هوای کثیف و بعد تر هم هوای سرد و مسایل شخصی باعث شده بود چند مدتی از چمبر فاصله بگیرم

 دلم برایش تنگ شده بود

 و سر انجام امروز به او سلامی کردم و سوار شدم و به سطح شهر آمدم

 دلم برای اشکهای ناشی از سرما هم تنگ شده بود

اصلن یادم رفته بود

 باد سرد و اشکی که یکهو

 و آن هم بیشتر از چشم چپ هری میریزد روی گونه

گرم و در امتداد آن سرد

 این اشکها مرا یاد اشکهای عزیزی انداخت

 دلم را برد سمت و سویش.

در این حال و هوا بودم که رسیدم جلوی ظهیر الدوله

 چند نفری جلویش بودند.

 سالروز درگذشت فروغ است.

 و این چند نفر شمعی و گلی  روشن کرده بودند و اشعار فروغ را می خواندند.

 آقای بابک ناصر زاده شعر در خیابان  های سرد شب * را خواند و تفسیر بسیار زیبایی کرد.

گفت سال نود و پنج سال فروغ است، پنجاه مین سالگرد درگذشت او.

 اگر کسی اهل صلات است

 نماز و روزه قضای فروغ رو بخواند

 اگر کسی اهل موسیقی است

 روزهایی به نام او موسیقی بزند

 اگر اهل خیرات است

 خیرات کند و ثوابش را بر روح فروغ بدهد

 

 نوع نگاهش برام جالب بود و دوست داشتنی.

 سوار چمبر شدم و راهی تجریش

 تصمیم گرفته بودم کتاب تولدی دیگر  اش را بگیرم

 سه تا کتاب فروشی رفتم

 در نهایت شهر کتاب فرشته مجموعه کامل آن را داشت

 اما جالبی ماجرا میدانید چه بود؟

 این که اون شعر که جلو قبرستان ظهیر الدوله  می خوانند در مجموعه کامل نبود!!!

چمبر و اهالی فروغ

در خیابانهای سرد شب

 

 

کتاب دیوان با سانسور چاپ شده بود و متاسفانه قید نکرده بودند.

 از این دروغگویی بیزار شدم.

***

 در محله مغازه برادرم یک گربه سیاه دم بریده وجود دارد که او به  گربه غذا میدهد.

همیشه جلو مغازه پلاس است.

 گویی داستانی دارد

 اینکه سالها پیش با تفنگ ساچمه ای زده بودندش و دمش عفونی شده بود و به خرج یکی از اهالی محل درمان شده( تا دو و نیم میلیون حرف هست که هزینه درمانش شده)

 و حالا اهالی محل هزینه زندگیش را تامین می کنند.

 حس خوبی داشت این نوع احوالات را شنیدن.

***

پسرک میگه

آقا نقطه اتکام تویی

 بعد خودش رو میندازه روم

 خودم و شل  می کنم و میگم نقطه اتکات

خودت باش

 اگر افتادم

تو نیفتی

***

 میگه آقا چند وقته میخوام برم  کافی نت وقت نمی کنم

 کل روزهای هفته ام پره

 دو روز این

 سه روز حسابداری

میگم دست های پنهان رو دست کم نگیر

میگه خوب تو اینکار رو کردی

 به روزهای اول نگاه می کنم

 و  فرایندی که از ابتدا تا به اینجا رسیدیم

درونم حسی عمیق از رضایت شکل می گیره

 و البته خستگی

 بابت بقیه ای که نشد که بشه

 

***

در خیابان‌های سرد شب

من پشیمان نیستم
من به این تسلیم می‌اندیشم، این تسلیم درد‌آلود
من صلیب سرنوشتم را
بر فراز تپه‌های قتل‌گاه خویش بوسیدم

در خیابان‌های سرد شب
جفت‌ها پیوسته با تردید
یکدگر را ترک می‌گویند
در خیابان‌های سرد شب
جز خداحافظ خداحافظ صدایی نیست

من پشیمان نیستم
قلب من گویی در آن سوی زمان جاری‌ست
زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد
و گل قاصد که بر دریاچه‌های باد می‌راند
او مرا تکرار خواهد کرد

آه می‌بینی
که چگونه پوست من می‌درد از هم؟
که چگونه شیر در رگ‌های آبی‌رنگ پستان‌های سرد من مایه می‌بندد؟
که چگونه خون
رویش غضروفیش را در کمرگاه صبور من می‌کند آغاز؟

من تو هستم، تو
و کسی که دوست می‌دارد
و کسی که در بدن خود
ناگهان پیوند گنگی باز می‌یابد
با هزاران چیز غربت‌بار نامعلوم

و تمام شهوت تند زمین هستم
که تمام آب‌ها را می‌کشد در خویش
تا تمام دشت‌ها را بارور سازد

گوش کن
به صدای دوردست من
در مه سنگین اوراد سحرگاهی
و مرا در ساکت آیینه‌ها بنگر
که چگونه باز، با ته‌مانده‌های دست‌هایم
عمق تاریک تمام خواب‌ها را لمس می‌سازم
و دلم را خال‌کوبی می‌کنم چون لکه‌ای خونین
بر سعادت‌های معصومانه‌ی هستی

من پشیمان نیستم
از من ای محبوب من با یک من دیگر
که تو او را در خیابان‌های سرد شب
با همین چشمان عاشق بازخواهی یافت
گفتگو کن
و به یاد آور مرا در بوسه‌ی اندوهگین او
بر خطوط مهربان زیر چشمانت