گُنجشک
بچه هایی که با گاوی خنداندم را به شیرخوارگاه تحویل دادم، دیگه بقیه مراحل و اتفاقات و پیگیری های زندگیشون از طریق مددکاری آنجا دنبال خواهد شد. وقتی وارد ماشین شدم تا این قسمت انتهایی کار را انجام بدم( تحویل بچه ها به شیرخوارگاه)، جغله تر خواب بود و رو صندلی ولو و بزرگتر داشت از آن قسمت پنجره که پوشش رفته است ، بیرون را تماشا می کرد. هر دو تا شان موهیشان از ته زده شده بود. بزرگه اول غریبی کرد، اما همین که گاوی رو بهش نشون دادم خندش گرفت. وقتی به شیرخوارگاه رسیدیم، جغله همچنان خواب بود، بغلش کردم و بردم اتاق، تو بغلم بیدار شد، همچون گنجشکی نشسته در سیم برق، در یک روز برفی، دم دمای غروب، راحت بود، همین که مربی های آنجا خواستند تحویل بگیرندش، گریه کرد، گویی بادی تند وزید، صدای ماشینی بیقرارش کرد، این گنجشک آرام مرا. با جغله بزرگتر دست می دم برای خداحافظی، تا میام حرفی بزنم، می پرسه: تو هم با ما میایی؟ جا می خورم از سوالش. مکث می کنم. نه من و تو دیگه قرار نیست هم را ببینم. قوی باش. لبخند تلخم را تحویلش می دهم و مردانه ترین حالت دست دادن راانجام میدهم و سریع بر میگردم ماشین.
عجب بارانی کل روز باریده. شیشه را می کشم پایین و به قطره های باران نشسته بر آینه ماشین خیره میشوم.
بعضی پرونده ها که میروی، متوجه میشوی این خانه مقتدر و لازمه را ندارد و ملوک الطوایفی اداره میشود.
هرچند پدر در منزل هست ، مادر هست، اما گویی نیست. خانه شلخته و بهم ریخته و اعضای خانواده پریشان و عصبی.
یاد جمله ای از فیلم ابد و یک روز می افتم: خراب بشه خونه ای که بزرگتر نداره.
به پسرک نوجوان یک تشر زدم که اگر مشکلی داری با 110 تماس بگیر.
دیگه سکوت کرد و از اتاقی که بیرون نیامده بود، صدایی برنخواست. به راستی برای پدر و مادر بودن چرا هیچ آزمون و کلاسی نیست.
یک پرونده قبل ترها داشتم، نام یکی از بچه ها پنجوک بود.
اسمی غریب، نا آشنا، چند صباحی است که کتاب انتظار م(کتابی که در زمان انتظار کشی در کلانتری و دادگاه ها، صرف میشود)
آوسنه ی بابا سبحان است، نوشته محمود دولت آبادی. 13 سال پیش خوانده ام اما شیرازه داستان یادم نمی آید. در این کتاب ، کلمه ای به نام چغوک آمده در معنای گنجشک. حدس می زنم پنجوک هم ، همین معنی را بدهد. از بس پسرک ریز و فرض و سبک و پرنده بود . با سرچی که در نت کردم معناهای مختلی چون شاد بودن، نیشگون گرفتن ، پای مرغ و ... یافتم
با چمبر می رکابم و به سمت خانه می آیم. رادیو اینترنتی حبه انگور را گوش میدهم. مجری فواد: حالا یک دقیه صدای شیرخوردن بچه ای شیرخواره را گوش می کنیم. تا به حال این صدا را نشنیده بودم، البته قطعا در دوران شیرخوارگی شنیده بودم اما یادم نیست که. از اون صداهای ناب بود. دمشون گرم که این صدا را رکورد کردند و پخش.