این هفته به همراه دوست ، باصفای ده ساله ام دکتر محمد رافعی  قله توچال را صعود کردیم. شب را در پناهگاه شیرپلا بودیم و صبح جمعه ساعت 10.20 قله بودیم.(هزینه شب مانی پناهگاه 10 هزار تومان می باشد)

 نزدیک های قله یاد صعود های هر ساله زمستانه  توچال که با بابا انجام میدادم افتادم. یاد برنامه هایی که بدن او قوی تر از من بود و نزدیک قله التماس دعا داشتم و بعضی برنامه ها هم بالعکس. خدایش بیامرزد.

 پنجشبه که با محمد به سمت پناهگاه می رفتیم، کلی گفت و گو کردیم ، از کتاب، از زندگی، از معنایش و کلی کیف کردیم و بهره بردیم، این حرفی که می خواهم بنویسم را شاید هر کسی ملتفط نشود: واقعا لذتی از این بالاتر  نیست  که با دوستی با صفا در کوهستان پر برف، در حالیکه برف زیر پایت؛ قرچ، صدا میدهد از کتاب و  معنای زندگی حرف بزنی ، خودت باشی و دوستت و کوهستان و کلی معنا.

 

خوبی گفتگو در کوهستان این است که جایی خسته میشوی از حرف زدن، یا حرفهایی که باید  میزدی ، زده اید  و دیگر حرفی نمانده، آن وقت  در خود سفر می کنی و سکوت میکنی و به گام برداشتند ادامه میدهی، یا یک موسیقی انتخاب می کنی و با دوستت ان را گوش میدهی.

 این گفتگو از خاصیت های کوهنوردی است که در جایی دیگر سراغ ندارم.