پرچنان:
صبح زود دارم کوله می چینم جهت کوه پیمایی. یاد دوران کودکی افتادم، با بابا و دو نفر دیگه قرار بود بریم قله توچال، تابستان بود، و بار همه ما در یک کوله نظامی بدبار، جا شده بود. پانزده، شانزده سالم بود و کم کم ادعا های مردی و قوی بودن پسر ها در این سن بروز می‌کند. کنار مجسمه سربند من کوله رو بکش که میارم و بابا بکش که خودش میاره که یهو بند کوله از دوخت در رفت و ما موندیم و یک کوله یه بندی!!! یهو بابا از تو جیبش نخ و سوزن در آورد و در آن تاریکی اول سحر شروع به دوختن کرد، آن هم با نخ نایلونی و اتفاقا سالها دوام آورد و آخرش هم دادم به یکی از بچه محل ها.
تجربه نازنین و کاربردی داشت. خدایش بیامرزد

@parrchenan

برای روز مددکار، مثل اکثر روزها که در ایران مرسوم است، دو روز وجود دارد، یک روز جهانی مددکار که بیست و یکم مارس یا همان اول فرودین است و یک روز مددکار مخصوص خود ایران که همزمان با ولادت مولا علی در سیزده رجب میباشد.
به نظرم به هر دو تاریخ، میشود منظری متفاوت داشت. در اول فرودین و رور جهانی آن ، معمولاً​ روز مددکار، تحت تاثیر عید و خانه تکانی قبل از آن است و به نوعی، با توجه به عید ، در حاشیه قرار می‌گیرد. و در روز بومی آن نیز بخاطر روز پدر در حاشیه قرار می‌گیرد. که در واقع گویی مددکار، قرار است زیر پوستی و در همین ندیده شدن ، فرایند مددکاریش را آغاز و پایان برد. نامحسوس.
بدون حاشیه و بدون رنگ قرار است کارش انجام گیرد.
شیفت قبل همکارانم صدایم میکنند برای تلفن زدن به مددجویی برای گرفتن بسته کمک. میگویند، این مددجو صدای خانم ها رو می شنود، فحش میدهد، شاید صدای شما را بشنود و فحش ندهد.اگر هم داد، اشکال نداره ها.
برای مددکار ماندن با نگاه بر این دو تاریخ، مددکار، باید برای خود عیدی داشته باشد و از نو خود را ارزیابی کند، نمیتواند درجا بزند و کهنه بماند، در آن صورت، این حرفه خسته اش میکند و فرسوده. مددکار بودن نیاز به عید داشتن دارد، نیاز به رستخیز ناگهان. چیزی چون معجزه ای که هر سال اتفاق می افتد. توِ مددکار همچون درختی خشک، فسرده ای و خسته، ناگهان ، الطاف حضرت حق و این واکاوی درونی تو را فرا می‌گیرد و دوباره معجزه رخ میدهد و تو همچون آن درخت که اینبار ، غرق در شکوفه است زیبا میشوی. زیبا ترین لحظه میشوی. خنده در خنده چون شکوفه.
تو برای مددکار بودن، با نگاه به روز مددکار،در فضای وجودی مولا علی باید نفس بکشی، بعضی گفتارهایش را بفهمی و بچشی. این که مولا علی در جریان ، غارت خلخال دختر یهودی به دست سربازان حکومت شام گفت: اگر مسلمانی از ناراحتی این قضیه بمیرد سزاست را فهم کنی، این که خود اول مسلمان تاریخ بود، این که این اتفاق توسط حکومت شام اتفاق افتاد. اما نگفت: سربازان من نبودن، پرونده من نبود، ما کارمان را کردیم، بار مسئولیت همه را بر دوش گرفت، حتی سراباز نادان شامی و خود را به عنوان اول مسلم تاریخ تنبیه کرد. مددکار بودن، فهم این فضا را طلب میکند. که تو برای مددجویانت دل نگران باشی.
باشد مددکار بمانیم.
سه شنبه این هفته روز مددکار و ۱۳ رجب است.

@parrchenan

 

این هفته قله دو شاخ را صعود کردیم

 

پرچنان:
دل نگران
به این درخت، حس و مهری دارم، نمیدانم از کجا. تا هفته پیش که شکوفا...( ادامه در👇👇👇)

@parrchenan

شد و مطمئن شدم خواب نمانده. چهار سال است که در اوج فشار رکاب زدنم، در آن انتهای مسیر رخ می نمایند و پس از آن دگر مسیر تمام میشود. دوستش دارم.
و اگر دیر چٙشم بگشاید، "دل نگرانش" میشوم

@parrchenan

دل نگران

هفته پیش که خراسان زلزله آمد، امیر زنگ زد که به فلانی زنگ بزن، و جویای حالش شو. به نظرم امیر دقت نظر خاصی دارد که خیلی از ماها نداریم.
این که چهار گوشه این مملکت رکاب زده باشی، اگر اتفاقی برای آن منطقه جغرافیایی بی افتد، تو آشنایی در آن منطقه داری و گوشه ای از منطقه دلت، تکان میخورد. دل نگران میشوی. تازه متوجه میشوی ریشه های احساسی و وجودیت تا کجاها کشیده شده. ریشه های نازک و بلندت تا کجا ها رفته. تازه می فهمی، ریشه دار شده ای. ریشه در فرزند انسان. تا عمق جغرافیا. صدها کیلومتر آن طرف تر.
دلم رکاب زدن آفریقا و هند و بوتان میخواهد. میخواهم ریشه هایم را تا به آنجاها بکشانم.
ممنونم امیر که اجازه دادی دوستت باشم.

@parrchenan