از شیفت زدم بیرون. چند تا تلفن بود که پیرامون بهم ریختگی رفتار فرزندان شبه خانواده گزارش شده بود و...
یاد بچه های خودم ، پرتاب شدم، یادم خواهد ماند تا آخر عید حداقل، زنگی بهشان بزنم.
از اداره بیرون بودم و در باران میراندم ،تا آخر عید دیگر مال خودم هستم. ماشین را بردم برای معاینه فنی، صفی چند کیلومتری داشت. پشیمان شدم. پس رفتم برای عید دیدنی بندگان خدایی، آنها هم نبودند. بی خوابی کلافم کرده بود، در ماشین یک ساعتی خوابیدم و در نهایت رفتم جلوی پارک ملت که با بچه ها دور همی قرار گذاشته بودیم. به دلیل خواب آلودگی هنگام پارک کردن ماشین نتونستم ماشین را کنترل کنم به ماشین پارک شده برخورد کردم.
اول ذهنم رفت که چیزی نشده که ،برو
اما خدا زود افسار عقلم را داد دستم. سپرش چند میلیمتر جابجا شده بود، منتظر شدم ببینم آیا راننده اش می آید. بیست دقیقه بعد آمد و در نهایت سر خسارات و نحوه درست شدن آن به تفاهم رسیدیم و آمدم خانه.
تا شب بدنبال رازگشایی از این جریان بودم.
این که آخرین نوشته ام پیرامون نه خوبی های ماشین بود، این که از او ( ماشین) بدگویی کرده بودم، و این که قدر دان کمکی که این سالها در حق ما کرده بود، نبودم. در لحاظات خوش یار و یاورمان بود، کمک مان بود در بیماری بابا و...
و عملا با این کار ،( بدگویی)تمرکزم را، لازم - حواس ام را بر شی ای ، موجودی، از دست داده بودم و این شروع اتفاق نامبارک در هر کاری است. این که قدر دان نباشی. به نظرم این عمل در پی روابط و آدم ها هم هست، و متمرکز نشدن در فردی، رابطه ای، انسانی، نتیجه مبارکی ندارد.

به ابیاتی از غزل حافظ که ابتدای سال درگیرش شدم فکر کردم ، به این قسمتِ وسوسه اهرمن که در بیت بکار رفته و این که من چرا در ابتدا ،میخواستم، صحنه حادثه را ترک کنم؟
ای نور چشم من،
سخنی هست،
گوش کن
چون ساغرت پر است
 بنوشان
و
نوش کن
در راه عشق،
وسوسه اهرمن بسیست
پیش آی و گوش دل،
به پیام سروش کن

تجربه ای دیگر فرا گرفتم، این که هر وقت ذهنم ماجرایی را ساده سازی، کرد، کوچک شمارد، و اینگونه
پیش راند، حواسم را بیشتر جمع کنم، کُمیت این ساده انگاری می لنگد. وسوسه اهرمن گویی در همین" چیزی نیس بابا ها "مخفی شده است.
پیام سروش شاید همین زندگی جاری باشد.

@parrchenan

پرچنان:
پی نوشت:
گویی هر چه زندگی را از حالت ساده به پیچیده تبدیل میکنی،
سادکی ساخت و حرکت دوچرخه را با پیچیدگی ماشین قیاس کنید. احتمال ارتکاب رفتار غیر اخلاقی را در خود افزایش میدهی،
اگر با دوچرخه بودم، بعید بود این حادثه اتفاق بی افتد که ساده انگاری کنم، که وسوسه اهرمن، تاب آوری کنم. زندگی ساده ام آرزوست.

@parrchenan