پرچنان:

بچه، ابیوز شدیدی شده بود، داشتم تحویل می‌گرفتمش که ببرم پزشک قانونی. مسئول اش پرسید همراه میخواهی؟ بچه را نگاهی انداختم ودیدم هم صحبت خوب و خوش زبانیست، گفتم خیر، نیاز نیست. با هم، کار را جلو می‌بریم.

انصافاً هم اذیت کن نبود. فکر کنم سه چهار سال داشت و اگر همزبان میشدی و وقت میگذاشتی برایش، نق نمیزد

مجبور شدم، برای معاینه، پوشکش را باز کنم. یا در واقع پاره کنم، این پوشک ها یعنی چجوری باز و بست می‌شوند؟ در گوش بچه گفتم: دیش داشتی بهم بوگو، جون مادرت. 

از پله ها، بچه بغل می آمدم پایین که یهو پایم، سُر رفت و تاپالاق، سه چهار تا پله افتادم.

به خودم که آمدم، دیدم بچه را سفت بغل کرده ام که آسیب نبیند و یک سکوت کامل کل اداره را فراگرفته و همه آمده اند ببینید چه شده است؟ اداره جمع و جوریست.

از جام بلند شدم و به جمع مشاهده گران ( با شرم و خجالت) گفتم چیزی نیست.

بچه رو کرد بهم گفت: کثیف شدی؟

 

چون معاینه حساسی بود، مجبور شدیم چند پزشک معاینه کنندش، اما بچه، همچنان، سر حال و پر انرژی بود، ول کنم نبود، خودکار بازی، موشک بازی، هر بازی دیگری بود و میشد اختراع کنم، را انجام داده بودم،

 دیگه وا دادم:

موبایلم را دادم و با موبایلم سرگرم شد، دویست سیصد تا عکس گرفت و با سرعتی خیره کننده، کار کردن با نرم افزار را فراگرفت. سر به سر هم تکیه داده بودیم.

شاید حالت نزاری داشتم که خانم چادری و مهربانی آمد گفت: پسر بیا ببین تو کیفم چی دارم؟

ابتدا دستهایش را ضد عفونی کرد، با پد الکی، روی دستش را هم، سپس یک چیپلت باز کرد و دانه دانه به او داد و رو کرد بهم گفت:

 پسرتون خیلی به این ور و آن ور دست می‌زند، خدا بد نده تصادف کرده؟

 

دقایقی بچه با او بود و اجازه داد که من برم کمی نفس بکشم.

نتیجه راوی:

۱. برعکس آنچه که مینداریم، حتی بغل کردن کودک و با کودک پله پایین امدن، نیاز به مهارت و تمرین دارد. چون کودکی نداشتم، تمرین و مهارت آن را هم نداشتم.

 

اگر دیدیم فردی کودک به دست پله بالا پایین میرود حواسمان به او باشد

 

۲. فکر نمی‌کردم اینقدر سنگین باشم، وقتی افتادم صدای ترکیدن دادم،😄 گاهی صدا، به تو نشان میدهد چه مقدار سنگینی

۳.الان والدینی که موبایل به کودک می‌دهند تا نفسی بکشند را بیشتر درک میکنم.

۴.هنکام افتادن تقریباً متوجه خود نبودم و همه حواسم این بود که بچه، آسیب نبیند. برایم جالب بود که رفتار ناخودآگاهم نیز، بیشتر متوجه مسیولیتی که پذیرفته ام هست و نه، خود خود خودم.

۵. وقتی افتادم شرمنده شدم، به خودم گفتم: آی یِوری، آخه پله هم نمی‌توانی پایین بیایی؟

۶. نگاه آن همه آدام، کاری کرد زود سر پا بشوم، نمیدانم چرا؟ حتی فرضیه و پاسخی هم برای این رفتار ندارم.

 

۷. اینکه آدم های مهربانی از جنس آن خانم، هنوز در جامعه هستند، حس خوبی به من داد.

پی نوشت:

حالم خوب است و با دوچرخه همچنان رفت و آمد دارم. لطفاً دل نگران نباشید و به صدای پالاق بخندید.😄😇

 اگر بچه بغلم نبود، دوست داشتم همه اون جمع بخندند.

 

@parrchenan

 

شنیدستم که وقت برگریزان

شد از باد خزان، برگی گریزان

 

میان شاخه‌ها خود را نهان داشت

رخ از تقدیر، پنهان چون توان داشت

 

بخود گفتا کازین شاخ تنومند

قضایم هیچگه نتواند...

 

به یغما رفت گیتی را جوانی

کرا بود این سعادت جاودانی

ز نرگس دل، ز نسرین سر شکستند

ز قمری پا، ز بلبل پر شکستند

برفت از روی رونق بوستان را

چه دولت بی گلستان باغبان را

بخود هر شاخه‌ای لرزید ناگاه

فتاد آن برگ مسکین بر سر راه

از آن افتادن بیگه، برآشفت

نهان با شاخک پژمان چنین گفت

که پروردی مرا روزی در آغوش

بروز سختیم کردی فراموش

نشانی شاد چون طفلان بمهدم

زمانی شیردادی، گاه شهدم

بخاک افتادنم روزی چرا بود

نه آخر دایه‌ام باد صبا بود

هنوز از شکر نیکیهات شادم

چرا بی موجبی دادی به بادم

هنرهای تو نیرومندیم داد

ره و رسم خوشت، خورسندیم داد

گمان میکردم ای یار دلارای

که از سعی تو باشم پای بر جای

چرا پژمرده گشت این چهر شاداب

چه شد کز من گرفتی رونق و آب

بیاد رنج روز تنگدستی

خوشست از زیردستان سرپرستی

کنون بگسستیم پیوند یاری

ز خورشید و ز باران بهاری

نسیمی دلکشم آهسته بنشاند

مرا بر تن، حریر سبز پوشاند

من آنگه خرم و فیروز بودم

نخستین مژدهٔ نوروز بودم

نویدی داد هر مرغی ز کارم

گهرها کرد هر ابری نثارم

گرفتم داشتم فرخنده نامی

چه حاصل، زیستم صبحی و شامی

نماند بر بلندی هیچ خودخواه

درافتد چون تو روزی بر گذرگاه

پروین اعتصامی

@parrchenan