نزدیک به ده روز بود که با چمبر نمی توانستم مسیر کار تا منزل را طی کنم. گرفتگی عضلانی در کتف و گردنم بود و چند بار تلاشم نتیجه نداد و نیمه  راه  مجبور میشدم به منزل اقوام بروم یا اصلا با مترو جابجا شوم. این مسیر  محل کار تا خانه با 650 متر ارتفاع ، عیار خوبی برای آمادگی جسمانی ام شده، تا فراز فرود آمادگی جسمانی ام را تخمین بزنم. در تهایت در روز واقعا تمیز و بسیار پاک تهران که همه جای آسمان آبی بود، چمبر به منزل رسید. هوای دوشنبه تهران عاااالی بود، این که یک ایستگاه اتوبوس پیدا کنی که آفتاب گیر باشه و آنکی چند زیر نور آفتاب درنگ کنی و مزه آفتاب و آسمان را در دل تهران بچشی.

**

بعضی از محل های شوش که بروی،آدم هایی را می بینی که با خود حرف می زنند، ( یا متوهم هستند یا افکار هذیانی دارند).

 یک زمانی این گونه آدمها، در جامعه  سریع ، تابلو میشدند. اما اکنون به لطف گوشی همراه و هنزفری ، از آن حساسیت کاسته شده است. حالا تو همچین محلی ، برویم نسبت  به یک کودک آزاری اقدام کنیم  هم داستان های خاص خود را دارد، اول آدرس اصلی را، بعد ملتفط بشویم که آنجا ساکن هستند یا نه. واقعاش از عشایر راحت تر جابجا میشوند از بس که هیچ ندارند. بعدش چند تا موتوری آمدند که فلان فلان شده ها چیکار دارد با ما. بعد سریع ذهنش حلاجی کرد که لابد آمار ما را فلان ان جی او داده و رفت که شیشه پایین بیاره( توهم و هذیان، سریع به نتیجه هم میرساند). داستانی خواهیم داشت، برای ادامه این پرونده در این محله.

**

درحال پیگیری تلفنی هستم. از مرد داستان می خواهم  برایم زمان مشخص کند، جهت پیگری مدرسه بچه ها. می گوید: با شوهر خانمم هماهنگ کنم که ببینم قرار بچه پیش کدام ما باشد. 8 ثانیه داشتم فکر می کنم،  این شوهر خانم یعنی دقیا کی؟ آیا همان باجناق است؟

 خلاصه چنین آدم های منورالفکری هم داریم،

حالا که کانون های خانوادگی با طلاق در حال تغییر هستند بهتر است برای شوهر خانم(سابق)  هم یک واژه جدا تعریف کنه  فرهنگستان زبان و ادب فارسی مثل عمو ، عمه، دایی.