پرچنان:
روزهای آخر اسفند و خانواده ما، اما همچون اسفند های سال های قبل نبود. زلزله‌ای در درون این خانواده آمد و عزیزترین مان را برد. الان عزیزترین مان فقط در خواب و رویا به سراغمان می آید. با چمبر از جلوی مغازه تازه تاسیسی گذر میکنم. نام مغازه، سرتاس است. یاد بابا می افتم و دوران نوجوانی و اوایل جوانی. همیشه جدول حل میکرد. جدول روزنامه همشهری. « پنج حرفی آخرش س، وسیله ای در آجیل فروشی» یهو تو را از کتاب یا کاری که میکردی بیرون پرتاب میکرد، خانه ما اکثرا سکوت بود و همین جمله، سکوت خانه را میشکست. آن زمانها خیلی بیش از اکنون کتاب میخواندم و این جمله بابا ، میپراند مرا. حالا اگر کتاب درسی بود و جامعه شناسی یا فلسفی، عملا آن چند صفحه که تمرکز کرده و خوانده بودم را به یغما میبرد. گاهی ، رمان دستم بود و در خیالاتم و رمان غرقه بودم وجواب نمیدادم. و او بلند تر تکرار میکرد« پنج حرفی آخرش س، وسیله ای در آجیل فروشی». و همین که سرت را از لای کتاب بیرون می آوردی و میگفتی نمیدانم برایش بس بود. جدول گاها وسیله ای بود جهت ارتباط درون خانوادگی. و این را اکنون متوجه میشوم. روزهای آخر حضورش، بیشتر مواقع یک خودکار در جیبیم بود به نیت او ، و دوباره روزنامه خریدن را آغاز کرده بودم به نیت او. روزهای اولی که دیگر نبود، رفتم جلو روزنامه فروشی تا روزنامه بخرم اما... دگر از آن زمان روزنامه نخریدم ،دلم تنگ شده برایش، اما همچنان در زندگی ام حضور فعال دارد. اگر در کار و شغلم، خبطی کنم یا کار را ماست مالی کنم، شب هنگام، در دادگاه وجدانی ام ظاهر میشود. ریشه های من با ریشه های او آشناست. با چمبر از جلوی مغازه تازه تاسیس که نامش سرتاس است مدتهاست که رد شده ام و نزدیک چراغ راهنمایی هستم.

@parrchenan

 

پرچنان:
به بهانه نزدیک شدن به روز مددکار(۲۱ مارس)؛
در ماشین گشت سیار نشسته ایم و بچه در بغلم هست، همکارم چند بار میگوید : بچه را بدهید بغل من، من اما امتناع میورزم. در نهایت در حالیکه چشم را کمی تنگ کرده وابرو کمی بالا رفته میگوید: من هم دوست دارم بغل بگیرم ها( سنگینی کودک در ساعتها در بغل ماندن، عیب نمیشود و حسن تلقی میگردد). و من که باشم که از کسی، دوست داشتنی اش را دریغ کنم. در مسیر برگشت به همکارم میگویم بچه را بدهید به من، امتناع میورزد، میگویم، من هم دوست دارم ها...
@parrchenan