از ساعت دو بعد از ظهر در مأموریت هستم و حالا آفتاب غروب کرده و شب زود هنگام پاییزه آغاز شده، اما من از دو ساعت قبل همه حواسم بوده «چای» پیدا کنم و اکنون سر درد و بی قراری هم به آن اضافه گشته است. به یکی دو تا اداره های مجموعه خودمان که رفتم از نگهبان تا کارشناس چشم می‌انداختم که شاید چای بیابم. در مرکز آخری که رفتم دیگر، خودِ یک معتاد شده بودم، از نگهبان و کارشناس می‌پرسیدم چایی ندارید؟

 و این کرونا لعنتی باعث شده هم لیوان و استکان اضافه جمع شود و باز ناکام شدم.

 در مسیر طولانی برگشت تا اداره، مسیر را به گونه ای انتخاب کردم که از یک چای‌خانه گذر کنیم و گلوی خشکم و سرِ درد گرفته را با آن التیام بخشم.

 

پس از آنکه از چای‌خانه خارج شدم، نه آن بی قراری را داشتم و نه آن سر درد را، رلکسشن خاصی وجودم را فرا گرفته بود

 

 پی نوشت:

اعتیاد اینگونه کار میکند، همه هم و غمّ آدم را معطوف به آنچه که نیاز شدید بدن است میکند و اجازه استفاده از فضایی دیگر را نمی‌دهد. تو را نقطه ای میکند. همه فوکوس بر روی آنچه اکنون نیاز بدان داری است. پس از چیزهای دیگر غافل می‌شوی.

هر وقت همه فوکوس بر روی نقطه ای پیدا کردیم، حتم داشته باشیم که از کلی هنر و علم و تجربه و ... عبور کرده و آنها را نفهمیده و ادراک نکرده ایم.

 نگاه کلی، امر مهمی است. به راحتی آن را از دست ندهیم.

 

 

پاییز، یعنی چای. جالب است در تابستان نوشیدن یا ننوشیدن آن برایم فرقی نکند.

 

پاییز یعنی فلاسک و چای و همدم و شعر و شاید کتاب. 

 

پی نوشت دوم به نقل از تویتر فارسی:

 

 

مذهبی ها موقع مشکلاتشون 2رکعت نماز میزنن

غیر مذهبی ها 2پیک

روشنفکرا 2پُک

ما معمولی ها هم 2لیوان چای

 

»رهسپار«

 

 

 

@parrchenan