ریسک
پرچنان:
در ایام عید ، گفتم به مادر کمی ، کمک کنم، عهده دار سرخ کردن پیاز شدم. شاید در نگاه اول، سرخ کردن پیاز، کاری بسیار ساده باشد. اما چیزی دگر از آن فهم کرد. " شخصی قدرت ریسک کردن دارد که مهارت لازم را کسب کرده باشد". مادر پیازهای تُرد و طلایی میخواست و من از ترس سوختن آنها، میترسیدم به اندازه سرخ کنم، به اصطلاح مادرم، آنها را میپزاندم. مرز باریکی بین سوخته شدن و از بین رفتن آنها، و طلایی شدن و تُرد شدنشان بود. و من به دلیل ناشی بودن ، اصلا به این مرز نزدیک نمیشدم. متوجه شدم، ریسک کردن در مرزهاست که اتفاق می افتد. مرزهای بود و نبود. بود و شدن. و من که مهارت نداشتم، زیر بار مسئولیت تُرد و طلایی شدن شان نمیرفتم. ترجیح میدادم بر روی پله های اطمینان بایستم و پیازها سرخ و پخته شده تحویل دهم. اما درس بزرگی بود که فرا گرفتم، کسی قدرت ریسک کردن دارد، که با تکیه بر توانایی ها ومهارتهایش بتواند بر روی مرزهای ، شغلی، عشقی، فهمی، ایئولوژیکی، ورزشی، علمی و... راه برود و نتیجه عمل خود را کسب کند. ریسک بدون مهارت و شناخت، یا اتفاق نمی افتد( به دلیل ترس) و یا به واسطه شناخت غلط و اشتباه فرد از توانایی ها و مهارتهایش( اعتماد به نفس کاذب که به قول بچه ها اعتماد به سقف میگفتند) با چیزی سوخته روبرو میشود.
در ایام عید ، گفتم به مادر کمی ، کمک کنم، عهده دار سرخ کردن پیاز شدم. شاید در نگاه اول، سرخ کردن پیاز، کاری بسیار ساده باشد. اما چیزی دگر از آن فهم کرد. " شخصی قدرت ریسک کردن دارد که مهارت لازم را کسب کرده باشد". مادر پیازهای تُرد و طلایی میخواست و من از ترس سوختن آنها، میترسیدم به اندازه سرخ کنم، به اصطلاح مادرم، آنها را میپزاندم. مرز باریکی بین سوخته شدن و از بین رفتن آنها، و طلایی شدن و تُرد شدنشان بود. و من به دلیل ناشی بودن ، اصلا به این مرز نزدیک نمیشدم. متوجه شدم، ریسک کردن در مرزهاست که اتفاق می افتد. مرزهای بود و نبود. بود و شدن. و من که مهارت نداشتم، زیر بار مسئولیت تُرد و طلایی شدن شان نمیرفتم. ترجیح میدادم بر روی پله های اطمینان بایستم و پیازها سرخ و پخته شده تحویل دهم. اما درس بزرگی بود که فرا گرفتم، کسی قدرت ریسک کردن دارد، که با تکیه بر توانایی ها ومهارتهایش بتواند بر روی مرزهای ، شغلی، عشقی، فهمی، ایئولوژیکی، ورزشی، علمی و... راه برود و نتیجه عمل خود را کسب کند. ریسک بدون مهارت و شناخت، یا اتفاق نمی افتد( به دلیل ترس) و یا به واسطه شناخت غلط و اشتباه فرد از توانایی ها و مهارتهایش( اعتماد به نفس کاذب که به قول بچه ها اعتماد به سقف میگفتند) با چیزی سوخته روبرو میشود.
@parrchenan
عکس مورد بحث
( عکسی است از دونوع قوری. قوری چای معمولی و قوری های فانتزی که دست فروشی آنها را میفروشد)
پرچنان:
به عکس کمی دقیق تر شویم:
تقریبا تعداد قوری های کوچک و مینیاتوری سه برابر قوری بزرگ ها هستند.
چرا؟ گویی فروش آنها بیشتر است. و اگر اینگونه است. باز، چرا؟ تا به حال دقت کرده اید، بزغاله ها، بره ها، جوجو ها، توله های حیوانات و حتی گویی قوری های مینیاتوری و کودکان ، جالب تر، باصفاتر و با احساس تر و خوشگل تر و...( هنوز آن کلمه ای که به دنبالش هستم تا معنایی که در ذهنم میچرخد را به مخاطب برسانم پیدا نمیکنم) به نظر میرسند. چرا؟ واقعا چرا؟
@parrchenan
+ نوشته شده در چهارشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۶ ساعت توسط سهیل
|