در طبقه بالای محل کار ما ، مرکز مراقبت و قرنطینه هست که باید، همه درها و پنجره های آن باید قفل باشد.

غروب شده بود و در تاریکی مرکز و سکوتش، داشتم کارهایم رو انجام میدادم که صدای زنانه ای ندایم داد.

دور و برم را دیدم و توجهی نکردم، دوباره صدایم کرد،

یعنی چه کسی و از کجا صدایم میکند؟

 وقتی به دنبال صدا رفتم، متوجه شدم از پشت دری که همیشه بسته است، مربی قرنطینه با استرسی در صدا، ازم کمک میخواهد.

 این که کلیه کلید قفل ها و درها را در یک دسته کلید، در چاه توالت انداخته است و اکنون نه خوراکی برای خوردن دارند و نه موبایلی، چرا که همه آنها در اتاقی است که در آن قفل است.

ازم همفکری خواست! و من نمی‌دانستم.

پاسخ دادم اجازه دهد، با راننده‌ها هم مشورت کنم و آنها را هم به کمک بطلبم.

 

در نهایت، به کمک ابزاری که یکی از راننده‌ها در ماشین خود داشت و شبیه آنتن رادیو جمع میشد و سر آن آهنربایی قوی جوش داده شده بود، دسته کلید بیرون درآمد.

این رو از صدای جیغ و کف و هورای بچه های ساکن در خوابگاه متوجه شدیم.

از راننده پرسیدم این چیست؟ پاسخ داد

ابزاریست در مکانیکی وقتی که مهره ای در سینی کف موتور می افتد، به کمک این ابزار، آن را خارج میکنند.

 

 

نتیجه راوی:

مشورت کردن، یعنی هم فکری کردن، یعنی تجربه سالها زیست آدمها را یک کاسه کردن، و این یعنی غنای بیشتر.

شاید به همین دلیل انسان ها در تکامل خود زندگی جمعی را برگزیدند که به راحتی بتوانند تجارب زیسته خود را تجمیع کنند. و در طول صدها هزار سال این تجربه زیسته در حافظه، هوش، خاطره، و نهایتاً خرد و خرد جمعی، بروز یافت. 

زندگی فردگرایانه امروزی ما را از این سابقه درخشان، غافل نکند.

مشورت کنیم.

 

@parrchenan

 

نازت نیاز عاشقان و آن غمزه ات درمان جان

باید کشیدن ناز تو ای جان جان و اصل جان

دل می برد آن ناز تو پر می کشد آن باز تو

آن ناز بی آغاز تو و آن جلوه تو صد جهان

ای شاه پر ناز و ادا وی بحر بحرخوش صفا

ای برده در پنهان جان جام نهان اندر نهان

زان عنصر خاکی مرا بردی به چالاکی 

مرا دادی تو جام هل اتی صد آسیا کردی روان

جانم بدادی از کرم بنشسته ای اندر برم

ترسم نبینم روی تو ترسم درافتم در گمان

ناز تو نازم می کند صدگون نیازم می کند 

محرم به رازم می کند ای پادشاه راز دادن

شاهد( استاد قنبری)

@parrchenan