پرچنان:
مشکلی که در پرونده قید شده بود، ضرب مادر توسط کودک دوازده ساله اش بود. به آدرس مورد نظر رفتیم. خانه ای پنجاه متری با یک حیاطی کوچک و تمیز و روشویی و دستشویی در حیاط. من عاشق چنین خانه های کوچک، حیاط دار هستم. و دوست دارم در چنین خانه هایی زندگی کنم.
تا رفتیم داخل منزل، مادر مستاصل گفت این مدرسه نمیره و میخوام بفرستمش بهزیستی و...
پسرک داشت، باب اسفنجی میدید. صدایش کردم تا در جمع ما حاضر شود. بهانه سرما خوردن را برای مدرسه نرفتن داشت. چند تا پرسش و پاسخ شد و یهو زد زیر گریه، گفت: بابام جلوم جون داد و مرد، باب اسفنجی می بینم که به چیزی دیگر فکر کنم. مادرش همچنان در حال گله و شکایت بود.
سریع در جبهه کودک قرار گرفتم و گفتم مدرسه و درس الان مهم نیست. مهم اینکه پسر جان با مرگ پدر که دو سال و خرده ای قبل اتفاق افتاده، هنوز کنار نیامده.
حتی جایم را عوض کردم و رفتم کنار پسر جانم نشستم. گریه میکرد. سرش را نوازش کردم و اجازه دادم بهم تکیه دهد. گفتم من هم شش ماه پیش بابام رو از دست دادم و...
حرف زد و آرام و آرام تر شد. از کوهی که با باباش رفته بود گفت و...
پرسیدم حالا چه میخواهی؟
دوباره بغض کرد و اشکان شد و گفت: شاد و خوشحال باشم.
در اواخر گفتگو: گفت شما رو مثل بابام می بینم.
همین حرفش تلنگری بود برام، وظیفه ام را سنگین تر کرد.این که یتیمی تو را چون پدرش ببیند، ماجرا را عوض میکند.
و در انتها کودک خندان بود
مادر کودک و کودک هر دو افرادی با افسردگی بالا بودند. این که کودکی پدرش را در کودکی از دست بدهد، حفره بزرگی در زندگیش ایجاد میشود. تا آخر عمر همراه اوست. سالها با کودکان شبه خانواده کار کردن، این را برایم اثبات کرده است.( این هم دلیلی دیگر برای غیر اخلاقی بودن فرزند آوری. چون معلوم نیست کودک ما چنین سرنوشتی پیدا نکند)
یاد سفارشات فراوان قرآن بر ایتام می افتم و اینکه حضرت رسول خود یتیم بود.
یاد کودکان جنگ می افتم. ۶۸ کودکی که در سوریه...

تنها دقایقی دست نوازش بر سر این کودک، او را آرام کرد و اینکه امیدوارم او را در ادامه روند درمان ، پر انگیزه کرده باشم.
در حیاط دوچرخه قرمز رنگ کودک جانم بود.اما خراب، اگر ابزار تعمیر دوچرخه ام را همراه برده بودم تا آنجا که میتوانستم، تعمیرش میکردم. تصمیم دارم کلاه کاسکت قبلی ام را به او بدهم. حتی اگر دوچرخه ای گیر آوردم نیز برایش خواهم برد.
اما ما در این خانه چه کردیم؟
با او حرف زدیم
او با ما حرف زد
به شعار سازمان بهداشت جهانی جهت مقابله با "افسردگی"، بیشتر بی اندیشیم:
"با من حرف بزن"
اگر یتیمی میشناسیم بر خود وظیفه بدانیم، هفته ای، ماهی، برویم و با او حرف بزنیم و همدلی کنیم.
نمیدانم چگونه در عرض بیست دقیقه اینگونه کودک جانم، ارتباط عمیقی با بنده گرفت و مرا همچون پدرش یافت؟
شاید و حدس می‌زنم، اینکه گفتم همچون او پدرم را از دست داده ام، خیلی بر او اثر کرد، روح و نام پدرم، همچنان در کارم دستگیرم است و مشکل گشاست. هنوز میتوانم از او مایه بگذارم.

 


﴿ كَلَّا بَل لَّا تُكْرِمُونَ الْيَتِيمَ ﴾۱۷ فجر
﴿ ... وَأَن تَقُومُواْ لِلْيَتَامَى بِالْقِسْطِ وَمَا تَفْعَلُواْ مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللّهَ كَانَ بِهِ عَلِيمًا ﴾۱۲۷ نسا

 

@parrchenan