در حال جانمایی مردی حدوداً سی ساله هستیم.
 بدون همراه نمی‌تواند راه برود، غذا بخورد، و به سختی و محدود تکلم دارد. به گزارشش رجوع میکنم.
 کارگریست که سالها پیش  تهران آمده برای کار، ساختن زندگی و ...
 اما تصادف میکند و ضایعه مغزی می‌بیند و میشود این، تهنای تهنای ناتوان.

نگاه راوی:
۱. گاهی که شلْ‌مغزی میکنم و اراده و اختیار انسانی را شرط رشد و تعالی خود و دیگران میبینم، چنین رویدادهایی به خودم می‌آورد و از شُل‌مغزی بدر می‌آورد  و به جبر تاریخی و زمانمند و جغرافیایی دوباره مومنم میسازد.

۲. تکلیف و مواجهه منِ نوعی، منِ انسان با چنین رویدادهایی چگونه باشد؟ بی تفاوت؟ با تفاوت؟ کنشگر؟ منفعل؟
نظریه ای از جامعه‌شناسی غنایی را از مهرآیین شنیدم که: انسان ها صدها هزار سال عادت داشتند در دسته های صد تایی، دویست تایی، هوای هم را داشته باشند و اکنون  در جمعیت هشت میلیاردی سرگردان هستیم.

@parrchenan