بعد از سه هفته اداره آماده ام. 

 پرونده‌ای آسیب و دِهشت و درد و رنج است که روی هم تلنبار شده و برای برسی مجبور به خواندن آنها میشوم. به مأموریت اورژانسی میروم. فرد، بیمار روانی است و حکم قضایی دارد. کلنجار میرود. با ماموران درگیر میشود. چاقو را از دست و بالش خارج میکنم و فرو پاشی روان یک انسان را مشاهده میکنم.

 از خواندن و دیدن این همه، حالم بد می‌شود. انگار نه انگار سالهای زیادی از عمرم را در این فضا به سر برده ام و به این داستانها خو کرده بودم.

فکر میکردم، تنها عضلات انسان است که با عدم تمرین، آب می‌رود و تحیل، اما گویی روان و توان روانی آدمی هم اینگونه است.

شبیه کشاورزی شده ام که یک فصل دست به بیل نبرده است و پوست دست و پایش نرم و لطیف شده و در اولین روز دست به بیل شدن، خراش و تاول زده، نشسته کنار جوی گل آلود و پوستش را تماشا می‌کند و آماده میشود آب آورده های پوستش را بترکاند.

 

 دوست داشتم بلبل می‌بودم، در درختی نوای خود را برای گلم خوانده و این ابیات حافظ را آواز سر میدادم:

 

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش؟

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند

خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش

بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود

این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل

جانب عشق عزیز است فرومگذارش

دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود

نازپرورد وصال است مجو آزارش

 

 

@parrchenan