گزارش شده بود که معلولی که ساز میزند، در سرما بیخ مترو، در حال لرز است.

به آدرس می‌رسیم. نوجوانی سیزده چهارده ساله است با معلولیت شدید و احتمالاً معلولیت ذهنی خفیف.

مثل بید می‌لرزید.

ما را دیده بود و ترسیده بود و می‌خواست برود، اما آن قدر می‌لرزید که توان نداشت حتی تنبک خود را نگه دارد ویلچر خود را حرکت دهد.

با زبان الکنی گفت که پدرش خواهد آمد.

 بردم دم در ورودی مترو که هم خیس نشویم و هم در معرض گرمای بیرون ریز داخلی مترو باشیم تا از حجم سرما و لرزش کاسته شود.

 دقایقی منتظر ماندیم تا پدرش بیاید. در نهایت نیامد و با ۱۱۰ هماهنگ کرده و او را به بهزیستی انتقال دادیم.

 در ون گریه میکرد.

به اداره بردم و بیخ شوفاژ گذاشتمش، یک لقمه نان بربری و پنیر هم برایش گرفتم و همکارم چای برایش ریخت. با شیفت بعدی هماهنگ شدیم که او را سامان دهد.

پی‌نوشت:

 لرز یک انسان، تهِ تهِ تهِ بی پنهایی اوست. آخرین دستاویز بدن و سیستم تکامل برای حفظ جان.

 اتفاقی که در لرز می افتد آن است که بدن واکنش به عدم گرما میدهد و ناخودآگاه به سلول های بدن دستور تحرک میدهد تا به این طریق گرمای داخلی برای اندام حیاتی انسان فراهم آید. بدن اینجا حکم کندو را پیدا میکند، در دل سرما. که ملکه به هر زنبور دستور میدهد که با بال زدن های درجا گرمای کندو را ایجاد کنند.

این آخرین راهکار قبل آسیب است. اگر بدن با این طریق جواب نگرفت کم کم شروع می‌کند از اندام بیرونی تر، خون را دزدیدن و به اندام حیاتی رساندن. آن وقت است که از هیپو ترمی عبور کرده و انگشتان و سپس دست و پا و بینی را به پایان راه می‌رساند.

لرز آخرین مرحله است.

لرز از سرما، لرز از ترس. لرز از گرسنگی. لرز از فقر. لرز از بی عدالتی

 وای بر جامعه ای که در آن لرزان ها بسیار باشند، سخن را با کلام یکی از بنیان گذاران انقلاب، آیت الله بهشتی خاتمه میدهم:

مادام که در [یک] جامعه در یک سو گرسنه بیچاره از سرما لرزان وجود دارد، و از سوی دیگر متنعمان برخوردار از همه چیز، این جامعه لجن است. تمام چهره‌اش را هم که با قرآن بپوشانید باز لجن است.»

 

@parrchenan