دختر را افغانستانی خطاب میکردند، اما هم خودش و هم احتمالأ مادرش( خیلی مطمئن نیستم) در ایران بدنیا آمده اند. نوجوان است و چند بار اقدام به خودکشی‌ در مرکزی که او را نگهداری می‌کنند کرده و هر چه، تاکید میکنم هر چه، چیز شکستنی، از ظروف گرفته تا شیشه پنجره ها را شکسته و خرد کرده است.

 به علت کرونا، بیمارستان روان، مقاومت می‌کرد در پذیرش او که با کولی بازی مددکاران خدوم!! پذیرش گرفتیم.

 

همکارم داشت از این بلا‌ دختر می‌گفت، وسط حرفش پریدم گفتم، بهش حق میدم. من هم جای او بودم از این بدتر میکردم!!!

 با چشمان از حیرت بیرون زده پرسید چرا؟

پاسخ دادمش: پدر ندارد و برگشته افغانستان، مادرش او را رها کرده و رفته با اقوام خودش زندگی میکند، و البته عکسی که در تلگرام مادرش از خودش گذاشته بود بیشتر شبیه خوانندگان ترک بود و فَشِن!! دخترک را هم افغانی خطاب میکنند، با کدام امید، به کدام روزن، تا کدام پنجره، به زیستن و طلوع و بامداد، مومن بماند؟ 

 برای بافتن امید، یک تار، یک پود، یک ریسمان نیاز است. آن را در کجای زیست و جغرافیا و حیات خود بیابد؟

 

 

 از نگاه راوی:

همه اینها را نوشتم نه به این علت که در این زمانه عسرت، غم بر غم بی افزایم. از آن جهت نوشتم که بسازیم باوری را:

 

۱. بسیاری از ما، موفقیت و جایگاه کنونی خود را زائیده تلاش و عملکرد خود می دانیم و بدان خود را مفتخر می دانیم، حال آنکه اینگونه نیست. جبر روزگار است که ما را در موقعیت های متفاوت و در نتیجه جایگاه های فرا دست و فرو دست قرار میدهد. و جایگاه کنونی ما چیزی نیست جز گشودگی یا تنگ چشمی روزگار.

خوب، اگر به این ادراک رسیدیم چه اتفاقی می افتد؟

پاسخ آن است، که به یک صفت نائل خواهیم شد؛ 

 متواضع می‌شویم وچون متواضع شدیم، نگاه بالا به پایین، نخواهیم داشت، نگاه متفرعنانه، نگاه تحقیر کننده، واژه هایی چون این بدبخت بیچاره ها،... از ما رخت بر خواهد بست. آنگاه است که انسان خواهیم بود و درد انسان را جدا جدا درمان نمی‌شود را فهم خواهیم کرد

 

۲. تکلیف خودمان را با مهاجرین و مهاجرت روشن کنیم. یک انسان را، تا به کی تا به چند سال، تا چند نسل، هنوز بیگانه می‌پنداریم؟ 

 

 

@parrchenan