معمولاً کتابی که می‌خوانم تا چند هفته در فضای آن قرار می‌گیرم.

فوتبال را نود دقیقه از تلویزیون دیدم و بقیه آن را در رادیو گوش دادم

 به پنالتی ها رسیده بود و در ایستگاه آخر اتوبوس، پیاده شدم.

 مردم جلوی دکانی ایستاده بودند و از تلویزیون آن دکان، ضربه های پنالتی را تماشا می‌کردند. من از رادیو شنیدم که حریف گل نکرد و بازیکن ما گل کرد، اما تماشاچی های پشت ویترین هنوز منتظر بودند. یعنی حداقل شش هفت ثانیه من از آنها به واقعیت نزدیک تر بودم.

چرا؟

چون تلویزیون زمان پخش را به تاخیر می اندازد تا امکان سانسور برایش فراهم شود.

 

 به کتاب ملت_ دولت فکر میکنم و اینکه چگونه عدم درک این مفهوم، کل سیستم ما را به حالت دوگانه درآورده است. و در آن لحظه متوجه شدم، دوگانگی حتی در سازمان های خُرد و جزئی ما نیز نفوذ و تسری پیدا کرده است. یک دو شقه و نه یک یگانه کامل.

 حساب کنید، سازمانی که یک رئیس دارد، هم فکر هم جهت، هم راستا و...هستند امکان یگانگی نیافته اند. رادیو و تلویزیون، یک ریس دارد اما امکان اینکه، یک مسابقه را بصورت یگانه پخش کنند را نیافته اند.

حال آنکه راه حل آن به نظرم بسیار ساده است. فقط کافیست گزارش گر رادیو، از تلویزیون ایران، گزارش کند!!

گویی حالت دوگانه برای ذهن منِ ایرانی جا افتاده است، ذهن ما چه در سازمان، چه در گروه، چه در سطح کشور، بصورت یک پارچه و کل فکر نمی‌کند و مهم‌ترین دلیل آن نیز با زید آبادی هم داستانم که مفهوم ملت _ دولت را مراد نکردیم.

 ما ملی فکر نمی‌کنیم. یا فانتزی و جهان وطنی هستیم. یا باستانگرا و خیالی یا مذهبی و غالی و یا اسلامی و اُمتی. اما هر چه هستیم ملی نیستیم.

 

@parrchenan

 

کودکیست مجهول الهویه، به شیرخوارگاه تحویل دادیمش.

از درون آینه ماشین نگاهم میکند. مردمان را نگاه می‌کند.

 من را، مردم را، مای ماسک بر چهره زده که تنها چشمانمان معلوم است

و از پس این چهره باید حدس بزند، خندان، گریان، خش، بی تفاوت،... چه هستیم؟

 

تقریباً دائم الگشنه است، به هر چیزی که بویی از خوردن از خود داشته باشد کشیده میشود، میخواهدش.

شاید به این خاطر که آدم های از پس ماسک و چهره، چون عاطفه و احساس مخفی میماند، او هم در فقط خوردن فرو می ماند. بسیار سنگین تر از آنچه سنش را حدس می‌زنند بود. راه رفتن با او عرق تنم را در می آورد.

 

سخن راوی:

کودک امروز که به آدم های ماسک زده خیره میماند و نمیفهمدشان را دریابیم.

ماسک یعنی، عدم نُمود احساس و عواطف در ظاهر.

 وقتی که در بین عزیزانمان قرار گرفتیم و ماسک از چهره برداشتیم، جبران کل روز کنیم و به عزیزمان آنچه که در طول روز دریغ شده است را بچشانیم.

 

@parrchenan