داستان های من و‌چنبر

داستانهای من و چنبر


جمعه است و سوار چنبر هستم که، یادم می افته که ورود دوچرخه به مترو آزاد است. پس متناسب با این موقعیت، قرارهایم را تنظیم مجدد میکنم.

برای اول بار است که با دوچرخه وارد مترو میشوم.
 اگر خواستید این کنید این موارد احتمالاً کمکتان خواهد کرد:
۱. هنگام سوار شدن بر پله برقی به سمت پایین، در پله ای که چرخ جلو قرار دارد ایستاده و پاها نزدیک چرخ باشد.  چند ثانیه بعد، هنگامی که تمام دوچرخه بر روی پله برقی قرار گرفت ترمز عقب حتماً گرفته شود تا دوچرخه فیکس بماند. 
۲. حتما از مسئول کنترل بلیط بخواهید که درب پهنی که در ورودی ها هست را برای شما بگشاید. همکاری خیلی خوب و همراهی دلپذیری دارند.
۳. هنگام سوار شدن بر پله برقی به سمت بالا ، دو پله عقب تر از چرخ جلو ایستاده و فرمان را کج کرده تا در پله فیکس شود. بهتر است برای کنترل بیشتر یکی از ترمزها نیز گرفته شود. برای فیکس شدن دوچرخه اجازه دهید، ابتدا پنج تا ده سانتی متر دوچرخه به عقب آمده تا چرخ عقب بر روی پله بنشیند و در هوا نباشد.

سوار قطار شدم. تقریباً اکثر مسافران چشم بر من دوختند. دخترکی فال فروش نزدم آمد و گفت این را چرا به دوچرخه ات زدی؟
به تُپلک اشاره میکرد.
گفتم تا خوشگل شِ.
خوشگل شده؟
سر تکان داد به معنای آری.
ادامه حرف را پی گرفتم: از تو خیابان پیداش کردم.
چشم گشاد کرد.
رفت جلوتر و دوباره برگشت و بهم گفت:
بهش گل بچسبونی هم خوشگل تر میشود.


یکی از دردناک ترین لحظات من در مترو هنگام مواجه شدن با کودکان فال فروش و گداست.
اینکه چه برخوردی از جهت آنکه خیر سرت مددکار هستی و سالها با این کودکان هم بودی و.. دارم
 بی تفاوت باشم. بی خیال باشم. با خیال باشم، پس چه کنم؟ تقریباً همیشه گیر مسئله هستم.

اما این‌بار به لطف دوچرخه و تپلک یک گفتگو ناب انسانی داشتم. انسان در برابر انسان، مواجه انسان با انسان. لذت بخش بود و لحظاتی عزیز را برایم رغم زد.

پیشنهاد اکید دارم
 با خانواده، در یک جمعه، تلفیق دوچرخه_ مترو، شرق تا غرب، شمال تا جنوب تهران را  گز کنید. به دیدار اقوام رفته و لذتی ناب را در خود ، خانواده، اقوام و شهرمان پخش کنید.
و بر بنزین گران شده برای لحظاتی برای یک روز حتی، بخندید.
 یک چیز یواشکی بگویم که: ( دوچرخه سواری، مُسری است و قابلیت سرایت به دیگری دارد)


@parrchenan

صبح شدست و با صدای رعد و برق از خواب بیدار میشوم. شش و نیم صبح است. به خودم نهیب می زنم که: باید بروی  در پارک بدوی.
صدای برخورد تند قطره های باران با شیروانی پاسیو ، مرا متوجه این امر میسازد که داستان دویدن امروزم به این سادگی ها نخواهد بود.
صدای باران قطع میشود و  «ایولی» در دل آواز میدهم.
لباس زمستانه می‌پوشم تا  حسن استفاده کرده و در این موقعیت بند آمدن باران سوار دوچرخه شده و خود را به پارک برسانم. با دو سه دور دویدن، بدنم هم داغ میشود و سرما و خیسی احتمالی را میتوانم رد کنم.
لباس مناسب سرما و باران، پوشیده و دوچرخه بدست بیرون می آییم که میبینم همه جا سفید شده، کمتر از نیم ساعت، برف زیادی نشسته است.
 در واقع قطع شدن صدای شیروانی به خاطر تبدیل شدن باران به برف بود، 
فضای کوچه سکوت مطلق بود. برف خاصیت عجیبی در ایجاد سکوت دارد. صدا خفه کن است، گویی.
در برف سوار چنبر میشوم. ماشین ها سرسره بازی می‌کنند و در شیب تند خیابان دربند در چاله و جوی می افتند و خسارت های جدی می‌بینند.
چرخ های چنبر را به تازگی عوض کرده ام و گوشت و عاج خوبی دارد. چرخ جلویش، شبیه چرخ تراکتور است. پهن ترین تاتیری که تا به حال به خود دیده را برایش انداخته ام. و همین، عاملی میشود که سُر نرود. در برف بکسوات نکند.
به پارک ملت که میرسم، برف زیادی رویم نشسته است و بدنم بشدت سرد شده است.  انگشتان پاهایم دردناک شدست و حسی ندارند. امکان دویدن نیست، پس خودم را به سر کار می‌رسانم. هات چاکلتی خورده و در جلوی بخاری بزرگ اداره خودم را گرم میکنم.
پیاده بیرون می زنم.
پیرمردی دست فروش نشسته و دستفروشی می‌کند.
سرمای رسوخ کرده بر بدنش را کاملاً درک میکنم.
چرا که لحظاتی پیش خود در چنین حالی بودم. کرختی سرما، لاجونم کرده بود. من امید گرما داشتم اما او... احتمالاً نه.

پیشنهادی دارم:
اگر امروز بیرون رفتنی هستیم، فلاسک آبجوش و چند عدد لیوان کاغذی و هات چاکلت ،نسکافه و از این شمول با خود همراه کرده و برای لحظاتی گرما بر چنین انسان هایی، بر همان پلیس راهنمایی و رانندگی، بر همان مامور شهرداری که شن میپاشد، بر همان دست فروش، بر هر که سرما بر او غالب شده، لیوانی نوشیدنی گرم، دهش( نذر) کنیم.
و شما را با حکایتی از عطار که در کانال سهند ایرانمهر خواندم بدرود میگویم:

‍ در سفری بودم، صحرا پربرف بود، و گبری را دیدم دامن در سرافگنده و از صحرای برف می‌رُفت و ارزن می‌پاشید. ذالنون گفت: ای دهقان! چه دانه می‌پاشی؟
گفت: مرغکان چینه نیابند. دانه می‌پاشم تا این تخم به برآید و خدای بر من رحمت کند.
گفتم: دانه ای که بیگانه پاشد - از گبری- نپذیرد.
گفت: اگر نپذیرد، بیند آنچه می‌کنم؟
گفتم: بیند.
گفت: مرا این بس باشد...
ذوالنون از آن سخن در شور شد. گفت: خداوندا! بهشتی به مشت ارزن به گبری چهل ساله ارزان می‌فروشی؟
هاتفی آواز داد: که حق تعالی هرکه را خواند، نه به علت خواند، و هرکه را راند نه به علت راند. تو ای ذوالنون! فارغ باش که کار انفعال لمایرید با قیاس عقل تو راست نیوفتد!
@parrchenan

پس از سفر رکاب زنی یزد به شیراز قسمت چهارم.
از مُنج به در آمده و بیرون زده بودیم.  افکارم سرگرم سروی بود که دیده بودم. سرو منج خیلی خاص بود ریشه های بیرون زده داشت و شکل هندسی آتشی تری داشت.
حتی دلم نبود به این زودی ازش جدا شوم.
 بنشینم کنارش غزلی بخوانم و به او تکیه دهم و...
رکابان بودم و در پنداره خود غرق. اگر کودکی از منج بودم، در کودکی ام، هر روز قایم باشم بازی می‌کردم. بر روی تنه اش چشم می گذاشتم و به دنبال از نظرها پنهان می‌گشتم.  ابتدا در لا به لای ریشه خوب می‌گشتم، شاید که در همین ریشه ها باشد و وقتی می یافتم سرعت می‌گرفتیم تا هر که زودتر به سرو برسد به ریشه سرو، تا که زودتر ساک ساک کنم.
به سوی سرو دویدن با همه سرعت با همه توان، دیدنی است. خواستنی است.
سرو همیشه سبز تو را به خود بکشاند.
گویی که گم گشته خود را قرار است در ریشه های او بیابی. 
###
در شهر حسامی هستیم و صبح زود عازم سفر. بچه های مدرسه ای در حال رفتن به مدرسه هستند.
سلام میدهد. سلام میدهم.
چند ثانیه مکس میکند. 
: کجا میروی؟
من دور تر میشوم و میگویم: شیراز
چند ثانیه مکس.
مرا هم می‌بری؟

فکر میکنم اگر با ماشین بودم چنین دیالوگی صورت می‌پذیرفت؟
خیر. احتمالا خواب آلود خواب آلود یک بوق دُرُشت میزدم بدین معنی که بچه حواست باشه زیرت نگیرم‌
پنداره ام سوالی دیگر مطرح میکند:٫؛خوب بر فرض مثال، با ماشین باش و این دیالوگ را انجام نده. چه چیز از دست میدهی؟ چه چیز بدست میاوری؟
اینکه تو در هر لحظه و هر مکان بتوانی با همان زمان و همان مکان ارتباط برقرار کنی، میشود لحظه حال و هر چه در لحظه حال بیشتری باشی، لذت بیشتر می‌بری.
 آن دیالوگ با کودک، شد قسمتی از سفرم.
اما بعید میدانم بوق ماشینی در ابتدا صبح خاطره ای از سفری را تشکیل دهد. در واقع قلمرو حالم وسیع تر از زمانی میشود که با ماشین بوده ام. 
 @parrchenan

پس از سفر رکاب زنی یزد به شیراز قسمت سوم

گزارش پس از سفر رکاب زنی یزد به شیراز قسمت سوم

در همه استان هایی که رکاب زده ام استان یزد، به طور سیستمی و یکپارچه چه بصورت نرم افزار و چه سخت افزار، یک سر و گردن از دیگر استان های کشور، به روز تر، مدرن تر، رشد یافته تر بود. به نظرم این اتفاق را در یک پروسه زمانی چندین ساله میتوان ارزیابی کرد. اجازه دهید با مثال‌هایی از سفرم این نوشته ام را در محَک نقد قرار دهم.
اول
به واسطه جاده و دوچرخه، سیستم دستشویی رفتن من تغییر میکند و رها میشوم. تقریباً هر جا نیاز احساس کنم، یک خاک ریزی، پشت تپه ای، بیابانی، زیر پلی از جاده پیدا میکنم و آنجا برای من توالت می‌شود ( یکبار هم برای خودم فرضیه‌ توالتی در چندمین سفر رکاب زنی نوشتم)
در کل استان یزد هرگاه اراده ای در من برای دستشویی نیاز شد. یک دستشویی با کیفیت نیز حضور داشت. در حالی‌که واقعاً نگاه اول من به دستشویی نبود، و یک زیر پل هم برایم کفایت میکرد.
این برایم بسیار عجیب بود و تقریباً باور نکردنی.
شاید عده ای از خوانندگان در پندارشان این شکل گیرد که ای بابا گشته گشته چی برای نوشتن پیدا کرده.
حال آنکه فکر نمیکنم موضوع به این سادگی باشد.
یک سری عوامل  پیچیده دست به دست هم میدهد تا این اتفاق در نگاه اول ساده که هر جا اراده کنی، دستشویی باشد
اتفاق افتد.
اعتماد عمومی، عدم بیکاری مطلق، عدم اعتیاد، نگاه کلان مسیولین ده و روستا و شهر و فرماندار و استاندار به توریسم یا مهمان، یا مسافر. باور این نکته در مردم که ما میتوانیم و ظهور عملی این ما می‌توانیم در بطن زندگی مردم و لمس آن در زندگی جاری، میتواند از عوامل این موضوع باشد.
به نظرم استان یزد راه درستی در آغوش باز کردن به توریسم، یا مسافر، یا گردشگر را پیدا کرده است، ( در استان یزد به ما دوچرخه سوارها، ماشین های عبوری بوق نمی‌زدند) و  شهر یزد، مسیر اشتباهی را در راه صنعتی شدن در حال گام برداریست. کارخانه فولاد و ماشین سازی، نیاز مفرطی به آب دارند که یزد تقریباً فاقد آن است. و دوم آنکه صنعتی شدن یزد، راه مخالف توریسیمی است که در روستا ها و شهر های کوچک در حال شکل گیری است. چرا که باعث مهاجرت نیروی کار  به شهر می‌شود.
حال این دستشویی، یکی از ملاک‌های مهم میشود که نرم افزار و سخت افزار با هم گره خورده است. تاریخ و سنت  آن به امروز و مدرنیته اش بافته شده است. دستشویی امکان مقدس و انبوه حسینه ها و امامزاده ها در خدمت زندگی مدرن امروز قرار گرفته اند.
فکر کنم در جایی خوانده بودم، حتی  تعداد دستشویی ملاکی برای رشد کشوری برای بعضی از سازمان های جهانی است. از سازمان های جهانی مربوط به زنان بگیر تا سازمان بهداشت و اقتصاد.
دو:
بارانی شدید ما را فراگرفت و در روستای زردین گنبد مسجدی دیدیم و وارد آن مسجد شدیم. خادم پیر آنجا هم از ما استقبال کرد‌
عملا در مسجد همیشه باز بود و در دستشویی هایش
دستشویی مجهز به سنسور نوری بود و چراغ اتوماتیک روشن و خاموش میشد. جنس شیر آبها، فلزی بود.
درب مسجد باز بود و یا به راحتی باز میشد. فرش های دست باف،  دستگاه پژورکشن پخش فیلم بر روی پرده سینمایی، ظروف مسی، سیستم صوتی نیز در  مسجد بود. اما احتمال بسیار زیاد دزدی از این مسجد اتفاق نیفتاده بود که نیاز به قفل و بست  احساس شود. 
در مسیر همین روستاهای یزد بودیم، پسرکی نوجوان نگاهم میکرد. سلام دادمش. سلام داد و گفت: خوش تشریف آوردید ( نقل به مضمون با فوکوس به کلمه تشریف). از نوع گفتار این پسر روستایی تعجب کرده و حاج و واج بودم.
به روستایی که قرار بود شبمانی کنیم، رسیدیم و در قدمگاه منزل کردیم. دو نوجوان با ما هم کلام شدند. دل نگران درس و مشق خود بودند. از معلم زبان شأن ناراضی!! ( نگاه کلان به توریسم را نیز در پس پنداره خود داشته باشیم)
پرسیدم کلاستان چند نفر است؟.
و با پاسخ خیره کننده ای روبرو شدم: پانزده نفر.
مهاجرت، نگاه منطقی خانواده به تعداد فرزنذان، بالاتر رفتن کیفیت زندگی فرزند در خانواده، حضور توریست و مهمان و مسافر  با الگوی یکی خوبه دو تا بسه، و دلایلی بیشتر اقتصادی و کمتر فرهنگی احتمالی دیگر ...از پس سالها توانسته بود، مدرسه را به حالت استاندار از بعد نفرات در آورد. یادمان باشد که جمعیت ایران چند روز پیش، به ۸۳ میلیون نفر رسید و آن را رد کرد و به زمان خود که جمعیت ۶۰ و سپس ۷۰ میلیون شد نگاه انداخته و تعداد دانش آموزی خود را به یاد آوریم و قیاس گیریم.
در واقع در طول سفر، قطعات پازل این تغییر در استان را می یافتم و قطعه آخر را در کلام آن دو کودک، پیدا کردم: آموزش، آموزش، آموزش. در یک جمله:
معلم فرصت و توان کافی دارد که با دانش آموزان کار کند.
کودکان بسیار اجتماعی بودند. پیرامون حل مسئله و کتابخانه شأن با هم صحبت کردیم.
سه
در طول سفرمان در استان یزد، دوبار پلیس راهنمایی و رانندگی به ما از بابت مراعات نکردن قوانین و عدم دور زدن میدان بهمان تذکر داد!!

@parrchenan

پلیس اولی نگاه اخم آلود و جدی نیز داشت.
بقدری متعجب شده بودم که تا مدتها به فرد خاطی می‌خندیدیم. اما این یک نشانه بسیار مبارکی بود.  تقریباً در هیچ کجای ایران و رکاب زنی مان ما با این برخورد، مواجه نشده ایم. استان یزد، در باور مردمانش نیز کار کرده است.
چهار:
یکی از دلایلی که در استان فارس ، دعوت مهر بانو برای اقامت در خانه اش را پذیرفتیم آن بود که مسجد روستا دو قفل آویز یُغور داشت. دو قفل!!٫

 


@parrchenan

در انتظار باهار

پس از بیست روز ندویدن و در سفر بودن، پارک رفته و شروع به دویدن کردم.
در پارک، دو  دوستْ درخت دارم که همیشه اول دویدن سلامشان میکنم. اولیش کهنسال ترین درخت پارک احتمالاً باشد و دومی، از لحاظ هندسی یکی از زیباترین درختان پارک است.
تا به اولی رسیدم، در دلم به او گفتم، سلام راستی بیست روز با گونه های تو که عمری هزار ساله و بیشتر داشتند، را ملاقات میکردم و  در آغوش شأن، قرار میگرفتم و...
 به خودم آمدم دیدم دارم با دوستْ درختم حرف میزنم.
دور و برم را نگاه کردم ببینم کسی مرا در این حال ندیده است.
خلوت بود، او را به درود گفتمش و سراغ دومی رفتم.
تا به او رسیدم، یک حیرت مرا فراگرفت.  یک أََ َ کش دار از دهانم خارج شد. خزان پاییزی به دوست درخت دومی ام زده بود و بیشتر برگهایش ریخته بود.
شبیه زنان زیبا رویی فیلم های سیاه و سفید  شده بود که اینک از پس سالها که با آنها مصاحبه می‌شوند، از آن زیبایی خبری نیست.
باید تا باهار و دوباره زیبا شدنش صبر پیشه سازم‌.

@parrchenan

پس از سفر رکاب زنی یزد به شیراز قسمت دوم

پس از سفر قسمت دوم:
ما شانزده روز در سفر بودیم و در نتیجه شانزده شبمانی داشتیم. خانه معلم، مسافر خانه، بوم گردی، مسجد، امام‌زاده، حسینه، آشپزخانه حسینه، اتاقک های قبرستان، و خانه مردم محلی، منازلی بود که ما شبمانی کرده ایم.
مهمترین چیز برای شب مانیمان، حضو در یک چهار دیواری‌ بود، بعد از آن برق و دستشویی و همین.
و دقیقاً به همین خاطر نه زرق و برق آنجا و نه کم و کاستی هایش برایمان مشهود نبود. فوقش اگر حمام داشت، سر ذوق می آمدیم. مهم این بود که یکی دو ساعت نشسته چایی بنوشیم و تا صبح  جایی باشد که بخوابیم.
سفر اینگونه، ارزش های زندگیت را دستخوش تلاطم می‌کند.
واقعاً نیاز است که برای  داشتن خانه ای، بیشتر وقت و عمر خود را صرف آن کنیم؟
شاید این سوال مطرح شود که ما در این سفر، فقط برای یک شب ، مکانی می‌خواستیم و اما خانه برای یک عمر است.
اما
 اما گویی  در هر دو حالت ما مسافر هستیم. از مبدا تولد یک سفر تا مقصد پایانش‌. و اگر در زمان چهار میلیارد سال عمر زمین، سفر زندگی مان را قیاس کنیم،  طول عمر زندگی حتی اندازه ثانیه ای از یک شبمانی ما نمیشود.
اینکه در آشپزخانه حسینیه ای اتراق کنی و در دلت گویی، دمش گرم، اجاقی دارد که بتوان گرم بود، معیارهای زندگی و خانه و فلسفه ات را کن فیکون می‌کند ‌
در هر سفر و هر شب مانی این بیت غزل حافظ برایم باز تعریف میشود:
 از این رباط* دو در چون ضرورت است رحیل
رواق و تاق معیشیت چه سربالا و چه پست.

 معنای ساده بیت:
 از این دنیا که چون کاروانسراست و دو درب تولد و مرگ دارد باید عبور کرد
 پس چه نیازی است که اتاقک کاروانسرایت  دارای رواق و تاق باشد و مجلل باشد یا ساده؟ چرا که باید رفت و اینها مهم نیست.

رباط: کاروان

@parrchenan

پس از سفر رکاب زنی یزد به شیراز قسمت اول

روز آخر رکاب زنی است و به شیراز رسیده ایم. حافظ و سعدی و غزل خوانی از آنها و رفتن به ترمینال همانا و سوار اتوبوس شدن و برگشت به تهران.
 به شب قبل  و« مهربانو،»،مادربزرگی که ما شب را در خانه اش مهمان شدیم فکر میکنم.
کل ماحصل سفر شانزده روزه ما شاید در نام این زن نهفته باشد. نامی که اثری از اسطوره های کهن سرزمین، از مهر پرستی و میترایسم تا آناهیتا تا زرتشت تا اسلام تا تشیع را در برگرفته است.
همان اسطوره های که به کمک آنها انسانهای مهم این سرزمین، کاریز و قنات کشیدند، درخت کاشتند. آنهم درختانی هزارساله و آبادانی فراهم ساختند و نگاه پر از احترامشان به طبیعت و درخت و آب  را حفظ کردند. که اگر این اساطیر و باورها نبود، آبادی و آبادانی پا نمی‌گرفت.
«مهربانو» نماد همه این هزارها سال سرزمین است. خاکی و راحت بر زیلو خود نشسته است و ما را همچون فرزندانش میدید. مهربانو، سرزمین ماست.
این سفر مرا آموخت، همچون ماهی که در آب زندگی میکند و میپرسد آب کو؟ در دل اسطورها نفس میکشیم و می‌پرسیم ، اسطوره کو؟
نفس گرم درختان هزار ساله و رنگ هنوز سبزشان مرا آموختند نگاه دوباره و مدرنی به اسطوره ای که در آن در حال زیست و نفس کشیدن هستیم بی اندازم.
نگاهی مدرن که از اسطوره هم‌چنان بوی زندگی آید.
در این سفر ما« نسفی ، عارف قرن ششم »را با همه بی مهری که در گزارش های قبلی اشاره کردم، یافتیمش و به کتابی از او حتی علاقمند شدم. چگونه؟ به کمک تکنولوژی جدید. به کمک رسانه های آزاد، به کمک اینترنت، به کمک ویکی پدیا و گوگل مپ توانستیم کشفش کنیم و اگر این تکنولوژی نبود، ما در حصار سانسور او را ندیده بودیم.
بسیاری از این درختان را و راه رسیدن به آنها را به کمک همین تکنولوژی و ویکی پدیا و گوگل مپ شناسایی کردیمش.
دو
یکی از اصطلاحات رایج در زندگی روزمره ما که در باوری اسطوره ای نهفته است، نذر است که در باور زرتشتی، دَهِش گفته میشود.
 نذر و وقف و دهش از گذشته دور در این سرزمین نفس کشیده اند به درازای عمر قناتی به نام عایشه در شهر ارسنجان و حتی بیش از آن و قدیم تر.
 در این فکر بودم که این نذر و دهش را این اسطوره و آگاهی جدید را چگونه به نگاه مدرن و تکنولوژی پیوند زنم.
و پنداری جرقه زد.
نذر مدرن کنم، اینکه من هم و تو خواننده هم ویکی پدیا نویس شویم.
هفته ای، برجی، فصلی، بتوانم یک مطلب در ویکی پدیا اضافه کنم تا به کمک این دانشنامه آزاد جهانی باغ بشری را آباد کنم به اندازه قطره آبی حتی.
این کار یک سود بسیار مهم دیگر نیز در بطن خود دارد. اینکه  می‌تواند به دید پروژه ، به دید هدف ، به دید قسمتی از معنای زندگی دید و خود را مفید دانست. قطره ای از کاریز عایشه شدن دانست و هدف دار شدن در زندگی.
به همین دلیل از دوستم پیمان خواستم مرا راهنمایی کند تا بتوانم ویکی پدیا نویس شوم.
احتمالأ من و پیمان در گروهی که پیرامون این موضوع تشکیل خواهیم داد، عضو شویم تا هم اقدامات انجام شده را در گروه بگذاریم و هم نحو کار را بیشتر و به کمک هم بی آموزیم.
اگر فردی چنین نذر و دهشی فرهنگی داشت  یا به آن علاقمند شد، بخصوص پیشنهاد میکنم به ایرانیان دور از سرزمین، اما هنوزم دلبسته بدان، به آنهایی که فرصت خانه نشینی شأن کم نیست، در پی وی ام اعلام کنند که در گروه جدید اد شویم.
این نذر فرهنگی نیز ماندگار خواهد بود، همچون کتاب‌خانه ای که در سفر قبلی نهالش  کاشته شد و اینکه درختی پابرجا و گیراستو بذر دهنده، و حتی شاخ و برگهای بیشتری از خود داده است.

در واقع در پایان این سفر دو تقاضا را دارم:
۱. به احترام این همه درخت هزار ساله که دیدیم، در همین فصل پاییز، درخت بکاریم
۲. دَهش یا نذری فرهنگی کرده و ویکیپدیا نویس شویم و اگر تمایلی بود در گروهی که پیرامون این موضوع تشکیل خواهد شد، عضو شویم.
باشد که قطره ای از کاریزها هزارساله شویم.
باشد که برگی از سرو های هزار ساله شویم.

پس از سفر ، قسمت اول  

@parrchenan

سقف اتاق مهمان مهر بانو.
مهر بانو به زهرا تعریف کرده بود که همسرش دست طولانی در گرفتن دست مسافران داشته است و چه بسیار مهمان در جاده مانده را همسرش در این اتاق اسکان نداده است

@parrchena

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز چهاردهم

پرده اول
در جاده و سوار دوچرخه هستم یک موتور دو ترک با راکبین جوان کنارم می‌رسند و سرعت کم میکنند.
حوصله هِلو و هاواریو ندارم.
یک سلام علیکم غلیظ تحویل می‌دهمشان.
:کاکو شما ایرانی؟ من فکر کردم خارجییی؟
میگم آخه به قیافه هامون میخورد خارجی باشیم؟
: کاکو سبیلات شبیه خارجیاست.
از کوره در میروم میگویم تو رو قرآن سبیل را از مرد ایرانی نگیرید دیگه.
و راکب جوان تر به دوستش می‌گوید:
خو راست میگه دیگه، سبیل شیرازی داره !!

پرده دوم
در ارسنجان با یک راننده همآهنگ میکنیم، ما را به سمت مروارید سبز، یعنی همان درختی که بر سنک روییده است ببرد. بسیار صبور و آرام و با وقار است. عاشق پراید مدل ۸۹ اش است و با ماشینی دیگر تاخت نمی‌زند و می‌گوید ارتباط عاطفی با او برقرار کرده است.
راننده سبیل شیرازی دارد و مرا اسیر این جذابیت خود کرده است. حس خوبی از این مرد گرفتم‌

پرده سوم:
نام ارسنجان احتمالا در تاریخ دور ارزنجان بوده است و از به معنای مقدس. و زن ، نشان از آناهیتا.
قبل از ارسنجان یک بند دختر نیز داریم و اینکه نام قنات اصلی که شهر از آن تغذیه میشد، عایشه است که در زبان محلی عایشه می‌گویند.
مغنی ها برای قنات ها جنسیت تعیین میکردند. اما قناتی به شهرت عایشه تا به حال نشنیده بودم

پرده آخر:
جلو در خانه معلمی رسیده ایم.
 زنگ در را میزنم. خبری نمیشود. با شماره تلفنی که نوشته شده تماس می‌گیرم و از خود و مسافرتم میگویم و اینکه امشب به اینجا نیاز داریم. 
مخاطب پشت خط به بعلاوه(+) زیر در حوالت می‌دهد که بندی زیر آن قرار دارد که با کشیدن آن در باز میشود.
قرار میشود ما در آنجا استراحت کنیم تا او برسد.
ساعت هفت شب است و هنوز نیامده، دوباره تماس می‌گیرم.
و قرار بر این میشود که پول را به شماره کارتش واریز کنیم و به او زحمت آمدن ندهیم و صبح هم در را بسته و برویم!!

به حوالی شیراز خوش آمدیم.
 

روز چهاردهم رکاب زنی

@parrchenan

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز سیزدهم

از جاده ای بسیار و زیبا و پر پیچ و خم و پر از درختان زیبا بنه و شیلی به سمت پایین، به خواجه جمالی رسیده بودیم.
در مسیرمان حتی بوته های کم یاب هوم که گیاه ‌بسیار مقدس زرتشتیان و  قبل از آن مهر پرستان بوده است را هم می بینیم‌.
از مسیر سربالایی، خود را به امامزاده خواجه جمالی می‌رسانیم. یک سرو بسیار کهن که عمر آن به هزار و صد سال می‌رسد و دو بنه کهنسال، در محوطه امامزاده است.
مدیران پروژه بازسازی امامزاده که آدم های ساده دو با صفایی هستند نیز آمده و توضیح میدهند. اینکه چند سال پیش چهار متر از تنه درخت را با خاک پوشاندند، تا سطح ارتفاع امامزاده درست شود. اینکه در باغات روستا، چناری کهن بوده که صاحب زمین برای چوبش!!! آن را فروخت.
بر روی تنه قطع شده اش، فرشی چهارمتری میتوان انداخت!!
حالم بده شده بود. انگار که خبر عزای عزیزی را شنیده باشم.
نتوانستم ادامه حرفها را بشنوم.
لخ لخ تنم را کشاندم سمت سرو و غمین به این زیبا تکیه داده و نشستم.
اینکه هنوز، هزار سال بعد از سروده شدن شاهنامه فردوسی و ابیاتی که از بریدن سرو عظیم کاشمر دارد و گریستن مردمان آن زمان، هنوز فردی، در این روزگار پیدا میشود که اینگونه فکر کند. درختی هزار ساله را از برای چوبش، ببرد!!
اینکه حقیقتی چون این درخت سرو هزار ساله را نبینی و میلیون ها تومان هزینه ساختمانی داستان امامزاده شود و به این سروی پا برجا آسیب زنی.
به مدیر پروژه امامزاده که از هزینه ها و چگونگی اقدامات عمرانی اش می‌گفت، توضیح دادم که ما از برای این درخت آمده ایم و نه امامزاده اش.
این درخت است که نام روستا را جهانی کرده و می‌کند.
 این درخت از هزار سال پیش زنده است که جایگزین ندارد، امکان بازسازی ندارد.
اگر بریده شود، اگر خشک شود، تمام می‌شود. خود اهالی روستا می مانند و امامزاده شأن.

در مسیر این سیزده روز، آدرس یک درخت در روستایی دیگر را نیز داشتیم، اما وقتیکه خبر و عکس شکستن و سقوط اش را خواندیم، از رفتن به آن روستا، صرفه نظر کردیم.
این درختان باستانی است که نام محلی را زنده نگاه می‌دارند.
امکان رشد اقتصادی و مالی را ممکن می‌سازد ورنه به طول متوسط، از هر دو روستا، که یک روستا امامزاده دارد . ولی سرو هزار ساله، درخت هزار ساله، است که نایاب است.

اکنون تو از زیر امامزاده، شی ای هزار ساله پیدا کنی، نامش را گنج می نهی، عتیقه میشود و قیمتی. حال آنکه همین جلو چشمت درختی هزار ساله، گنجی زنده، عتیقه ای کهن حضور دارد و آن را نمی‌بینی.

بعد که روستا را ترک کرده و در حال رکابیدن شدم به حال خودم پس از شنیدن قطع درخت، بر من مستولی شد فکر میکنم. اینکه چرا اینگونه شدم؟
اثر سیزده روز سفر و یافتن یکی یکی درختان و ارتباط گرفتن با آنها به نظرم در این حال بی تاثیر نبوده است.
 این سفر مرا با درخت بسیار نزدیک کردست.
روز سیزدهم رکاب زنی


@parrchenan

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز دوازدهم

وارد چنار ناز شده و با حجم انبوهی مردم بازگشته از تشیع جنازه روبرو شدیم. حجم انبوه برای کسی که به خلوتی و بی کسی بیابان عادت کرده است، معنایی دیگر دارد.
 بر روی صندلی که در میدانگاهی چنار ناز بود نشسته بودم، خانمی از اهالی  آمد سمت دیگر صندلی نشست. عذرخواهی کردم و بلند شدم. گفت چرا رفتی؟ دعوت کرد برویم منزلش. چند بار هم تکرار کرد و گفت شما ها جا پسر من که آواره شهر ها شده است.
باری
شب را در مسجد خوابیدیم رو صبح دوچرخه ها را آماده کرده که ادامه مسیر دهیم. چنار نازی ها هنوز کامل بیدار نشده بودند. هنوز پا رو رکاب نگذاشته بودم که سوار چنبر شوم، همان خانم با کیسه ای پر از انار آمد و دعای خیر بدرقه راهمان کرد و رفت‌.

ای کاش شب قبل را منزل او می‌رفتیم. آنارهایش بوی دلتنگی میداد. بوی دلتنگی مادری از برای پسرش

روز دوازدهم رکاب زنی

@parrchenan

در کنار سرو خواجه جمالی هستیم که فردی از اهالی ما را دعوت به تماشای نارتکونی  و درست کردن کُرش کرد
قبلش چند انار محلی و صادراتی هم به ما بخشید.
وارد باغ که شدیم، مراسمی برپا بود.
که پر از صمیمیت و چسب خانوادگی بود.
چندین نفر از خانمها، که بعضی شأن مسن بودند، مشغول ضربه زدن با چوب انار به میوه غنار، جهت تکاندن دانه هایش بودند.
چند آقا آنها را در دیگ ریخته، یک نفر آنها را هم میزد و یک نفر آنها را له کرده و یک نفر مراقب آتش دیگ بود.
 و دهها نفر دیگر مشغول چای و ناهار و غیره بودند.
 و اینکه رب انار ساخته میشد.
انار، به قربانگاه رفته و بسمل. خون سرخ اش جاری می‌شد و در آتش عشق، قوامی دگر می‌گرفت.
مراسمی بود که با استقبال زیاد همراه بود.
همه حس مفید بودن پیدا می‌کردند حتی خانمهای کهنسال.
روابط سرد شده در این آتش گرم می شد ختی
 بیش از رب انار، قوام می‌گرفت.
آدمی اینجا تنهاست* را حس نمی‌کرد.
مراسم جالب و پر اناری بود.
انار میوه بهشتی است چون دلها را بهم نزدیک میکند.
چون سر یک سفره می نشینی میل می‌کنی.
چون هر انار مزه اش با دیگری فرق میکند و از مزه برای هم تعریف می‌کنی.
چون تک تک دانه های یاقوتی در جمعی با نظم و ترتیب یک‌جا که نامش میوه انار هست، نشسته اند.
چون مجموعه یاقوت های انار، نشانه اجتماع است.
انار میوه بهشتی است، چون تو را از تنهایی به در میکند
 و بهشت جایی است که مفهوم تنهایی وجود ندارد.


* قسمتی از شعر سهراب
روز دوازدهم رکاب زنی

@parrchenan

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز دهم و صبح یازده

زبان، اثری عمیق بر مغز انسان نهاد و شد خواستگاه آگاهی.
نام ها هم به طبع آن بسیار مهم است، چرا که  نامی ممکن است سالهای زیادی دوام آورد. مثلاً گذشتگان نام ابرکوه( برکوه) را بر شهر ابرقو( به گویش عربها) نهادند.
متأخرین سعی بر اصلاح آن نهادند و نام شهر شد، ابرکوه.
قدما می‌توانست نام برِ سرو( با توجه به حضور سرو کهنش) بر آن نهند، اما آنها کوه را ترجیح دادند و این شد تا به امروز.
در این قسمت رکابان بودنمان، ما رسیدیم به روستایی به نام چنار ناز. گویی کس یا کسانی که این نام را بر ده انتخاب کردند، شاعر بودند. استان فارس است و حافظ و سعدی شاعر. استان فارس است و نام روستایی شاعرانه:
چنار ناز.
و اینگونه شد که نام بیشمار انسانی که در این روستا زاده شدند، شاعرانه شد.
مثلاً از کسی از مردم محل بپرسی، کجایی هستی؟
چنار نازی ام.
حتی سنگ قبرها شاعرانه می‌شود‌
طلوع و غروب متوفی: چنار ناز.
مردم روستایش نیز با صفا و اهل صلح بودند.
اکثر بچه ها دو اسمه بودند. اسم شناسنامه ای، مذهبی و اسمی که صدا می‌شدند، سوگند و سوگل و صبا و عالیه و...
آقای شعله دهیار بود و فامیلی خادم مسجد : صحرا گرد.
گویی شاعرانگی در بطن زندگی شأن جاری بود.
مردم نازی بودند. همچون چنارشان، همچون دور اندیشانش که نه نامی از آنها مانده و نشانی که چه کسی بود چنار ناز را نام روستا نهاد.

به چنار میرسم و از دور که میبینمش شیفته اش میشوم و پشیمان از آنکه او را نسبت به سرو، کمتر دانستم.
من در زندگی ام دو آرزو دارم که فعلا یکی از آنها را تلاش دارم عملیاتی کنم.
اول آرزو 
دویدن در دو ماراتن
و دوم
یکبار چله نشینی کردن، آموختن آنچه در چله میبایست تا به آخر.
اولی را از سال پیش عملیاتی کرده و می‌دوم تا که به مرز ماراتن برسم. اما دومی در همان حالت آرزوست.
با دیدن این چنار دانستم که در کجا، چله نشینی خواهم.
در چنار نازم
 دقیقاً در دل چنار.
همچون جنینی در زهدان مادرش.

شب دهم رکاب زنی

@parrchenan

چنار ناز یک درخت گردوی بسیار بسیار کهن نیز داشت.
 به گونه ای کهن، که گویی کالبَد شکافی کرده و به نخاعش رسیده اند. قطر درخت به نظرم تا پنج متر بود. چرا که آنجا که ایستاده بودم نیز تنه اش بود.
درخت گردو
 در باغ علی جوونی بود. یعنی او وارث چندم این درخت بوده است؟


@parrchenan

وارد چنار ناز شده بودیم.
 تشییع جنازه پدر شهید روستا بود و همه روستا بیرون زده بودند و ما و آنها در یک زمان به میدانگاهی اصلی چنار ناز ورود کردیم.
بیابانی و صدای باد و درختچه های قیچ و خلوتی و روزهای با  خودت و چنبرت بودن و به آنی روبرو شدن با انبوهی جمعیت.
کمی زمان میبرد به روز رسانی شوی و دوباره در انبوه جمعیت باشی، به خلوتی و سکوت، خو کرده بودی.
در روستا منتظر خادم مسجد بودیم و انبوه بچه ها دور و برمان. تپُلک را نشانم دادند که چیست؟
توضیح شأن دادم که عروسکی بود که در چالدران واقع در استان آذربایجان غربی یافتمش. بردم منزل و از مادرم تقاضا کردم بشورد و تعمیر اش کند‌.
پرسیدم کسی آذربایجان را می‌شناسد؟
پاسخ منفی دادند
پرسیدم نقشه ایران را کسی دیده است؟
باز پاسخ منفی دادند.
بچه ها کلاس دومی و سومی و پنجمی بودند.
فکری به ذهنم رسید
نشسته و گوگل مپ گوشیم را باز کردم، اول چنار ناز را نشانشان دادم. کم کم فاصله گرفته و استان یزد و فارس و سپس ایران و گوشه ایران و شباهتش به گربه نشسته را
که یکی از بچه های کلاس بالایی گفت، ما این را در کلاسمان داریم.
حدودا مفهوم شکلی ایران را نشان دادم.
و تپلک برایشان داستان دار شد. تاریخ دار و برند شده، و هر کدام از اینها علاقمند به داشتنش.
این لحظات دقیقاً خودم را در ترانه ایران ماست داریوش حس میکردم.
ترانه ای که بارها گوش دادمش.
صدایی در پندارم با صدای داریوش یکی شده بود و داشت ایران را نشان میداد.
 منتظر فریاد یکی از کودکان بودم که بپرد وسط حرفم و گوید
کمی آزادی است.
آرزومندم معلمان این کودکان هم تشنه آموختن شوند.
کسی که تشنه آموختن باشد
می‌تواند بیاموزد.
آب کم جوی، تشنگی آور بدست...

پی نوشت:
برند سازی در بازار سرمایه از داستان شروع میشود. اگر اهل حضور در سرمایه هستید، حضور داستان را فراموش نکنید.
اگر خریدار سرمایه هستید، این نکته که شما قبل از خرید، داستانی را می‌خرید را در هیچ لحظه از زمان فراموش نکنید.
دو
احتمال قوی میدهم، عباس برزگر که دوستی در روزهای پیشین به آن اشاره کرد داستان پرداز قابلی باشد.


صبح یازدهم رکاب زنی


@parrchenan

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز دهم قسمت دوم

از روستای مُنج به سمت سه راه توتک به راه افتادیم.
در توتک به فکر صبحانه خوردن بودیم که درختی نظرمان را جلب کرد.
بلی اینجا هم قناتی بود و چناری چند صد ساله. 
صبحانه را با صفای وجودی که این چنار باوقار و عزیز درست کرده بود خوردیم.
با خودم فکر میکنم اگر با ماشین بودیم و سرعت ماشین رو،
این درخت را نمیدیدیم. خوشا صبر در رکاب آموختن، فهم کردن، جرعه جرعه لمسیدن.
در هیچ منبعی هم اشاره نشده بود توتک درختی کهن دارد.
از توتک تا کَرخنگان مرز استان یزد و فارس است و منطقه حفاظت شده
سمت یزدی نامش بروئیه و سمت فارس توت سیاه.
با توجه به نام توت سیاه و نامهای زیادی چون روستای چناریه که در این منطقه وجود دارد، احتمالأ توتک نیز به درخت توتی در گذشته دور این روستا اشاره داشته است.
در مرز این دو استان در حال رکابیدن هستیم. جاده ای بسیار خلوت از میان منطقه حفاظت شده. جاده شیب ملایمی به سمت بالا دارد.
آرام میرکابی، از کنار درختچه‌های قیچ رد می‌شوی. صدای باد است و قیچ ها.  شمایل قیچ چون هیمه آتش است که باد بر او خورده باشد و شعله کشیده بادش. شکلی دل نشین دارد که عاشقش شوی.
آرام میرکابم.
تند هم برکابم اثری ندارد. جاده تا دور تا آنجا که چشم کار میکند مستقیم میرود
گویی که خود دنیاست. تند بروی، آرام هم.
تفاوتی ندارد. 
به کجا میخواهی برسی؟
به آن نقطه در جاده که چون بی نهایت میزند.
به کجا؟
 صبر می آموزی صبر صبر صبر.

بیابان و قیچ ها پنداره ام را تصاحب کرده اند.
جایی برای عکسبرداری می ایستیم.
به امیر میگویم.
اینجا تصادف کنیم  ، پدرمان در می آید. چرا که در بین دو مرز یزد و فارسیم. اورژانس دو تا استان، ۱۱۰ دو تا استان زیر بار ما به این سادگی نخواهند رفت‌
در ۱۲۳ هم که هستیم، خیابان های مرز بین دو مرکز همیشه داستان دارد. اینکه پیاده رو راست یا چپ، شمال خیابان یا جنوبش، مهم میشود و هر مرکزی تلاش میکند، توپ را در زمین دیگری اندازد. 
از قیچ عکسم را می‌گیرم و به صدای باد و آن نقطه بی انتهای جاده که همچون مثل دنیاست خیره می مانم.
همان نقطه که من و این درختان کهنسال با هم در یک برهه اش، هم مسیر شده ایم.


پی نوشتی از عباس جعفری، نویسنده وبلاگ آزاد کوه که ده سال است که نیست بنویسدش.
ده سال!؟ 
آبهای نپال را به قیچ های بیابان ترجیح دادی عباث...

 

اصلا رها كن همين چهار تا كلام رو هم و بزن به بيابان به اون جايي كه پست ترين و بي ادعا ترين نقطه زمينه ! اين تنها" ترين" هايي است كه دوستشان مي داري بي ارتفاع ترين در برابر همه بلندي ها ي شلوغ و و خالي تر از همه سالنها يي پر از يك مشت آدم كه در دست گل دارند و در دل كينه و بر زبان خار ! خارزاري است جلساتشان و حضراتشان.!پس به خارزار خودت دل خوش باد با درمنه زار و طاغ زار و دشت قيچ و قليچ ! سه تار عثمانش را عشق است و قيچك خالورا . كشك و قروت بي بي هزار هزار بار بهتر از نان منتشان! . گور پدر روزگار!
گو برويد هر چه در هر جا كه خواهد يا نمي خواهد باغ بان ورهگذاري نيست!

عباث


روز دهم رکاب زنی


@parrchenan

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز دهم قسمت اول

سیب نذری آقای شعله 
 بی‌نهایت خوشمزه و معطر بود و از باغ خودشان چیده بودند.
ایشان شعری که صدها بار شنیده بودم رو با اینکار برایم روشن کردند. معنی کردند ‌. ترجمانی شدند
شعله( آقای شعله) تا سرگرم کار خویش شد( سیبها را نذر کرد)
هر نی( ما دوچرخه سوارها) شمع مزار خویش( خوشمزه بود و چسبید ) شد

روز دهم

انار رو باید در آفتاب خورد
 که زیباترین 
که یاقوت تر است
که آنقدر زیباست که نمیتوان خورد
به دلایل عدم مهاجرت میتوان
دلیل انار هم اشاره‌ کرد

در اروپا و آمریکا انار نیست
 و بی انار چه کنم؟

روز دهم

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز نهم

بعد از بیست و پنج سال خانه عوض میکردیم و قرار بود اسباب کشی کنیم و من مانده بودم چگونه از دو درخت سرو مان دل بکنم، بعد از یک ماه اسباب کشی کردیم و به خانه ای رفتیم که حیاط اش سروی نداشت.
با دیدن سرو مُنْج و حسی از دوستی که در نگاه اولم به او یافتم، یاد این موضوع افتادم. یاد اولین دوستْ درختان که از شش سالگی در زیر آنها بازی کردم، با بدرقه آن‌ها مدرسه رفتم و.. درخت سرو، گویی دلگشاده است و با روی باز استقبالت می‌کند. زود مهمان دلت می‌شود. به آنی اُخت می‌شود.
دیدید بعضی چقدر گرم، در همان برخورد اول با آدمی برخورد میکند. مثل بندری ها، جنوبی ها، می‌گویند برزیلی ها.
سلام را نگفته، در علیک یخ ایجاد رابطه شکسته است و یک آن میبینی، در یک ظرف دارید با هم غذا می‌خورید.
سرو از همان جنس است 
بر عکس چنار که همچون عصا قورت داده هاست، همیشه فاصله ای میان خود و تو را حفظ می‌کند. مثل این شهری ها که  یک دهاتی دیده باشند. مثل همسایه‌ها یک برج مسکونی، فاصله من، تو همیشه باید باشد و چنار از آن جنس است.
سرو منج بسیار کهن بود با ریشه های بیرون زده و شکلی حیرت انگیز از آتشی که گُر گرفته و الو می‌کشد.
عظمتی داشت این درخت، هنگامی که دیدارمان تمام شد و سمت چرخم می‌رفتم، بر می‌گشتم و نگاهش میکردم، دل کندن از او سخت بود.


روز نهم


@parrchenan

هواشناسی موبایل ها با توجه به ایستگاهی که موبایل از آن خط میگیرد، اعلام دما می‌کند.
گوشی را نگاه کردم دیدم نوشته، ژیان فلان درجه.
خود بَواناتی ها آن محله را جیان می نامند.
به منج رسیده ایم و سرو هزار و چند ساله اش و خرابه ای که در بالای تپه و مشرف بر سرو می باشد.
آثار کاوش برای یافتن گنج در قسمت‌هایی مشهود است. سنگ قبرهایی با قدمت بیش از چهار صد سال ( با توجه به نوشته روی سنگ) با خطی بسیار خوش و زیبا که گویا به تازگی از زیر خاک خارج شده است نیز وجود دارد.
در آنجا پرسه می‌زنیم.
به امیر میگویم، امروز پلیس را خواهیم دید.
همین که سمت سرو حرکت می‌کنیم. فردی نظامی با کلاشینکفی در دست را میبینم. بسیج منطقه است.

نام آن خرابه را میگوید:
قلعه دختر و احتمالأ این سرو نیز با توجه به این نیاشگاه باستانی به زمان ساسانیان و حتی قبل از برسد و نام روستا نیز مُنژ باشد.
احتمالأ در زبان گذشته «ژ» یک مفهومی را تداعی می‌کرده است.
به کمک تکنولوژی ( ایستگاه هواشناسی) و کنار هم قرار دادن قطعه پازل های دیگر، میشود فرضیه های این چنین و احتمالاتی اینگونه داد.

روز نهم

@parrchenan

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز شب نهم

حسین تا سلام کرد صورت ورم کرده اش برایم برجسته شد
 حرف انداختم و انداختم تا شرح حادثه داد
فوتبال بازی میکردیم فلانی شوت زد خورد صورتم ...
برام جالب بود که صورت ورم کرده کودکی 
اول در چشمم آمد
گویی سالها مددکار ۱۲۳   بودن
 نگاهم را نیز و توجهم را جهتی دیگر داده باشد

شام درویشانه دیشب

بی‌نهایت گرسنه بودم 
 بی‌نهایت
کل روستا رو به دنبال نان گشته بودم و در بقالی نومیدانه تخم مرغ خریدم که خانمی با دو قابلمه آش وارد دکان شد.
همچین نگاه مظلومانه ای به دو قابلمه آش داغ کردم که یکی از مشتری ها که نگاهم را دید گفت ظرف داری؟ آش میخوای؟
 نه نیاوردم.
گفتم ناهار هم نخوردم.
دو طرفم را پر کردم و سمت دوستان شتافتم
صبحش با خودم فکر میکردم چرا دو طرف آوردی وقتی همیشه یک ظرف می‌آوردی.

آنقدر گرسنه بودم که عکسی از آش نگرفتم

با جاده فاصله داشت
 دلم نیامد نروم کنارش.
درونش پُر بود از صدای پرندگان
 پُر

 مُخش را خورده بودند بخدا

جان سهیل قسم
 زیبا نیست؟

شام امشب
و نان های گرد


نان براتی که
از جهت شب اول متوفی در  رسم  روستای چنار ناز است
 امروز که وارد روستای چنار ناز شدیم
پدر شهیدی را که مرحوم شده بود دفن کردند

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز هشتم

از صفا شهر تا بوانات ما در دره ای پهن رکاب زدیم که طول دره شاید نزدیک به صد کیلومتر است. دره ای سبز. بسیار سبز. راستش انتظار دیدن این مقدار سبزی  و درخت  را اینجا نداشتم، خصوصا آنکه از پشت همین کوه آمده ایم و بیابان و برهوتش را دیده بودم. شهر های صفاشهر و بوانات هر دو به تازگی شهر شده اند. بواناتشاید از طولی ترین شهر های ایران باشد که به دلیل جغرافیایی خود که همان قرار گرفتن در دره باشد، اینگونه شهری طولی همچون کشور شیلی از لحاظ جغرافیایی شده اند.
نام بوانات و سوریان با هم گره خورده است. اول بار سوریان را در کشتی فرنگی و قهرمان اش شنیدم و تا اینکه در این برنامه رکابش زدیم. گویی که آشنا بودم.
برایم جالب بود، دلالت های کلامی، آن هم در نام خانوادگی فردی، قهرمانی، چگونگی مدال ذهنی برایم ایجاد کرده و ذهن آشنا شده بودم. نقش کلمه و ذهنیتی که ایجاد میکند، به نظرم بسیار پیچیده تر از آنچه فکر می‌کنیم هست.

نتیجه ای که گرفتم، در امر زبان، نوشتن و سخنوری کردن، تمام دقت خود کنم، 
در شیدان هستیم و امیر در کتابی از ایرج افشار خوانده بود که یک درخت چنار کهن به نام دوازده امام هست.
وارد روستا شدیم و در باغات کهن گردویش پُرسان پرسان خود را به معبدی کهن با یک درخت چنار چهارصد پانصد ساله و درخت داغداغان کهن و یک ساختمان و گنبدی به نام زیارتگاه دوازده امام رسیدیم. عجیب بود، در بین این همه درخت گردو حضور این دو درخت. شاید، تک درخت بودند. در طول رکابان بودن در بین باغات، چنار و داغداغان دیگری ندیدم.
با خودم فکر میکنم این معبد، چه رازی در خود دارد؟ آیا توان کشف و رسیدن به رازش خواهد بود؟
مسیر را در باغات روستای شیدان بر میگردیم. با این که روستا این همه درخت گردو داشت، گویی حالش خوب نبود. یک فقر پنهانی در آن سوسو میزد و بسیاری از خانه هایش لاجون بودند.
و در انتهای برنامه ما به روستای بزم رسیدیم.
و وجودم، پر از حیرت شد. هفت چنار بسیار کهن و عظیم در محوطه دو امامزاده نزدیک به هم قرار داشت.
گویی پارک ژوراسیکی است که باستانی هایش نفس می‌کشند.
عمر چنارها را بیش از  هزار سال تخمین زده اند و بسیار قدیمی رُخ می نُمایاندند.
امامزاده حمزه بزم، کهن بود و گویی از زمان شاه عباس شکلی به خود گرفته بود و بی بی خاتون که منسوب به امام موسی کاظم است. در سمت دیگرش.
در دو سمت ضریح اش دو آینه بود و تزیینات زنانه چون پروانه ای ساخته شده از اسپند.
همین که نامش بی بی خاتون بود، احتمالاً اشاره به تاریخ بسیار کهن و آناهیتا می‌تواند باشد که در طول زمان به بی بی خاتون روزگار ما درآمده است.
این منطقه و کوه هایش نیز یک چکاد دارد که نامش بی بی خاتون است.
شب را در صفّه امامزاده در هوای نسبتا سردی خوابیدم که درب اصلی امامزاده است. با گشودن درب، چشمت به هیکل غول مانند، یکی از چنارها می افتد.

روز هشتم

@parrchenan

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز ششم و هفتم

به ابرکوه رسیده بودیم و  به دنبال یافتن مهمانسرا .از جلوی تابلوی خیابان نسفی رد شده و وقتی مستقر شدیم، از امیر پرسیدم، این آیا صوفی نیست؟( در سفرهایمان، متوجه شده ام، بیشتر امامزادگان و خانه فلان و بهنام (دارنده املاک و دارایی) و یا فقیهان در تابلو ها معرفی به مردم، معرفی می‌شوند)
و او که چند کتاب از او خوانده پاسخ مثبت میدهد.
از هر کس و بخصوص از مردم بومی ابرکوه می‌پرسیم آرامگاه نسفی کجاست؟
نمیدانند. با گوگل مپ!! ( راهنمایی غیر بومی و بیگانه)پیدایش میکنیم.
مقبره داخلش ویران است و ضمن آنکه دربش قفل است.
مجبور می‌شویم با همین بیرون ساختمان عکسی بگیریم و کار را تمام کنیم.
مردم آنجا را به نام پیر حمزه سبز پوش میشناسند که داستانی دیگر دارد.
 با نسفی از کتاب یک حرف صوفیانه آشنایی مختصری داشتم و این سفر مرا مصمم کرد او را و کتاب مهمش، « انسان کامل» را بخوانم. بخصوص که وقتی در نت، چرخی میزدم، یک رَدیه طولانی از آیت‌الله صافی در لباس فقیه بر نسفی دیدم.
تقریباً در هیچ یک از امکان دیدنی و خانه فلان خان و خان زاده و دولتمرد، هیچ عکسی از آرامگاه نسفی نبود. حتی تابلویی در شهر. و این بر من نشان میداد که برای حاکمان ،در و دیوار آجری و کاهگلی ارجحیت دارد بر در و دیواری که پندار و پنداره ای را سامان دهد.
آن گِلی است و این دلی.
با خودم وعده داده بودم در فضای آرامگاهی اش چندین بند از نوشته هایش را بخوانم و پنداره آنروزم را هنگام رکابان شدن با افکار او ببافم. اما با درب بسته مواجه شده بودیم و سرگردان در جلوی آرامگاهش.
پیر مردی محلی از جلوی ما عصا زنان رد شد و  با یک سخیف کردنی گفت: «او ابرکوهی نبود!!!»
 از پس سالها زندگی کردن و مردن در ابرکوه و هشتصد سال حضور آرامگاهی، حاکمانی که با جنس اندیشه های او ناساز هستند، اینگونه به موضوع پرداخته اند که او بومی نبود!!
در واقع شاید، اتفاقاً بومی ترین همو باشد که زمانی دراز، فقط در همین جا و همین شهر آرمیده است.
 


یا عزیز! آخرِ کار دانا در معرفت خدا و معرفت عالم حیرت است؛ و هرچه حیرت بیشتر نظاره کردن بیشتر، از جهت آنکه عقل علت حیرت است، و حیرت علت نظاره کردن است. پس آنکه عقل او بیشتر است حیرت او بیشتر است؛ و برای آنکس که حیرتش بیشتر است، نظاره کردن بیشتر خواهد بود. نظاره کردنِ بدون شکایت، مقامی عالی و کاری عظیم است.

پی نوشت:
۱. تکنولوژی ( گوگل مپ)و بخصوص اینترنت و آزادی ( کتابهایش) که در آن هست به ما اجازه حضور در نزدیکی آرامگاه او و اندیشه اش را داد.
و این یعنی از پس هشتصد سال  داستان را فقط از جریان حاکم  دیدن بدر آمده است
۲. نشانم داد مرز خودی و ناخودی تا چند سال میتواند در پس پندار مردمان رسوب کند؟
( روز ششم)

@parrchenan

به اول مسیر خاکی تا گردنه رسیده ایم، آب کم برداشته ام و حدس میزنم این سربالایی با این باری که پشت چرخ دارم حسابی از بدنم آب بگیرد.
یک چند درخت و سبزی در ابتدای دره میبینم و سمتش می‌رویم. چشمه ای فووران میکند. و درخت بیدی کهن و زیبا خودنمایی‌. شاخه های درخت چون هشت پا به هر سو کشیده شده اند.
چشمه هنشک و درخت هنشک جایی در تاریخ و اینترنت و کتاب ثبت نشده است و اگر باشد از برای معدن کوه بالادستی اش است. اما درخت کهنی بود‌. نه همچون سرو ابرکوه، شاهی می‌کرد و فخر می‌فروخت، با چون دراویش، چون چوپانی که چای آتیشی اش به راه باشد، تو را دعوت به خودش می‌کرد. نه ملازمی داشت و نه قمیش می آمد. نه حصاری. 
پس بر شاخه اش دراز کشیدم
چون نوزادی  و او چون لَلِه ای
من چون کودکی و او چون مادری
 و به کمک باد برایم لالا سر داد.
و من از او رسم درویشی آموختم.
عمری سرو چمان من چرا گوش فرا داده بودم
 و اینک بیدی کهن میلِ منش آمده بود، میل من چون گل، فانی.
( روز هفتم)


@parrchenan

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز شب ششم

ما در اسفند آباد هستیم.
شاید اسفند آباد کلمه ای ساده برای دهات ایران باشد. مثل تقی اباد، اکبر اباد، علی آباد و...
اما اجازه دهید داستان را به گونه ای دیگر تعریف کنم، شاید اسفند آباد را همچون من بینید.
ما از روستای اردی رد شدیم، از مهر آباد هم، از بخشداری بهمن نیز.
طبق روایتی که دکتر ایرج افشار آورده این منطقه دوازده روستا به نامهای برج های سال از فروردین تا اسفند دارد که از ایام بسیار کهن سرزمین مانده است.
ابتدا روستا نیز نوشته بود این منطقه  از شهر های هخامنشی بوده است.

این منطقه از مسیرهای جاده ابریشم بوده است.
روستای اسفندآباد، خوی جنوبی ها، استان فارسی ها را دارد. تغییر لهجه و زبان را متوجه می‌شوی.
حتی قیافه و چهره.
خادمه امامزاده که نام امامزاده، امامزاده دختر امام موسی کاظم!! است( در واقع نام ندارد)
خانمی است جوان، که بسیار گرم با ما برخورد کرد. 
از اینکه در حضور مردانی غریبه باشد واهمه نداشت.
 و فشار اجتماعی از جانب جامعه محلی بر او نبود.
نوع ارتباط زن و مرد این‌جا به سختی و دیوار گونگی مناطق بیابانی و سرد سیر و خراسان نیست. 
و همه اینها نشان از تغییر میدهد.
تغییر در جبر جغرافیایی.
اسفندآباد ریشه در اعماق تاریخ دارد.

شب ششم

@parrchenan

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز ششم

سهیل رضازاده:
نمیدانم از چند سال پیش، اما قطعاً بیش از شش سال است که زنگ موبایلم قطعه از غزل حافظ است که شجریان آن را خوانده است:
« سرو» چمان من چرا، « سرو »چمان من چرا، میل چمن نمیکند؟ همدم گل نمیشود؟ یاد سمن نمیکند؟
و دیروز پاسخ این  چرایم را که حافظ  گویی از زبان من آنرا پرسیده  در کنار ابَرْ سروِ ابرکوهی یافتم.


از تاکسی که پیاده شدم، سرو سبز و سرزنده و سرحال و عظیمی را دیدم. ناخودآگاه به زبان تحسین افتادم و زیر لب «به به»گویان شده و بسمتمش حرکت کردم
این« به به » گفتن، گویی ذکریست که وقتی تحسین و حیرت و لذتم از چیزی به اوج میرسد،  ناخودآگاه ورد زبانم میشود.
درختی بزرگ و تنومند با قدمتی که از دو هزار و پانصد تا چهار هزار سال سن آن را تخمین زده اند.
دور درخت را حصار کشیده اند و امکان رفتن در کنارش، بوییدن و در آغوش شدنش نیست. در محوطه کسی نبود و حصارش هم حصار بلندی نبود و می‌توانستم در حرکتی غیر فرهنگی خود را به او رسانم.
اما حتی این فکر به ذهنم خطور نکرد.
خود را درویش و سالکی و بی نوایی می‌دیدم که به شاه و مهتری رسیده است و البته که شاهم، بارگاه عام نمی‌دهد.
البته که مرا تنها دیدن از پشت محافظش راه است.
خود را کهتر و فرو دیده و خُردکی می‌دیدم در حضور والایی.
و از دور او را سیر تماشا می‌کردم.
معنای این همه سال چرایی که با هر بار زنگ خوردن تلفنم می‌شنیدم را اینک در حضور سرو چمان چهار هزار ساله پیدا کرده بودم.
چون،خُردکی بیش نیستم و حتی اگر زیبا باشم، عمری چون گل و سمن خواهم داشت و البته که سرو چمانم، بسیار زی است و کاریش مرا نیست‌ 
تنها میتوانم بعد از این همه سال، روبروی سرو چشمانم از پشت حصار بایستم و سیر تماشایش کنم. همچون درویشی، یوسفم را تماشا کنم.
 احتمال میدهم تا بیش ازصد سال آینده موضوع کلی فیلم آواتار به حقیقت مبدل شود و مردمانی درخت پرست شوند.
این درخت، آن زمان، کعبه مومنیش خواهد بود.
با خودم فکر میکنم اگر این درخت هر سال یک سانتی متر در زمین ریشه دوانده باشد. اکنون ریشه های چهار کیلومتری دارد.

در حال تماشایش بودم و شاهْ سروِ زمین را با سرو حیاط خانه قبلی مان قیاس میکردم، لاغرکی بیش نبود.
این که هزاران سرو از او ریشه دوانده اند، این که هزاران پرنده و حیوان در او لانه گزیده اند و آرامگهشان شده است،  بزرگی یک عظیمی را اینگونه میتوان درک کرد.
این که او هم بذری بوده و نهال خُردکی و اینک چنین مهتری شده است. پس، دیگری را، خُردکی را، نهالی را، به دلیل خٌردکی، خفیف نبینمش. که شاید شاهی این چنین شود.
سرو چمان من چرا...


روز ششم
@parrchenan

در جای جای شهر ابرکوه
آبسرد کن های آشامیدنی وجود دارد
آن هم با شیرهای فلزی استیل.
و این یعنی دلِ دزدی، اعتیاد، بیکاری و...
نیست یا خیلی کم است.

روزگاری همه شهر ها، این چنین آب آشامیدنی و در دسترس بود

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز پنجم

از جاده اصلی به سمت روستای سنگ دراز راه کج کردیم، تا که درخت کهنی دیگر را سلام کنیم.
وارد روستا با سنگ های عجیبی شدیم. درخت را نمی یافتیم.
حال و هوای سنگها و شکل و شمایل ما با کلاه های دوچرخه ذهنم را فانتزی، سوررئال کرده بود. سکوت پس از بارانی در روستای از جمعیت خالی شده سنگ دراز حاکم بود.
خود را موجودی فضایی که به مریخ ورود کرده است می‌دیدم. یا انسانی فضایی که پس از صدها هزار سال، دوباره به زمین بازگشته است. زمین خالی از سکنه‌ را با فضاپیما دوچرخه ای در مأموریتی آمده ایم.
زنی کهنستال را که فرغونی را می‌کشید سلام میکنیم و از خیالم خارج میشوم.
نشانی درخت را گرفته و سمتش می‌رویم.
شکل و شمایل درخت، دوباره مرا خیالی می‌کند. درخت،
شبیه گیسوان سفید زنی کوهنسال است که از فرق سر دو سوی شانه شده باشد. یک سوی این زلف را بریده تا زیر سر دخترک بیماری بگذارند که گفته اند موی کهنسالی شفای اوست( فکر کنم باوری این چنین پیرامون زنان سید باشد).

(یک سمت درخت این اواخر بر اثر طوفان شکسته است)
درخت ۸۵۰ ساله توتِ روستای سنگ دراز را در ذهنم چون گیسوان زن ثبت میکنم و درخت چنار دیروزی را که در روستای تنگ چنار دیدیم و تو خالی شده بود را اینگونه در ذهنم ذخیره میکنم: پاهای غولی بزرگ.
(روستا از جمعیت جوان خالی بود و بیشتر آنان به شهر رفته بودند. و زنان و مردان کهنسال به تنهایی در روستا و دور از فرزندان خود زندگی میکردند).
درخت توت، مشرف بر دشت روبرویش بود. دشتی که کوه ارنان در آن خودنمایی می‌کرد و ما تقریباً یک روز کامل از کنارش در حال عبور بودیم. شکل کوه ارنان وسط دشتی که هیچ بلندی نیست آنچنان است که اگر ادعای خدایی می‌کرد، مومن بسیار می یافت. شکلی خداگون داشت و ما تقریباً آن را طواف کردیم. لحظه آخر که در جاده اصلی افتادیم و ارنان( اسم زیبایی است) پشت ما افتاد، لحظاتی ایستادم و بدرود گفتمش. با او ریفیق ( رفیق) شده بودم. 
دیروز ما، روستای دهشیر بود. دروازه ورود به کویر. مرز کوه و بیابان.
و در واقع ما بعد از چندین روز رکاب زدم، تازه امروز، بیابان و کویر را خواهیم دید. و زائر به سمت ابرکوه خواهیم شد. زائر کهن ترین درخت‌.

روز پنجم

@parrchenan

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز چهارم

در یزد هستیم و تور لیدری وقتی به یک نخل ( نوعی شئ آیینی که در مراسم محرم صفر کاربرد دارد) می‌رسد به اهل تور توضیح میدهد که نخل را در عزاداری ها به نشانه تابوت امام، بر سر و دوش می‌کشند!! 
چرا که امام تشیع کننده نداشته است!!! 
حال بیاییم دقیق تر به موضوع بنگریم
کدام تابوت این شکلی هست؟
این چنین بزرگ و سنگین است؟
به شکل نخل دقت کنیم. اول از همه شبیه سرو است. بخصوص حاشیه آن.
دوم شبیه آتش و هر دو از نُمادهای ادیان کهن این سرزمین است.
یعنی اگر شما از نزدیک نخلی را ببینی و از فردی بپرسی آیا این شبیه سرو نیست؟ بعید میدانم کسی پاسخ منفی دهد.
سرو و چنار دو درخت مقدس در ایران باستان است. سرو از جهت شکلش و سبزی دائمی که دارد و عطرش و ... و چنار به دلیل پوست اندازی اش و ...
وقتی نخلی به آیینه تزئین می‌شود که از گذشته بسیار دور ایران( آیینه های فلزی) برجای مانده. میتوان دید ماجرا به سادگی روایت مداحان نیست و داستان های زیادی از پس تاریخ آن وجود دارد.
حضور آیینه در مراسم مربوط به محرم، در دُرُخش که آنجا هم محیطی کوهستانی بود و شرق کشور، توانسته بود آیین های خود را تا حدودی با جنبه های تاریخی اش حفظ کند، مشاهده کرده بودیم.
 این قسمت یزد که ما در حال رکابیدم، کاملا کوهستانی است و درختی مثل بادام، درخت اصلی منطقه است و هنوز آیین های کهن را نگهداشته است.
نخل و سنگینی اش و احترامش از برای نماد درخت سرو شدن است. و برای یافتن حضور آن در مراسم، باید  ریشه های زرتشتی و میترایستی و زربانی و کهن سرزمین ایران را کاوش کرد.
 حال باید از مردمی که اولین روایت و داستان را پیرامون تابوت بودن باور کرده اند، خُرده گرفت؟
یادم می‌آید در یکی از کتابهای جلال آل‌احمد، درباره نخل کشی در یزد جستاری نوشته بود که او هم این روایت را پذیرفته بود.
وقتی محقق و پژوهشگر ما این چنین با اولین پاسخ قانع میشود و در کتاب خود میآورد، آیا میتوان از مردمی که نه مدعی روشنفکری هستند و نه ادعای تحقیق دارند خُرده گرفت؟

متاسفانه ما در فرهنگ قانع شدن با هر پاسخی نُمو کرده ایم و چنین روحیه ای. روحیه چلااا( چرا) چرا کردن را از همان کودکی در ما با سوال دیگر اِ بچه چقدر حرف میزنی؟ کشته اند.

پی نوشت:
۱.پُرسه گرامی‌داشت متوفا پس از چهل روز ( اربعین) را در آیین زرتشت گویند که خانواده متوفی یاد او را گرامی میدارد.

۲. بی بی شهربانو نام کوهیست در شهر ری که گویند دختر یزدگرد و همسر امام حسین بوده است( در داستان ها و افسانه های محلی). در واقع در تاریخ امام حسین داماد ایرانیان محسوب می‌شده است


روز چهارم

@parrchenan

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز سوم قسمت دوم

این برنامه
برنامه درخت است. دیدار. رُخانه نکریستن، رخ به رخ با درختان کهن.
رخ به رخ با چناری شده ام.
درختی بسیار کهن، آنقدر کهن که حتی نمی‌توانم او را دوستْ درخت خود خطاب کنم. همچون بزرگی که نگاه نافذ داشته باشد، و سریع از آن، چشم بدزدم.  همی در حضورش نفس کشم و عکسی با این موجود بسیار زی گیرم و بدرود گویش. همین.
در کنار چنار ۱۲۰۰ ساله بودیم.
چنار تنه اش همچون سرو بو ندارد. و چون سرو آدمی را از همه حواس پنج گانه درگیر نمیکند. نمک گیرش چون سرو نمیشی. سنگینی حضور دارد.
در کنار چناری بودیم که چون مادر بود.
مادر دهی بسیار قدیمی. تنگ چنار، نام روستا است. تنگ در معنای مخالف گشاد، به معنای جنب. دیدی عاشقی بیخ معشوقی. اگر از او بپرسی کجایی؟ گوید تنگِ یارَمَم.

حال ما در روستای تنگِ چنار هستیم.
همه هویت روستا به چناری بند است‌. از او وام گرفته اند. وقت تولد او را دیده اند. در زیرش بازی کرده اند. همسر اختیار کرده اند و در مرگشان از زیر سایه او، مرده شأن را بدرقه کرده اند.
مردمی تنگِ چناری زندگی میکنند و میمرند و باز متولد می‌شوند. فامیلشان به او گره خورده است. مثلاً فامیلی اش شده علی ای که تنگِ چنار زندگی میکند. علی تنگ چناری.
و من در حضور او بودم
تنگِ او بودم.
اویی که هزار سال تنفس  داشته است. فتو سنتز داشته است و هزاران کیلو اکسیژن، هزاران در هزار کیلو اکسیژن تولید کرده است. این چنین مفید و من اینگونه بی‌ثمر، در تنگِ او حس حقارت دارم.

روز سوم
@parrchenan

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز سوم

رابطه من با سرو، از کودکی شکل گرفت. حیاط خانه ما دو سرو شیراز بلند داشت. و ما که در طبقه سوم آپارتمان بودیم، با این دو سرو، همطراز. سه سرو دیگر نیز حیاط همسایه داشت که چند سال آخری که در آن خانه بودیم، خشک شدند. اما سرو های حیاط خانه ما تُپل تر و سبز تر میشدند. گاهی اوقات در عالم کودکی تصور میکردم اگر یک جهنده قوی باشم بتوانم با یک جهش از ایوان خانه خودم را به نوک سرومان پرتاب کنم . همسایه طبقه اول ما همیشه از حضور این دو سرو ناراضی بود. می‌گفت، اجازه نمی‌دهد آفتاب به کف باغچه بتابد و در نتیجه نمیتوان سبزی و گلی کاشت. درختی کوتاه قد دوست داشت، نه سرو بلند والا.
چون از کودکی با این دو آشنا بودم، به آنها دقیق تر شده بودم. مثلاً عاشق عطر پوست تنه آب خورده اش هستم. یا گاهی که در حیاط بودم، به برگها و تنه اش آب می‌پاشیدم که عطر خاصی از آن خارج شود. بوی تنه سرو با بقیه درختان فرق دارد.
و چون ما طبقه سوم بودیم با انبوهی از گنجشکان که صبح زود در لا به لای این سرو، کلی سر و صدا میکردند از نزدیک همسایه می‌شدیم. و با جست و خیز آنها من هم بیدار میشدم.
این مقدمه را گفتم تا به داستان  دیروز برسم
ما دیروز با سروی کهن دیدار کردیم. قدمتش را از ۱۵۰۰ تا ۲۰۰۰ سال تخمین میزنند.
و وقتی در آغوشش قرار گرفتم، همه آن عطرها و بو هایی که از کودکی با آن دو سرو منزل خودمان بزرگ شده بودم، بر من محیط شدند.
این درخت عطری قوی تر داشت، در نزدیک اش که بودی، بوی خودش را در هوا می‌پراکند. همچون شیری که در قلمرو خودش، عرض اندام کند. مقتدرانه، از عطرش، از حضورش سخن میراند.
این درخت پر قصه، می‌تواند هزاران در هزار داستان داشته باشد. به بذری که این درخت از آن سبز شد، فکر میکنم. چه کس گمان داشت، این چنین عمر کند. حتی خود بذر!! به باغبانی که آن را کاشت.( اگر کاشته شده باشد) و اینکه ما به هیچ عنوان از باغبان و مالک آن، همانی که می‌گفت درخت من، مال من، نمی‌دانیم. در تاریخ گُمند. گویی نبوده اند، اما«این» هست.
مالکیت ها همه هیچ شدند. اما هست ها، هنوز هستند و چون هست اعتبار دارد. با زبان سروی گویی این شنیدم، تا هستی با هستت سخن گوی، نه از قراردادها و صفت ها و مضاف الیه ها.
مثل سرو در هست، حرف بزنم. هست زبان قوی بودن است. و نه مالکیت. 
و به هزاران در هزار گنجشکی فکر کنیم که در هست او زندگی کردند و به باغبان و مالکی که نیست شدند و نشانی، حتی اندک از آنان نیست. همچون همین هزاران در هزاران گنجشک.

این سرو نُماد هست بودن است.
 نُماد من در از زندگی هستم. چون هستم. نه چون موصوفم به این صفت‌ها. چون اینها را داشته ام. چون مضاف الیه اینها هستم


روز سوم

@parrchenan

سرو چون شراره های آتش

به هستی چون او التماس کنیم، تا بیاموزدمان، چگونگی هست بودن.
هستی ناب.

@parrchenan

سرو، جایگاه ویژه ای در باور ایرانی دارد از زرتشت تا گذشته دور تاریخ این سرزمین.
سرو شبیه شعله های آتش است.
به این عکس از این زاویه دقت کنیم

@parrchenan

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز دوم

سوار چرخمان هستیم که به  روستای خَویدک ( طبس ها به جای جالیزار خوید می‌گویند)میرسیم. بچه های خُرد روستا در حال بازی بودند.
یک شیر آب سرد کن دیدم و رفتم آب خُنُک بنوشم.
:کجایی هستی؟ خودش، جوابش را در قالب سوالی میدهد. خارجی هستی؟
من : نه
فرجی( فهرجی، روستایی نزدیک روستای خویدک) هستی؟
من: نه
پس کجایی هستی؟
داخلی هستم.
: آهاااان

و چند نکته:
یک
گاهی دنیای ما کوچک است به اندازه روستاهای دور و برمان.
با آگاهی با سفر در مکان و کتاب و تجربه ها، متوجه می‌شویم دنیا، همین خانه و روستا و شهر و کشور و جهان من نیست. بسیار عظیم تر از آنچیزیست که می پنداریم.
دو
برای فهم این جهان، سوال کنیم. چلااا ( چرا) کنیم.
فرضیات خود را در قالب پاسخ سوال، نکنیم. ذهنیات و داستان های ذهنی خود را، جزئی از دانستن هایمان ندانیم.
سوال را در ندانستهمان بپرسیم
(پس کجایی هستی)، هیچ بویی از دانستن نمی‌دهد. و آنگاه سوال اصلی پرسیده می‌شود‌.
سه
پسرک با پاسخ من قانع شد و یک آهااان بلندی کشید.
در حالیکه من پاسخی نداده بودم، یک بی ربطی پرانده بودم، اما او قانع شد. و این مهمترین نکته ای بود که آموختم، به پاسخ پرت، به حرف پرت، به گفتار پرت قانع نشوم.
شاید این سخت‌ترین قسمت ماجرا باشد. برای فهمیدن پاسخ پرت، مجبورم به معیارهای عقلی رجوع کنم یا اینکه پاسخ را در چندین مواجهه با چلااا (چرا) قرار دهم. اینگونه اگر پاسخی سست باشد، احتمالأ فرو خواهد نشست. بسیاری از پاسخ های مهم زندگی در این دایره احتمالا قرار خواهد گرفت.

 

روز دوم سفر 


@parrchenan

گزارش رکاب زنی از یزد تا شیراز روز اول

اوایل هفته بود که گویی سرما خورده بودم. انگاری که در بام جمجمه ام باران ببارد و بینی ام ناودان باشد. سر درد مختصری هم بود. شیفت شب بودم و باید اداره میرفتم. مادر دم نوش کرد و نوشیدم و حاضر شدم برای حرکت. کلاه ایمنی دوچرخه را که گذاشتم، مادرم گفت با این حالت با دوچرخه میروی؟ و من با دماغ چون ناودان پاسخ مثبت دادم.
دیفالت ذهنم دوچرخه شده است و وقتی که پرسید با دوچرخه میروی، پاسخ بدیهی که در ذهنم چرخید، «آره دیگه» بود. گویی توان فکر کردن به وسیله ای دیگر را نداشته باشم.
از وقتی که با دوچرخه هستم، تقریباً ماشین شخصی از زندگیم حذف شده است و ترافیک های وحشتناک تهران و محله مان برایم بی معنا شده است.
وقتی ماشین ها پشت به پشت هم در ترافیک ایستاده اند، از لایه به لای آن‌ها، آرام آرام راه خود را میروم.

باری
 از فردا ( جمعه سوم آبان)سفر رکاب زنی از یزد به شیراز خواهیم داشت.
امروز یزد را چرخیدیم، شهری که نسبت به پانزده سال پیش که دیده بودم بسیار تغییر کرده بود. قیمت‌های توریستی آن را میشد با جاهایی از استانبول حتی قیاس کرد.
اگر خوانندگان جان ،تمایل به همسفر مجازی بودن داشتند، در لینکی که قرار میدهم عضو شوند. در گروه خانه دوست کجاست همچون سفرهای قبلی گزارشی از هر روز سفر قرار خواهم داد.

برنامه پاییزه سفر با دوچرخه :

درخت و دوچرخه(ملاقات با درختان کهنسال ایران)

مسیر برنامه :
یزد، خویدک، فهرج ، هرفته، سریزد، مهریز، خورمیز، زیارتگاه زرتشتی پیرنارکی ، طزرجان ،تنگ چنار ،نیر ،دهشیر ، ابرکوه ، اسفند آباد، گردنه هنشک، خرم بید، بوانات ،سوریان ،بزم، منج، توتک، چنارناز، حسامی، آباده طشک ، دریاچه طشک ، ارسنجان ، سلطان آباد ، داریون ، شیراز.

مدت برنامه: با احتساب رفت و برگشت به تهران، حدود 14 روز

مسافت برنامه: حدود 800 کیلومتر

زمان برنامه: هفته اول و دوم آبان ماه


روز اول

@parrchenan

دفترچه یادداشت

دفترچه یادداشت

@parrchenan

👇👇👇

سال پیش بود، همین زمانها، یک هفته کمتر بیشتر، که دفترچه یادداشتم به صفحات آخرش رسید و میخواستم دفترچه نویی انتخاب کنم، بخصوص که سفری در راه داشتم.
کمی در دفترچه ها گشتم و سریع انتخابم را کردم،  دفترچه ای « کودکانه» با طرح جلد کارتونی از هتل ترانسیلوانیا.
سال پیش فکر نمی‌کردم، چیز خاصی باشد تا که به امسال رسید و دفترچه ام تمام شد. و عجیب آنکه برای انتخاب دفترچه، رغبتی برای دفترچه فانتزی نداشتم!!
و دفترچه ای مهندسی انتخاب کردم. بعد که این دو انتخاب را مقایسه کردم، متعجب شدم. اینکه گویی کودک درونم در سکوتی عمیق فرو رفته است. گویی کمتر رو می آید و جلوه گری میکند.
تقریباً قسمت اعظم نوشته های پرچنان را مدیون این دفترچه  بودم. نطفه های تشکیل شده در ذهنم در روی این صفحه جنین میشد و پیکر می‌گرفت و در  نهایت در پرچنان متولد میشد.
در این یکسال تقریباً روزی نبود که دفترچه از من دور باشد. دفترچه، حکم همان زیرزمین_ بایگانی های اداره های دولتی را داشت.
با توجه به این تغییر فرم دفترچه، نمیدانم افکارم و نوشته هایش، در سال پیش رو چگونه خواهند بود. 
این فرو رفت کودک درونم و نشانه اش را جدی خواهم گرفت.

###
به ملاقات دوستی رفته ام. کودکش همراهش بود. ساعتی در فضای کودکی تنفس کردم و بازی کردم و وقتی که شنیدم، در خلوت خودشان گفته: «از این پسرِ خوشم می آید»،
فهمیدم در این یکسال از کودکان دور بودم. کودکان عامل مهمی برای کودکانه درون ما هستند.
این که کودکان ریش و سبیل را نمی‌بینند و فقط رفتار ملاک قضاوتشان است، برایم بسیار باشکوه است.
رفتار تو با او و هم بازی شدن با او، تو را، به عمو یا آقاهه و یا این پسرِ  تبدیل ذخواهد کرد و نه چیز دیگری.

@parrchenan