باغچه حاجی بابا
پرچنان:
بچه که بودیم، وقتی می رفتیم خونه حاجی بابا، نوه ها به همراه دایجونمون میرفتیم حیاط و فوتبال بازی میکردیم. حیاطی که حوض و باغچه اش آن را شبیه اِل کرده بود. یک درخت خرمالو در گوشه حیاط بود و چند تا مو دور تا دور حیاط روی دیوار پخش بود. گاهی هم فقط نوه ها بودیم و بزرگتری بالاسرمون نبود. امان از وقتی که توپ می افتاد وسط باغچه. برای در آوردن توپ مجبور بودیم پا روی سبزی هایی که حاجی بابا با حوصله کاشته بود و نرم و ترد بود و همه فامیل از لطافت سبزی اش تعریف میکردند بگذاریم.
حاجی بابا از بازار که بر میگشت یک صدای کوتاه بامزه ( هوو)در می آورد بدین معنی که: اگر کسی هست بیاد کمک، خرید کردم و دستم پُر،( همه این جمله در همان هووو خلاصه میشد)آخه حاجی بابا و ملوس طبقه دوم مینشستند و طبقه اول قسمت مهمان خانه شان بود . یک اتاق کوچیکه هم در طبقه اول مهمان خانه بود که چند تا پله میخورد و میرفت بالا، بالای پارکینگ خانه بود و سقفی کوتاه داشت. همیشه آرزوم بود که قدم مثل بابا( خدا رحمتش کنه) بلند شه و نتونم تو اتاق راست به ایستم و گردنم رو برای اینکه تو اتاق راه برم کج کنم و خمیده راه بروم.این اتاق یک تلوزیون چهارده اینچ پارس قرمز رنگ داشت و پنکه که ما می رفتیم جلوش آ آ آ میکردی م و یک گرامافون نیم صفحه مدرن که حاجی بابا از سفر به آلمان آورده بود و ما هیچگاه بلد نبودیم کارش بندازیم. این اتاق یک جور حس ترسناک داشت و معمولن تنهایی جرئت نمیکردیم بریم.
این طبقه اول که مهمان خانه بود حمامش شده بود انبار. انبار جهزیه های خاله هام. گاهی یواشکی میرفتیم دید میزدیم که چی اونجا هست( فکر میکردیم کلی اسباب بازی اونجا مخفی کرده)
خلاصه کجای داستانم بودم .آره پام وسط باغچه و سبزی حاجی بابا بود و توپ در دست.
حاجی بابا که می آمد و اون اووو خود ش رو میکرد و یک چرتی زده و بعد اخبار استان و شهرستان رو دیده و آمده شده می آمد حیاط. عادت داشت با آب حوز و از طریق آب پاش سبزی و درختای باغچه رو آب بدهد. همین جور آب میداد و میرسید به جای پای ما.
اون موقع بود که منتظر میشدیم دعوامون بکند. کی بود کی بود من نبودم های ما نوه ها شروع میشد.
چند بار که توپ افتاد بعدش میرفتیم خاک و زیر و رو میکردیم تا از سفتی خاک که بر اثر وزن بر خاک درست شده در بیاد اما باز می فهمید.
خلاصه حاجی بابا به باغچه حساس بود و ما هم توپمون همیشه خدا وسط باغچه می افتاد.
الهی سلامت باشند و برقرار، حاجی بابا و ملوس.
بهونه این نوشته داستانکی بود که چند روز پیش پیرامون جای پا و باغچه خونده بودم.
بچه که بودیم، وقتی می رفتیم خونه حاجی بابا، نوه ها به همراه دایجونمون میرفتیم حیاط و فوتبال بازی میکردیم. حیاطی که حوض و باغچه اش آن را شبیه اِل کرده بود. یک درخت خرمالو در گوشه حیاط بود و چند تا مو دور تا دور حیاط روی دیوار پخش بود. گاهی هم فقط نوه ها بودیم و بزرگتری بالاسرمون نبود. امان از وقتی که توپ می افتاد وسط باغچه. برای در آوردن توپ مجبور بودیم پا روی سبزی هایی که حاجی بابا با حوصله کاشته بود و نرم و ترد بود و همه فامیل از لطافت سبزی اش تعریف میکردند بگذاریم.
حاجی بابا از بازار که بر میگشت یک صدای کوتاه بامزه ( هوو)در می آورد بدین معنی که: اگر کسی هست بیاد کمک، خرید کردم و دستم پُر،( همه این جمله در همان هووو خلاصه میشد)آخه حاجی بابا و ملوس طبقه دوم مینشستند و طبقه اول قسمت مهمان خانه شان بود . یک اتاق کوچیکه هم در طبقه اول مهمان خانه بود که چند تا پله میخورد و میرفت بالا، بالای پارکینگ خانه بود و سقفی کوتاه داشت. همیشه آرزوم بود که قدم مثل بابا( خدا رحمتش کنه) بلند شه و نتونم تو اتاق راست به ایستم و گردنم رو برای اینکه تو اتاق راه برم کج کنم و خمیده راه بروم.این اتاق یک تلوزیون چهارده اینچ پارس قرمز رنگ داشت و پنکه که ما می رفتیم جلوش آ آ آ میکردی م و یک گرامافون نیم صفحه مدرن که حاجی بابا از سفر به آلمان آورده بود و ما هیچگاه بلد نبودیم کارش بندازیم. این اتاق یک جور حس ترسناک داشت و معمولن تنهایی جرئت نمیکردیم بریم.
این طبقه اول که مهمان خانه بود حمامش شده بود انبار. انبار جهزیه های خاله هام. گاهی یواشکی میرفتیم دید میزدیم که چی اونجا هست( فکر میکردیم کلی اسباب بازی اونجا مخفی کرده)
خلاصه کجای داستانم بودم .آره پام وسط باغچه و سبزی حاجی بابا بود و توپ در دست.
حاجی بابا که می آمد و اون اووو خود ش رو میکرد و یک چرتی زده و بعد اخبار استان و شهرستان رو دیده و آمده شده می آمد حیاط. عادت داشت با آب حوز و از طریق آب پاش سبزی و درختای باغچه رو آب بدهد. همین جور آب میداد و میرسید به جای پای ما.
اون موقع بود که منتظر میشدیم دعوامون بکند. کی بود کی بود من نبودم های ما نوه ها شروع میشد.
چند بار که توپ افتاد بعدش میرفتیم خاک و زیر و رو میکردیم تا از سفتی خاک که بر اثر وزن بر خاک درست شده در بیاد اما باز می فهمید.
خلاصه حاجی بابا به باغچه حساس بود و ما هم توپمون همیشه خدا وسط باغچه می افتاد.
الهی سلامت باشند و برقرار، حاجی بابا و ملوس.
بهونه این نوشته داستانکی بود که چند روز پیش پیرامون جای پا و باغچه خونده بودم.
@parrchenan
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۵ ساعت توسط سهیل
|