چٙشمانم
بر چٙشمانم، عارضتی پیش آمده است. پس از چند روز صبر کردن، نزد پزشک میروم. پزشک تشخیص خود را میدهد. من متعجبم. آخه از این دست بیماری ها کمتر به سراغم می آمد. دلیلش را میپرسم. : فشار ناگهانی عصبی. من!!! فشار عصبی!!!؟ از درمانگاه بیرون می آیم و در حین برگشتن بر احوالات این چند روزه ام مداقه بیشتری میکنم. ناگهان گویی دلیلش را متوجه میشوم. آن پست که پیرامون تکیه گاه و فرزندان شبه خانواده بود را خاطرتان هست. پنجشنبه که دوست بسیار عزیز پیرامون یکی از بچه ها و مشکلش حرف زد( شرح حالم را در آن پست نوشتم). حین گفتگو به تاسی از حرف امام خمینی پیرامون فوت فکر کنم فرزندش، گفتم: فلانی و فلانی، چٙشم امید من هستند.
و واقعا از ته دل گفتم. همچون باغبان پیری که از باغ اربابش اخراج شده و هر روز که برای کارگری، میخواهد برود سر چهار راه، از روبروی درختانی که کاشته است رد میشود و...
خلاصه، آن ملاقات و احوالات بعدش و خشمی که از خود گرفته بودم گذشت تا شب، هنگام شام، سوزشی در چٙشمانم احساس کردم و فردایش که کوه رفتم تشدید شد و فکر کردم از سوز سرماست، سوز چشمانم. حالا که فکر میکنم، یا لااقل دوست دارم اینگونه فکر کنم که از ناراحتی و غم فرزندی از فرزندان شبه خانواده و فشار عصبی ناشی از آن این عارضت بر چٙشمانم پیش آمده، خوشحالم. لااقل جواب بخشی از سوال خشمگنانه خود از خود را گرفته ام.یاد خطابه طولانی و سخن پدر زوسیما، استاد آلیوشا در داستان برادران کارامازوف می افتم که میگفت،: قدر زخمهایت را بدان( فکر کنم اینگونه بود، در ذهنم یاد محوی از این سخن به یاد مانده). ای کاش این کتاب را با دقت بیشتری میخواندم. قدر زخمهایم را میدانم. باهاشان حال میکنم و خوشحالم در خلاف این شطحیه معروف شیخ نیستم. :«
اگر به ترکستان تا به در شام کسی را خاری در انگشت شودآن از آن من است. همچنین از ترک تا شام کسی را قدم در سنگ آید زیان آن مراست و اگر اندوهی در دلی است آن دل از آن من است.
شیخ ابوالحسن خرقانی
«
فکر کنم برا خودم خیلی نوشابه باز کردم. ولی بسیار سرخوشم. صبح که پیام هایم را چک میکنم. پیام دوست بسیار عزیز را میبینم که با اجازه ایشان قسمتی از آن را در انتهای پست قرار میدهم. میروم عکس پروفایل پسرک را میبینم. عوض کرده و عکسی عالی گذاشته. به نظرم عکس پروفایل، کار ما مددکارها و روانشناسها و روان درمان گرها را راحت کرده، در تشخیص، درمان و نتیجه.
»
امروز رفتم پیش بچه ها . فلانی سر حال بود و پر انرژی مثل سابق . موقع درس هم اولین بار بود از این که درس گوش نمیکنه خوشحال بودم خیلی . مثل همیشه بیشتر زمان درس رو مشغول گلاویز بودن با من بود حتی وقتی با فلانی کار میکردم ....مدتی بود بجز به تصنع قهقه ای ازش نشنیده بودم . از خدا براش سلامتی و شادی و روشنایی بر دلش طلب میکنم .»
@parrchenan