جانپناه
پرچنان:
به حضوری محبوب در زندگیم فکر میکنم. به این ایام «ما» شدن.
مثلا
اینکه تو در بازار برای کارت رفته ای و میبینی یک آن چیزی به چشمت میخورد و میبینی این کالا به درد محبوب میخورد و اگر تهیه کنی تبسم بر لب او مینشاند.
اینکه در صحرا میروی و میبینی این گل بر گیسو او زیباست.
اینکه متنی میخوانی و میبینی به کار او می آید.
اینکه لهجه ات، حتی ذائقه ات کم کم در حال تغییر است.
اینکه دنیا را اینک به گونه ای دگر میبینی.
@parrchenan
دختر ، قصد خودکشی داشت چون مادرش ماشین را به او نداده بود.
هنگام عزیمت به آدرس قضاوت کردمش: چقدر لوس است این دختر.
با او مواجه شدم. گریان عصبی، و تعادل روان کمی داشت. پر از تناقص بود. خانواده ای فرهنگی داشت. اما حشیش و گل بسیار مصرف کرده بود.
اما در پایان گفتگو او را دختری لوس و مرفه بیدرد ندیدم.
چرا؟
او پدرش را در یازده سالگی از دست داده بود و معتقدم حجم عظیم ناملایماتی که اکنون تجربه میکرد ریشه در این فقدان داشت.
متاسفانه در ایران پدر، ستون خانواده است و با نبود او خانواده آسیبی جدی میبیند. در کشورهای مدرن این مسیولیت سنگین پدری را تا حدودی دولت بر عهده گرفته است اما در کشور ما اینگونه نیست. در زمانهای قدیم نیز اینگونه نبوده است. مثلاً مسیولیت کودکان بر عهده عشیره بوده . مثال کامل آن زندگی پیامبر است. وقتی پدر و مادرش مردند، پدربزرگ او که بزرگ خاندان بود، او را به عمویش داد تا وظیفه تربیت و سرپرستی و نگهداری را داشته باشد و شد مرد تاریخ ساز عالم.
به نظرم پدر ایرانی در این زمان بیشترین فشار ممکنه را تجربه میکند که گذشتگان و پدران سرزمین های مدرن این را تجربه نکرده و نمیکنند.
نتیجه:
گمان دارم برای خانواده های که دچار فقدان پدر هستند نیاز هست به کمک مادر خانواده، یک مرد از خانواده خود یا پدری فرزندان را انتخاب کرده که برای بچه ها تا حدودی جایگاه پدری به او بخشد تا مسیر تربیت فرزندان سر از ناکجا آباد در نیاورد.
دختر بیست و سه سال داشت.
@parrchenan
زندگی چیست؟ مردن در خوشی؟ لذت تام، خوشی در خوشی؟
گمان ندارم اینگونه باشد
حتی چنین تصویری هم دور از ذهن است. هذیان شاید.
زندگی یعنی گاهی خوشی، گاهی ناخوشی، گاهی خنده، گاهی گریه
اگر گریه نبود اگر غم نبود آیا واژه ای برای خنده، برای شادی ساخته میشد؟ این واژه ها هم بی معنا میشدند.
این که با محبوبت از دردی مشترک که ته روانمان را اندوهناک کرده است، هم گریه میشوی، گریه هایش را لمس میکنی و میدانی زندگی یعنی همه اینها.
زندگی همین است و همین.
سالهای سال حجم دردها را به تنهایی حمل میکردم اما این روزها دردها را هم با هم شریکیم.
هر چقدر تبسم و خنده محبوب عنصر مطلق زیبایی است. اشکهایش، جاری بر گونه هایش نیز.
زیبایی از جنس لونی دیگر.
زیبایی از آن جهت که تو جانپناه اویی و او جانپناه تو
و هیچ کس نمیداند جانپناه چیست تا آنگاه که تجربه کرده باشیَش. جانش به مویی بند بوده باشد و پناهی جان اش را نجات داده باشد.
جانپناه یعنی یک اتاقک سنگی که تویی که دمای بدنت از سوز سرما و کولاک و برف و زمهریر به تار مویی بند آمده است را پناه میدهد.
جانپناه یعنی کلبه ای چوبی که تو را بعد از چند روز باران و خیسی و سرما سرپناه شود.
جان پناه یعنی پلی که تو و دوچرخه ات را که خیس و لرزان از سرمایی سایه شود.
عشق یعنی جانپناه و اتفاقاً معنای عمیق تری از عشق همین جانپناهی است. یعنی محافظ تک تک اشکهایش باشی. و اتفاقا کارکرد اصلی عشق همین جانپناهی یعنی آغوش تو همان کلبه محافظ باشد
@parrchenan