ملاقات با بانوي سالخورده

اين هفته توانستيم طلسم رو بشكنيم وتاتر ملاقات با بانوي سالخورده را به تماشا بنشينيم.

خلاصه داستان:زني ميليارد به نام كلارا با قطار به شهري كه برشكسته شده به نام گولن ميآيد شهری که خود دوران كودكي را در آنجا گذرانده است. مردم خوشحال از اينكه او مي تواند شهر را از فقر وبدبختي نجات دهد . او به شهر میآد. مي رسد و وارد آنجا مي شود ابتدا با معشوق گذشته خود آلفرد ايل ساعتي چند خلوت مي كند.سپس در  بین مردم شهر مي گويد حاضر است 100 ميليارد دلار به شهر ببخشد اما يك شرط دارد وآن اين است كه عدالت اجرا شود. و خواسته آن این است  كه او هنگامي كه دختري 17 ساله بود از آلفرد ايل بچه دار مي شود اما آلفرد ايل زير بار نرفت ودر دادگاه دو شاهد دروغين آورده و راي خلاف براي خود صادر میکند .او مجبور شد از شهر برود ،دولت فرزندش را از او گرفت و1 سال بعد بچه مرد. حال مي خواهد عدالت اجرا شود و آلفرد ايل بايد كشته شود تا آن پول به مردم شهر برسد. مردم ابتدا مقاومت كرده ولي در آخر تسليم مي شوند وهمه با هم او را مي كشند.

اين نمايشنامه را صمندريان در سال 1352 نيز روي پرده آورده است.

 می توان این گونه برداشت کرد که داستان ملهم از انديشه هاي ماركسيستي است كه در دهه هاي مياني قرن بيستم بشدت جاري و ساري بود. كلارا نماد كاپتاليسم و سرمايه داري است.شهر در فقر يا به قول نمايشنامه هيولاي فقر غوطه ور است .

در طول داستان بيننده هيچ بيگناهي نمي بيند .دنياي داستان دنياي خاكستري است .شر وباطلي نيست بل همه باطل هستند تنها شدت و درجه آنها متفاوت است.

كلارا پيشنهاد خود را مي دهد اما با جواب منفي قاطبه مردم روبرو مي شود. اما در مردم يك حس بوجود مي آيد . احساس نياز بيشتر و بيشتر. در واقع مردم  خود را کم کم محق مي دانند.نياز و نياز و قسط وقسط. شاید بتوان گفت که نوع  نحوي بازار سرمايه داري را بيان ميكند كه دائم در حال توليد نياز است . نيازهاي كاذب و همين باعث مي شود كه مردم .حتي معلم بشر دوست به سمت كشتن همشهري خود بروند.

در ديدي عرفاني‌تر(با توجه به جنبه هاي سورئاليستي دورنمارت ) كلارا  نماد دنيا است .عجوزه ي هزار شوهر. وسوسه‌گر و  وسوسه‌انگيز. هماني كه قابيل را به وسوسه انداخت تا هابيل بكشد.تماماً سياه . تماماً درد. هديش نفرت است (رنگ زرد نماد نفرت(البته فكر كنم)) و خالي كردن انسان از انسانيت.

داستان هيچ راه حلي نشان مي دهد. انسان امروز را نشان مي دهد گيج ومنگ. گم. نمي داند چه كند. پناه برده به دود وبنگ(الكل).در نمايش چندين صحنه بود كه سيگار كشيدن عناصر داستان نقش ويژه اي داشت .بخصوص پرده آخري كه سيگار خود يك شخصيت شد. آلفرد ايل يك سيگار را از اول تا با آخر به آرامي كشيد بدون آنكه بازيگري تكان بخورد(آنقدر سكوت شده بود كه نمي خواستم صداي تنفسم سكوت را به هم بريزدو دقيقاً نكته همينجا است كه چنين تفكري سكوت آور و مرگ آور است حتي براي تماشاگر).نياز هايي كه براي مردم توليد می شود چه بود ؟.مهمترين چيزي كه كارگردان روي آن تأكيد داشت كفش زرد نو بود و بعد از آن سيگار.سیگار به سيگار بهتري تبديل شد .الكل به الكل بهتري تبديل شد . مردمي كه الكلي نبودند به الكل روي آوردند(معلم).همه بهتر شدن ها در واقع بدتر شدن بود و همه در پايان شدند كلارا. عجوزه وسياه پوش. بي هويت.سرمايه دار اما بدون احساس خوشبختی ، درد كشتن انساني آنها را آزار خواهد داد تا پايان عمر.

داستان ساختار قضايي نظام غرب را نيز به چالش كشيده است. در اين نظام با رشوه مي تواني راي دادگاه را بخري . مي تواني مردي را از مردي بيندازي و همچنان آزاد بگردي.

اما نكته اي كه داستان به آن توجه داشت رسانه بود .تنها كو سوي اميد نويسنده.ركن چهارم دمكراسي.  چرا كه اگر آلفرد ايل مي‌خواست  مي توانست با خبرنگار صحبت كند و خود را نجات دهد . حتي معلم كه با رسانه صحبت كرد .ديگران بر خود لرزيدند. اما اين اميد زود رنگ مي بازد چرا كه رسانه در صحنه دادگاه مردم شهر حضور فعال دارد.حضوري‌كه باعث مرگ انساني مي شود و او نمي داند .او بازي مي خورد. رو دست مي خورد حتي باعث تأكيد بيشتر حكم مي شود(با اجراي دوباره تمام ماجرا).چرا؟چون رسانه از هدف اصلي خود دور شده، بازار سرمايه او را هم پول دوست كرده ، به دنبال سوژه وماجرايي است كه سود بيشتر نصيب او كند.حتي ماجرايي را به دليل تشكيل چنين ذهنيتي وارونه مي‌بيند.

و اكنون به آلفردايل مي رسيم.فردي كه در ابتدا تحسين مردم را برانگيخت. سپس موجب تنفر آنان گشت. از  نظر من ايل نماد روشنفكر امروز ماست. دكانش بي رونق است. در آرزوي شهردار شدن وبه سمت وسوي سياسي رسيدن .اما ناكامياب.سيگار (به عنوان نماد روشنفكر چپ)پشت سر هم دود كردن و آخر وادن .گردن نهادن به مرگ خود بي هيچ مقاومتي .(صادق هدايت و...)حتي اگر كسي به حمايت از او بر ميخواست او را مي نشاند.من مانده ام كه چرا ايل سوار قطار نشد وبرود .آنقدر كه سر درگم ومبهوت شده بود آنقدر كه به مردم مشكوك شده بود. اگر آن لحظه مي رفت تمام مي شد. اما شكي كه دائم بين مردم ودر تضاد آنها ايل رشد مي كرد نگذاشت كه او فرار كند .روشنفكري كه پناهگاهي ندارد جز دامن دشمن .جز با دشمن دردل كندو پناه بردن.پناه بردن به سيگار .در آن صحنه كه ايل سيگار را تا به آخر ميكشد .اوج واماندگي ،نااميدي،بي پناهي روشنفكران زمانه را نشان مي دهد.اصلاً تاكيد بيش از حد كارگردان بر سيگار چه بود؟

پوستر نمایش ملاقات بانوی سالخورده

اين جواب را من خارج از پرده تاتر مي نويسم: امروزه اكثر مردم به مضرات سيگار براي خود وديگراني كه با آن در تماس هستند مي دانند .حال كسي با سطح سواد متوسط به سمتش برود مي گوييم درك او هنوز كامل نشده است. اما اگر افرادي از جنس نخبه مردم ، از تحصيل كردگان آن قوم به سمت سيگار رو آوردند چه؟ديگر آن دليل كه براي اقشار ديگر ذكر كرديم كه مناسب آن‌ها نيست. پس يك جواب مي ماند.او اتفاقاً آگاهانه پاي در اين ره گذارده است .زيرا كه از آينده خود،از آينده كشور خود . از آينده دنيايي كه درآن زندگي مي كند نااميد است.بي اميد راه مي رود.آينده در غباري فرو مي رود واو نيز دوست دارد از بين آن دود به زمان بنگرد .جرئت خودكشي ندارد اما راه خودكشي تدريجي را بلد است . حال كه نمي تواند مردم، ملت، دنيا را تغيير دهد پس مبارزه منفي ميكند به خود ضربه ميزند .همدمي پيدا مي كند تا با او دردل كند و او هم پاسخش را بگويد و تصوير مه آلود خيالش را به واقعيت نزديك كند.

و به آخرين نقطه مي رسيم كه اولين گام بود و( خدايي نگذاشت 3 ساعت خواب درست حسابي كنم شب بعد از ديدن نمايش)

عدالت.اين كلمه جادويي اين واژه مقدس كه ديني(اسلام) را به دو مذهب (شيعه وسني) تقسيم كرد.تئوريها برايش ساخته شد. پيامبران ورسولان آمدند تا اداراک بخشند ملت را به اين كلمه اما نشد. ماركس ها آمدن تا عينيت بخشند اين واژه اما نشد چه بسیار از پيروان ماركس كه در راه آن جان دادند و چه بيهوده و بي ثمر بود جان دادنشان.

كلارا آمد تا عدالت را براي خود اجرا كند.او تنها مي خواست انتقان خون فرزند خود،انتقام جواني خود كه مجبور به تن فروشي شده بود را بگيرد از كسي كه آن بلا را سرش آورده بود.شهادت دروغ خريده بود.آيا مجاز بود؟ نمي دانم.واقعاً نتوانستم جوابي پيدا كنم.و مردم ،مردمي كه در فقر دست وپنجه نرم ميكردند.در بيكاري مي لوليدن چه آنها مجاز بودند خواسته كلارا را برآورده سازند تا فرزندانشان راحت باشند، تاغم نان نداشته باشند؟ دوست داشتم به اين سوئال هم جواب مي دادم  يا لااقل مي نوشتم نمي دانم. اما جوابم مثبت است چرا كه من هم اگر خود را جاي آنها ميگذاشتم راهي را انتخاب مي كردم كه آنها انتخاب كردند مثل آنها شروع به دليل آوردن مي كردم(مردتيكه بي شرف)(كثافت با يه زن چه ها كه نكرده!؟)حداكثرش مي شدم معلم داستان كه كمي مردانگي كرد. اما من هم در جرگه آنان بودم. اي لعنت بر برگمارت كه چنين داستاني را نوشت.لامصب طوری نوشته که بی عدالتی را می توانی عین عدالت بدانی از بسياري هم كه بعد از توضيح داستان پرسيدم چه ميكردند متأسقانه جواب مرا داند!!!!!!!

خوب اصلا/ض بگییم مرگ برای ایل مناسب است و عادلانه چرا که بطور غیر مستقیم باعث مرگ انسانی شده.زنی را بسمت لئانت کشانده و دادگاه را فریب داده.اما اجرای عدالت که برای منزه کردن جامعه نیست.دقیقاً سود ومنفعت شخصی است و حتی اگر مرگ را عادلانه بدانیم چون در نتیجه ان منفعت شخصی بوجود میآید تماماً مزموم و غیر انسانی می شود.

و نمايش تمام شد (ما در رديف دوم نشسته بوديم و بسيار نزديك به صحنه)بازيگران در جلو صف كشيده بودند و مي ديدم كه چند تايي از آنان اشكشان جاري است. اولين مووضعي که به ذهنم رسيد اين بود كه در فضاي تاتر هستند و متأثر از تشويق تماشاگران. اما با خودم گفتم كه اين تاتر در حدود 2 ماه است كه بر روي صحنه است .اگر اين موضوع هم باشد بايد كم رنگ شده باشد  و به جوابي ديگر رسيدم(یعنی ذهنیتم را به این سمت سوق دادم). آنها هم دوست نداشتند كه دست به جنايت بزنند اما دستي نامرئي آنان را مجبور كرد که مرتکب عملی غیر انسانی شوند. این دست نه دست كارگردان بود كه اگر واقعيت هم بود يك دست، دست سرنوشت اين مهم را برعهده مي گرفت و ياد اين سخن امام حسين افتادم كه گفت: انا قتيل و العبراة( من كشته ي اشكها هستم) مي گيوند كه در عاشورا قاتلين امام  بر او گريه مي كردند و سنگ می زدند . حتي چنين صحنه اي را هم براي مسيح آورده اند به راستي ما اگر در زمان مسيح وحسين بوديم در كدام سمت بوديم؟

ما در پایان تاتر هیچ نقطه روشنی پیدا نمی کنیم که بتوانیم بر آن چنگ بزنیم و خود را نجات دهیم.تنها نقطه روشن کفشها و شال های زرد رنگی بود که مردم گولن بدست آورده بودند اما باز هم رنگ واقعیشان قرمز بود و کفش و شال خود نماد و اوج تاریکی بود.

اين نوشته هم آش شلغلمكار شد. از آقاي ايمني و هفته سلامت بگير تا آخوند بازي و روضه خوني تا رفتن به كليساي سرکیس مقدس همه رو در برگرفت.... مانند پياز پرده پرده گشت .تو در تو و آزارنده .بد بو و گريه آور اما اما اما مفيد وسودمند .

 

 گزارش تصویری ملاقات بانوي سالخورده