گفتم زمان طولانی است و مقصد دراز. تا رسیدن بدانجا با هم قسمت کنیمش.
معمولاً اول صبح میوه در خورجین دوچرخه میگذارم. رسمی که مادر از همان سالهای دور بر من، درونی کرد.
صبح بیرون میزنم و تا شب خانه نیستم. شب هم که تا برکابم و به منزل برسم، خسته، تشنه و گرسنه هستم.
و تا دمنوش یا شربت بنوشم و شامی میل کنم، جایی برای میوه نمیماند و کم کم چشمم سنگین میشود. به همین دلیل، صبح اول صبح میوه در خورجین میاندازم تا هر گاه فرصت شد آن را میل کنم.
باری
بعد از نزدیک به دو ساعت، به مرکز مربوطه رسیدیم.
منتظر پذیریش بودیم. دخترک صدایم کرد که سیب چی شد؟
و سیب قسمت او شد
نتیجه راوی:
همچنان تعریفم از انسان، حیوان قصه گو است.
ما انسان ها، با قصه های مان، با سناریو هایمان، با صحنه پردازی هایمان، داستان های هر روزه خود و دیگری را میسازیم.
فرق نَسَخ سیگار شدن یا میل به سیب به دندان کشیدن، در داستانی است که اجرا میکنیم، میسازیم.
داستان ها و قصه های خوب برای خود و دیگری ها خلق کنیم و خالق و فاعل و کنشگری کنیم.
زندگی صحنهٔ یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمهٔ خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
ژاله اصفهانی
@parrchenan