پرچنان:
پس از چند روز، دور بودن از رکاب زدن، ۱۴ فروردین، بسمت محل کار در زیر باران میرکابیدم، سر خوشی رکابیدن و باران نصیبم بود که به خیابان هفده شهریور رسیدم، انبوهی از کارگران فصلی، در تهرانی که هنوز از تعطیلات بیرون نیامده، منتظر بودند تا، کسی بیایید و کاری به آنها، پیشنهاد کند. به انبوه پیامهایی که بابت تمام شدن تعطیلات عید و عذاب رفتن به سر کار ، شب قبلش برایم آمده بود فکر میکنم. انسان مدرن، گاهی نعمات زندگی اش را، عذاب می بیند. چشمان منتظر کارگران فصلی به ماشین ها و سرنشینان شان ، همچنان در ذهنم جولان می‌دهد.

@parrchenan

رفتیم یک پرونده قدیمی، نوشته بودمش در پرچنان. کارگری که فقر فرهنگی داشت، و فرزند بسیار باهوش.
به عنوان پرونده اول دستمان رسیده بود. تا وارد منطقه شدیم، به همکارم گفتم: اینجا آشناست.و وقتی پدر کودک را دیدم، همه پرونده یادم آمد. اجازه داد داخل برویم. حدس قوی میزد که چه کسی تماس گیرنده بوده است. پدر زنش که طبقه بالای آنها سکونت داشت. و اتفاقا این خانه را هم او به آنها داده است. یک جوری شاید داماد سر خانه حساب میشد. همچنان فقر فرهنگی باعث شده بود، کودک مورد خشونت واقع شود، و زنگ زد و پدر بزرگ آمد. داستان از این قرار بود که در هین خشم، پدر ، بچه را هل داده بود تا درب منزل را باز نکند و به منزل پدربزگش نرود. پدربزرگ ِصاحبخانه هم آمده بود و او هم روایتی مشابه گفت . حرف بالا گرفت. تقریبا مدیریتی نداشتم بر فضا. در نهایت تاکید کردم پدر بزرگ از خارج شود. و توانستیم پدر و مادر دچار فقر فرهنگی را مدیریت کنیم. هم پدر و هم مادر از این که در آنجا حاضر بودیم، راضی بودند و وقتی پیشنهاد دادم ، ماه آینده هم خواهیم آمد، استقبال کردند. مادر کودک ، تقریبا نابینا ست، همین طور کل خانواده پدریش و پدربزرگ که خود نیمه بیناست، چند فرزند معلول دارد( فقر فرهنگی). در راهرو مشا آپارتمان، در حال خروج بودیم که ناگهان، پدر بزرگ خشمگین آمد و یک کشیده بر صورت پدر کودک گذاشت و کار خیلی بالا گرفت. در وسط دعوا گیر کرده بودم. یاد بچه های شبانه روزی و این جور گیر کردن های مربی افتاده بودم. حُسن کشیده آن است که فرد کشیده خورده تا لحظاتی منگ و گیج است.( تجربه سالهای مربی بودن در شبانه روزی) از این منگی پدر کودک استفاده کردم او را انداختم در خانه خودش وگفتم در را قفل کن و بقیه اش را بسپار به من. رفتم گفتم حاج آقا شما مگه بخاطر دل نگرانی برای نوه تان، تماس نگرفته بودید؟ : بله و اگر بچه هُل داده شده بخاطر خشم پدر مگر نبوده؟ : بله. پس چرا اکنون این کار رو کردید و خشم پدر را دوباره بر انگیختید؟ این کار شما به مصلحت نوه تان بود؟. سوال آخری، محکم و قاطع بود و قشنگ سر جای خود نشست. گفت اشتباه کردم. از این که دامادم به ما گفت، نمیبینم و زنش نمی بیند خشمگین شدم و بی احترامی به خود دیدم. او روز اول میدانست زنش نابیناست و ...
باز سوال خود را تکرار کردم.
این کار به صلاح نوه تان بود؟
شما هم همانند او توان کنترل خشمتان را نداشتید.
خاله کودک که او نیز نیمه بینا بود و دعوا بیار وسط کار را در همین فضای گفتاری گیرش انداختم و نادم شده بودند. پدربزرگ که اینک در واحد خود بود، کمی پس از گفتگو و تفکر پیرامون آن، گفت: از او معذرت خواهی خواهم کرد، روش کارش را بلدم. خاله کودک در وسط آن دعوا، حرفهای بغایت جالبی زد. گفت خودش را نسبت به همه کودکان عالم مسئول میداند و میخواهد معلم شود. تک تک کلمه هایش آن هم از دختری حدودا بیست ساله و نابینا و در حالیکه عنبیه چشم سمت چپش در حالت خشم، حرکت دورانی تندی داشت، برایم جالب و پر شکوه بود. در وسط محتوای فکری و حتی شاید فانتزی انسانی قرار گرفته بودم. این که در این دعوا فحش رکیک رد و بدل نشد. این که پدر بزرگ نهایت جمله ای که بگوید آن بود که : دهانت خشک شود. و داماد حواله راستی آزمایی گفتار خود و او را به دادگاه الهی پس از مرگ حوالت دهد، و آن دادگاه را آن قدر روشن و بدیهی میدیدند. برایم جالب بود. در زدم پدر کودک آمد، گفتم بیا برویم بیرون و کمی قدم بزن و سیگاری، بگیران. آمد و حرف زدیم. سبک تر شده بود.
اول که جلو چشمانم کشیده خوابانده شد، نا راضی بودم چرا این لحظه و هنگام حضور ما. اما اکنون که به ماجرا و شروع پایانش ( امیدوارم اینجا پایان یافته باشد، ماه بعد معلوم می‌شود) فکر میکنم، راضی هستم. چقدر رضا و نارضای ما متناسب با شرایط تغییر میکند، در لحظه. شبیه نمایشنامه های امانوئل اشمیت.
در بین این درگیری ها، همکارم نبود. شب در حال ترک شیفت آمد گفت: من دیالیزی هستم و در نوبت پیوند کلیه و سیستم ایمنی بدنم ضعیف، در آن موقعیت با توجه به بوی خانه، حالم دگرگون شده بود و نتوانستم بمانم.
در هوای دلچسب و پاک و تهران خلوتِ و بارانی و خنک ، میرکابم و می اندیشم، اگر ورزش می‌کنم و میرکابم، بخاطر سلامتی است که دست طبیعت ارزانیم بخشیده است. بخاطر رشد و ‌نمو در خانواده ای بود که پدرش اهل تلاش جسمانی و ورزشی بود. اگر همچون همکارم بودم، شاید این نبودم. انگار که اراده خود، نقش بسیار بسیار کوچکی در این ماجرا داشته. تا رسیدن به خانه این نگاه جبری به خود و درد و رنج همکارم، رنج معلولیت آن خانواده، رنج کودک بسیار باهوش دو ساله و... ادامه داشت.

@parrchenan