هم افق
مادرِ کودک، حکم از قاضی داشت که با کمک مامور انتظامی بوده و با کودکش، مصاحبه کنیم.
پدرش یکبار او را با کابل دسته بازی پلی استیشن اش زده بود.
بماند که چقدر داستان داشتیم تا حکم را اجرا کردیم.
اما این سیؤالات در ذهنم شکل گرفت:
دو نفر که هر دو از لحاظ مالی در اوج هستند، و خانه و زندگیشان هم نشان از آن دارد، چرا نتوانسته اند حداقل از رضایت را از زندگی بدست آورند؟
در چهره هر دو، زن و مرد، مُردگی و خستگی، غم، عصبیت، موج میزد؟
این دو فکر میکنند چند بار زندگی خواهند کرد؟
آیا هر آدمی ممکن نیست اشتباه کند؟ از جمله همین پدر، که فقط یکبار اینگونه فرزندش را زده است؟
و حالا در خانه برای فرزندش، مربی زبان و سرخانه و پرستار و ورزش و مشاور استخدام کرده!
بسیار سخت بود بتوانم گمانه زنی کنم ریشه های اختلاف این دو کجا است چرا که مصاحبه ای پیرامون این موضوع نداشتم.
اما مرد سخنی گفت که ذهنم رفت؛
«اینکه برای تولد همین بچه، تمام اقدامات را کرده بود که بتواند او را در خاک آمریکا بدنیا بیاورد تا سیتی زنی آنجا را بدست آورد.
در لحظه گرفتن ویزا، از خانمش خواسته بود، چادر نداشته باشد، یا شاید شل حجاب باشد یا حتی بیحجاب. نمیدانم.
اما خانم، این درخواست را اجابت نکرده بود و...»
مرد خانواده این داستان را به این خاطر برای ما روایت کرد تا نشان دهد تا چه میزان نسبت به آینده کودکش، حساس است.
اما من نتیجه ای دگر گرفتم:
این دو آدم، همافق نبودند. احتمالاً از همان ابتدا. مردِ داستان تفکری عینی داشت و زن، تفکری انتزاعی.
هم افق نبودند، در طول سالها، از هم دورشان کرده است.
شبیه دو آدمی بودند که در خانه ای در شمال کشور، یکی افق شمالی و دریا را نگاه میکند و دیگری بر جنگل جنوبی خیره است.
نتیجه:
برای هر کاری، شراکت کاری، پایه داشتن برای ورزش و باشگاه و بدنسازی و دویدن و...، دوست انتخاب کردن، همسر، پاراتنر، ... تا حدودی همافق بودن لازمه ی هر نوع شراکت و پایه ایست. و اگر این نباشد، رضایت زندگی را هیچ کدام از شُرکا نخواهند چشید و فرزند این شراکت، در یک اضطراب و استرس توأمان نفس خواهد زد.
@parrchenan