پرچنان:
شاید این متن حزن آلود باشد و به این خاطر زودتر از روز پدر در پرچنان قرار میدهم.
سال پیش شب ۱۳ رجب ، را تا صبح کنار بالین پدر بودم. برای شیمی درمانی، بیمارستان بود و معمولا بعد از دو تا سه روز ترخیص میشد. آخرهای شب بود و بقیه بیماران خوابیده بودند. داشتم تخت همراه را درست میکردم و آماده خواب میشدم.
لحظه ای با دستی که سرم نداشت، دستم را گرفت، کمی فشار جزئی داد و سپس نگاهم کرد، نگاه کردنش چند ثانیه بیشتر زمان نبرد و چشمانش را بست. اما تا دقیقه ها دستم در دستش بود.
کلامی بین ما رد و بدل نشد. چیزی جز سکوت بین ما حاکم نبود. اما شاید اوج محبت، انسان به انسانی که تا به حال در زندگی تجربه کرده ام را آن لحظه بدانم.
لمس بدن با بدن، دست با دست، پوست با پوست و گوشه چشمی، آن مهر و محبتی که از عمق صنوبری وجودت است را خارج می کند و به بی کران وجود فرد مقابلت می فرستد.
از این تجربه در حوزه کاری ام بهره بردم و هر گاه ببینم قسمتی از وجودم با آن مددجو، هم افق شده، هم مدار شده، اگر شرایط اجازه دهد، یا بغلش می کنم یا تلاش می کنم در هنگام دست دادن، این هم مداری را به او بفهمانم.
بفهمانم دوستش دارم، از دوستانیم و نه از دشمنان.
یکی از دلایلی که برای آن درخت انتهای مسیر رکاب زنی، دل نگران میشویم و دوستش دارم، به این خاطر است که مرا به یاد پدر می اندازد. در سخت ترین قسمتهای کوهنوردی، بودنش همچون شکوفه های این درخت، آرامش بخش بود.
از آن مردان قدیمی بود، که معتقد بود مرد، بیکار نباید باشد. چون این سبک زندگی را داشت، خیاط خوبی بود، آشپز خوبی بود، برقکار خوبی بود، و فنی کار خوبی بود. نشان به آن نشان که در اوقات فراغت نیز، باز بیکار نبود و جدول حل می کرد. سالهای سال، لحظه تحویل سال را زیر آب بود تا طبق یک سنت یا خرافه، بیکار نباشد.
دلتنگتم - حاجی
خیلی خوب بودی. بیش از حد معمول. دلم میخواد مثل همان موقع ها که کودک بودم و تو شنا زور خانه ای می رفتی ، می آمدم رو‌کولت سوار بشوم و حس ماتادورها را بخودم بگیرم و در خیالات کودکانه، خود را یک رام کننده بیابم.
پدرانه ترین بودی.

@parrchenan