مصمم
به پرونده ای رفته ایم. افکار خودکشی داشت. خودش اختلالش را میدانست. گاهی شیدا و گاهی غمگین است. روانپزشک دارو داده بود، اما از خوردن آنها سر باز میزد.
تا یک ساعت صحبتهایش را شنیدیم و استدلال های متقابلی را بیان کردیم. تاکید داشت با برادرش صحبت شود.
در مواردی این چنین موضوع اگر از نزدیک نگاه شود، شاید بسیار پیچیده دیده شود. شبیه طنابی که از زیر ذره بین دیده شود، کلی زوایا و رشته های نازک و ناهماهنگ دیده شود که همه ما داریم با شدت و ضعف هایی و از پشت ذره بین قابل مشاهده خواهد بود
اما باید از طناب فاصله مناسبی گرفت تا آن گره ای که کاملا ناهماهنگ و تو چشم است به چشم آید
اینگه ماجرا از پیچیدگی خارج میشود.
فقط کافیست گره را بیابیم.
گره در این داستان، عدم مصرف دارو بود.
مددجو همچنان تاکید میکرد که داروهای شیمیایی را نخواهد خورد و باید با برادرش و نوع گفتارش صحبت شود.
بعد از یک ساعت، سخن را در دست گرفتم. با یک تهدید ضمنی،« اگر نمیخواهی خودت در روند تصمیماتی که برای تو لازم است گرفته شود، باشی، من با افراد قانونی و اثر گذار بدون آنکه ملاحظات تو در نظر گرفته شود گفتگو خواهم کرد»
درنگ و گریه از سر گرفت. سرش را که بالا آورد با چهره مصمم و جدی من روبرو شد.
قبول کرد با هم یک الگو متناسب با اولیت او طراحی کنیم. اینکه بیمارستان اعصاب و روان و نزد روانپزشک رفته و متناسب با دستور پزشک عمل کند.
باز هم کجدار و مریض و گریه و خشم از او..
و همین که سر بالا میآورد با چهره من روبرو میشد،
چهره ای جدی و مصمم.
قبول کرد. گفتم همین الان تاپسی بگیر به آدرس این بیمارستان به همراهی مادرت و برو حاضر شو تا آمدن ماشین.
همزمان با آمدن تاپسی ما هم از خانه خارج شدیم.
دو هفته بعد مادرش زنگ زد و بسیار بسیار تشکر کرد از حضور ما و اینکه رفتارهای دخترش نرمال شده است و تامام.
نتیجه راوی:
۱.گره های گل درشت زندگی را کشف کنیم تا حدود زیادی میتوانیم زندگی به سامانی داشته باشیم
۲. همه ما به طبع انسان بودن و روان و خُلقی که بالا و پایین میشود نیاز داریم گاهی فردی در زندگیمان باشد که با زبانی محکم و گفتار استدلالی دست گیرمان باشد.
مثالی شخصی بزنم: در زمان دانش آموزی، بعد از گرفتن دیپلم ریاضی، تمایل به شرکت در کنکور انسانی داشتم، در تابستان آن سال دو به شک بودم بودم و یکبار گفتم ولش کن. با بابا در پراید سفید رنگ با پلاک تهران یازده بودیم.
اما بابا گفت نه حالا که تصمیم گرفته ای و کتابهای لازم را خریده ای و وقت گذاشته ای، این تصمیم را انجام بده، و این شد که دنیای من تا به اکنون عوض شد و انصافاً از این تصمیم راضی هستم.
اقتدار و استدلال پدرانه آن زمان مرا از دو به شکی نجات داد و مسیر زندگی ام را عوض کرد.
@parrchenan