عمر
چند باری به آدرس رفته بودم و دری باز نشده بود که بر حسب اتفاق، زنی در را گشود. مشاعر درستی نداشت. اما در نهایت اجازه ورود داد.
پدر این زن متولد ۱۳۰۳ بود!!! مرد هیچ نمیشنید و مجبور بودم داد بزنم شاید دو کلمه را بفهمد. کل خانه دویست متریشان با یک لامپ چهل واتی روشن بود. خانه نیمه تاریک بود و سکوت حرف اول و آخر را میزد. نه صدای تلفنی نه رادیو نه تلویزیون نه حتی صدای موتور یخچال.
خانه میلیارد ها تومان می ارزید و از راه گدایی لقمه غذایی شاید گیر این دو می آمد.
و از همه مهمتر آنکه مستأجری داشتند که سالها ریالی به آنها پرداخت نکرده بود و یا مدعی این بودند که مالک کل خانه هستند. در واقع احتمالأ تصرف عدوانی صورت گرفته است.
نتیجه راوی:
۱. آیا می ارزد به نود و هفت سالگی برسم؟ آیا این نوع زندگی را میتوانم جز عمر حساب کنم؟
سهیل، سهیل، سهیل، قدر لحظات پُر کیفیت عمرت را بدان( احتمالا تا یک سوم بقیه عمر)، از آن بره بجوی که دوران فترت، دگر این سهیل نخواهی بود، اگر زنده باشی! خوشی جستن از زندگی ات را به روزهای دور، روزهای آینده موکول نکن. این کیفیت اکنون را فردای مبهم آینده مکن.
امروز ترا دسترس فردا نیست
و اندیشه فردات بجز سودا نیست
ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست
کاین باقی عمر را بها پیدا نیست
خیام
۲. امروز که از همکاران پیگیر شدم و گفتند پرونده قضایی شده، حس خوبی، حس خیلی خوبی، به سراغم آمد. اینکه شاید بتوانی مظلوم ترین آدم هایی که توان گرفتن حق خود را ندارند، را کمک کرده باشی.
( شاید مهمترین دلیلی که هنوز در فضای ۱۲۳ با همه ظلمی که در حق کارمندش میکند مانده ام همین باشد)
@parrchenan