مستحق
پرچنان:
نمیدانم داستان بودا را که قبل از عید نوشتم خاطرتان هست یا خیر.
این ادامه شیرین آن است:
با بیمارستان هماهنگ کردیم،تا، با توجه به حکم مقام قضایی، بچه را در اختیار ما قرار بدهند و ما تا مشخص شدن ضارب برای مقام قضایی، کودک را در شیر خوارگاه نگه داریم. اقوام کودک ، با او بودند. یک مقاومت اولیه کردند و در نهایت کودک را از آنها کندم و سوار ماشین شدیم( به دلیل مقاومت کودک)، کودک داد میزد، به عمویش می گفت:ورمٙ، ورم ٙ( نده)، کودک بشدت گریه میکرد، داد میزد، دستانم را با انگشتان کوچکش مشگون میگرفت ، لگد میزد، یک ماه در بیمارستان بودن و تغذیه مناسب از لحاظ جسمانی، او را در وضعیت مطلوبی قرار داد بود.
:آشگال، چصافت، شاپو.
بعد از دقایقی گریه هایش مویه شد و اشکانش ریزتر.
و من عمیقا ناراحت بودم و تدبیری می اندیشدم، تا حالش را دگرگون کنم. گاهی دوباره گُر میگرفت و میخواست با نحیف بودن خود به ماشین مثلا آسیب بزند. انگشتانش را به سمت رادیو ماشین که نشانه گرفته بود ، هدایت کردم و رادیو خاموش شد. گفتم ماشین را خراب کردی و کمی آرام گرفت. و فکر کرد، تلاشهایش نتیجه داده است.
رسیدیم اداره تصمیم گیرنده، قبل از رفتن به ساختمان اول رفتم بقالی، در بغلم بود و گفتم هر کدام اشاره کنی ، برایت میگیرم. و اشاره میکرد و گرفتم، در سالن اداره تصمیم گیرنده ،دیگر دوست هم شدیم. بچه ها خیلی ساده با خاموش و روشن کردن پریز کلید و برق و آبخوری و این چیزهای ساده، فکر میکنند کارهای بزرگی کرده اند. با هم کلی آب بازی کردیم، زبان ریخت و زبان ریخت و زبان ریخت. بچه ای که فکر میکردم در اقدامات قبلی، اصلا بلد نیست صحبت کند. هر اتاق رفت و چیپسش را تعارف کرد و یک نایلون شکلات جمع کرد. میگفتم نرو، میگفت میرم میگم: سلام چطوری خوبی ماچ ماچ. بغلم را ول نمیکرد. کافی بود دستانش را بگشاید تا تنگ بغلش کنم.
نسبت به ابتدای نشستن در ماشین ، کن فیکون شده بود. روی دستهای هم نقاشی کردیم و در ماشین کلی رقصید. اجازه داد بر سرش نوازش کنم، سری که گویی به صورت عمودی قمه خورده است و در زیر موهایش این ناهمواری مخفی شده است. و به شیر خوارگاه تحویل دادیمش، حال تا سرنوشتش کجا کشیده میشود.
روزی که پزشک قانونی بودیم، همه تلاشمان را کردیم، یک لبخند بر چهره اش بکاریم اما ناتوان مطلق بودیم.
و ای کاش خنده ها و قهقه های شیرینش را بعد از قلقلک هایش، قایم موشک بازی هایش و عکس خندانش را میشد شما خوانندگان که احیانا ، از خوانش پست مربوطه، غمناک شدید هم مشاهده میکردید و چون نمیشود، با کلمه این لحظات را ترسیم کردم.
این مصرع حضرت حافظ را دیروز فهم کردم:
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند.
این خنده های شیرین را.
روز اول که بیمارستان بود و حتی پزشکان ، متعجب و حیران از آن همه شکنجه که بر او وارد شده، و آن نگاه دکتیو و عمیقا فسرده ای که داشت، را با لحظه آخر که خوش و سرحال و خندان و قبراق که بغلش کردم و خداحافظی کردم و بدست مسئول شیرخوارگاه دادم قیاس میکنم، حرف نیچه در اندیشه ام، هویدا میشود:
آنچه مرا نکُشد
قوی تر میکند.
الهی خیر بدرقه زندگیش.
نمیدانم داستان بودا را که قبل از عید نوشتم خاطرتان هست یا خیر.
این ادامه شیرین آن است:
با بیمارستان هماهنگ کردیم،تا، با توجه به حکم مقام قضایی، بچه را در اختیار ما قرار بدهند و ما تا مشخص شدن ضارب برای مقام قضایی، کودک را در شیر خوارگاه نگه داریم. اقوام کودک ، با او بودند. یک مقاومت اولیه کردند و در نهایت کودک را از آنها کندم و سوار ماشین شدیم( به دلیل مقاومت کودک)، کودک داد میزد، به عمویش می گفت:ورمٙ، ورم ٙ( نده)، کودک بشدت گریه میکرد، داد میزد، دستانم را با انگشتان کوچکش مشگون میگرفت ، لگد میزد، یک ماه در بیمارستان بودن و تغذیه مناسب از لحاظ جسمانی، او را در وضعیت مطلوبی قرار داد بود.
:آشگال، چصافت، شاپو.
بعد از دقایقی گریه هایش مویه شد و اشکانش ریزتر.
و من عمیقا ناراحت بودم و تدبیری می اندیشدم، تا حالش را دگرگون کنم. گاهی دوباره گُر میگرفت و میخواست با نحیف بودن خود به ماشین مثلا آسیب بزند. انگشتانش را به سمت رادیو ماشین که نشانه گرفته بود ، هدایت کردم و رادیو خاموش شد. گفتم ماشین را خراب کردی و کمی آرام گرفت. و فکر کرد، تلاشهایش نتیجه داده است.
رسیدیم اداره تصمیم گیرنده، قبل از رفتن به ساختمان اول رفتم بقالی، در بغلم بود و گفتم هر کدام اشاره کنی ، برایت میگیرم. و اشاره میکرد و گرفتم، در سالن اداره تصمیم گیرنده ،دیگر دوست هم شدیم. بچه ها خیلی ساده با خاموش و روشن کردن پریز کلید و برق و آبخوری و این چیزهای ساده، فکر میکنند کارهای بزرگی کرده اند. با هم کلی آب بازی کردیم، زبان ریخت و زبان ریخت و زبان ریخت. بچه ای که فکر میکردم در اقدامات قبلی، اصلا بلد نیست صحبت کند. هر اتاق رفت و چیپسش را تعارف کرد و یک نایلون شکلات جمع کرد. میگفتم نرو، میگفت میرم میگم: سلام چطوری خوبی ماچ ماچ. بغلم را ول نمیکرد. کافی بود دستانش را بگشاید تا تنگ بغلش کنم.
نسبت به ابتدای نشستن در ماشین ، کن فیکون شده بود. روی دستهای هم نقاشی کردیم و در ماشین کلی رقصید. اجازه داد بر سرش نوازش کنم، سری که گویی به صورت عمودی قمه خورده است و در زیر موهایش این ناهمواری مخفی شده است. و به شیر خوارگاه تحویل دادیمش، حال تا سرنوشتش کجا کشیده میشود.
روزی که پزشک قانونی بودیم، همه تلاشمان را کردیم، یک لبخند بر چهره اش بکاریم اما ناتوان مطلق بودیم.
و ای کاش خنده ها و قهقه های شیرینش را بعد از قلقلک هایش، قایم موشک بازی هایش و عکس خندانش را میشد شما خوانندگان که احیانا ، از خوانش پست مربوطه، غمناک شدید هم مشاهده میکردید و چون نمیشود، با کلمه این لحظات را ترسیم کردم.
این مصرع حضرت حافظ را دیروز فهم کردم:
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند.
این خنده های شیرین را.
روز اول که بیمارستان بود و حتی پزشکان ، متعجب و حیران از آن همه شکنجه که بر او وارد شده، و آن نگاه دکتیو و عمیقا فسرده ای که داشت، را با لحظه آخر که خوش و سرحال و خندان و قبراق که بغلش کردم و خداحافظی کردم و بدست مسئول شیرخوارگاه دادم قیاس میکنم، حرف نیچه در اندیشه ام، هویدا میشود:
آنچه مرا نکُشد
قوی تر میکند.
الهی خیر بدرقه زندگیش.
@parrchenan
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۶ ساعت توسط سهیل
|