با عزیزی صحبت میکردم، دستهایم را دید، 

  فصل گردو تازه است 

گفت: دستکش دستت کن.

گفتم چرا؟؟؟😳😳😳

 چون زشته.

 

و من مانده ام چرا🤔🤔🤔

 

ملاک زشتی و خوبی چیست؟

چرا دست رنگی شده به واسطه پوست معطر گردو، زشت است؟

 

نوجوان بودم و تازه شبکه پنج سیما، تأسیس شده بود و یک کلیپ نشان میداد که مردی سیه چرده که اسیر مواد مخدر شده از برجی سقوط می‌کرد و در هر طبقه قسمتی از زندگی خودش را میدید.

 

 حالا کار من به تناوب در این چند سال اینگونه شده که به خانه مردم سرک میکشم. گویی همچون آن مرد طبقات زندگی مردم را میبینم.

چیزی چون قاصدک میشوم و میروم، به درون صدها خانه تا اصالت گزارش را تایید یا تکذیب کنم. در این گیر و دار، چیدمان منازل، معماری داخلی آنها، اولویت های یک خانواده، عکس های قاب شده و... را نیز میبینم، داخل داستان و قصه آدم ها، خانه ها میشوم. یعنی این خانه با این معماری، چه داستانی میتواند داشته باشد؟ این خانواده با این چیدمان، چه قصه ای؟

با این خیال، که من چون قاصدک، لبخندی بر چهره ام نشست. قاصدک، سبک، رها، معمولاً لبخند آفرین.

بعد با خودم شعر اخوان را زمزمه میکنم:

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟

از کجا وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی، اما،‌اما...

 

پی نوشت:

 گاهی با یک قصه، یک خیال، یک شعر، میشود حال خوب درست کرد، حتی اگر...

قاصدک

در دل من همه کورند و کرند...

دست بردار ازین در وطن خویش غریب

قاصدک! هان، ولی ... آخر ... ای وای

راستی آیا رفتی با باد؟

با توام، ای! کجا رفتی؟ ای

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی، جایی؟

در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم خُردک شرری هست هنوز؟

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می‌گریند

 

 

@parrchenan