برای ادامه نگهداری بچه در شیر خوارگاه، نیاز به دستور قضایی بود. پس بچه را برداشته و جهت روند اداری اقدام کردیم. همان اول کار، کودک، در ماشین گشت سیار، شروع به شیرین زبانی کرد، نامش را چلچله گذاشتم. چلچله باهوش بود و خیلی فراتر ار سنش قدرت تکلم داشت. اداره مربوطه شلوغ بود و گرم و پس، ما در خیابان شروع به بازی کردیم. دیگر یادگرفتم قهقه یک کودک را چگونه در بیاورم. چلچله، چنان قهقه ای می‌زد، که کارشناسان طبقه سوم آن سازمان صدایش را میشنیدند. مادر کودک که معتاد بود ، رفتار عاقلانه ای کرده بود و سپرده بودش ، شیر خوارگاه. و چلچله عاشق پارک بود. حدس میزنم، زمانی را به همراه مادرش، در پارک گذرانده باشد. اداره مربوطه شلوغ بود و پارک نزدیک. پس دو ساعت تمام در پارک و وسایل بازیش، چلچله، بازی کرد و آتش سوزاند. پا پتی شده بود و فقط می دوید.
یکبار از یکی از همکارانم اداره مربوطه پرسیده بود، این همکارمون( بنده) متاهله؟ و همکارام پاسخ داده بود، مجرد، و در ادامه سوال کننده گفته بود، " پس همون، این قدر انرژی داره". نمیدانم، اگر متاهل بودن و خانواده خود داشتن، باعث بشود که انرژی برای، رفتاری متناسب با آن حرفه که انتخاب کرده ای، نداشته باشی، یک جای کار گویی می لنگند. ما گنجشک روزی ها، از هر چیز که باعث بشود، پویا باشیم، روزمون مثل روز قبلمان نباشد، بشدت استقبال می کنیم. این تنها، حضور در جوار پر شکوه یک کودک را همچون نسیم بهاری، مغتنم می شمارد. این تنها، کودک را، فرزند آدم را، فرزند انسان را به عنوان یکی از بارزترین نشانه های خوبی و خوشی، میبیند و همه تلاشش را میکند، تک تک سلول هایش را بکار می برد تا از این نسیم بهاری، گره غنچه فرو بسته وجودیش را برای آنی، لحظه ای، دقیقه ای، بگشاید.
این حقیر همه فرزند انسان را ، همچون کودک خود، یا خود کودکش می بیند، پس چرا که نه، هر چه داشته باشم، از آن دریغ نخواهم کرد. خوشحالم که خداوند، این قایق شکسته را به این سمت و سو کشانده. و شاکرش هستم.

هنگام برگشت، چلچله خسته بود ، پیگیر مادرش شده بود، هر کوچه ، هر خیابان، هر اتوبوس را میدید، گویی مادرش را دیده، میگفت، همینجاست. هزاری هم بلد شده باشم، قهقه کودکانه را، با این درد جدایی کودکانه، هنوز بیگانه ام. راننده آدرس اشتباه میداد، که مامان تو شیر خوارگاهست و از من تایید میخواست و من اما زیر بار دروغ نمیرفتم، ترجیح میدادم نق زدن چلچله را بشنوم ، اما دروغش نگویم. در آخر، چلچله درخواستی داشت:
تو هم با من بیا.
گویی به من امید بسته بود، مادرش را پیدا کنم.
خیر بدرقه راهش. آواز گرم زندگی را چلچله دوست داشتنی ام، خواهد خواند. این را از خداوند بهاری ام خواهانم.
****
مظلوم ترین و غمناک ترین جای جهان، به نظرم، بخش مراقبت های ویژه بیمارستان کودکان است.
غمناک ترین.

 

‏‎به کسی ندارم اُلفت
‏‎ ز جهانیان مگر تو
اگرم تو هم برانی،
‏‎ سَرِ بی کسی سلامت...
‏‎سعدی

@parrchenan