پیام گم گشته
پرچنان:
سال نود و یک بود که نمایشگاه کتاب رفتم و هیچ یک از کتابهایی که میخواستم را، نیافتم. از همان مصلی، مستقیم رفتم انقلاب و آن چه میخواستم خریدم و از آن به بعد کمتر در نمایشگاه کتاب، فعال بودم. در همان کتاب فروشی، این کتاب را دیدم و نامش ، جذبم کرد. پیام گم گشته، نوشته مارلو مورگان. خریدم و آمد نشست در کتابخانه ام و از یادم رفت تا اینکه به زمان سفر و رکاب زنی این هفته نزدیکتر شدیم و روح و روانم، بیشتر در فکر این رکاب زنی فرو رفت. دوستی پیشنهاد خوانش این کتاب را داد و تازه یادم آمد، او در کتابخانه منتظر، خوانده شدن است. دیشب تمامش کردم. کتاب غنیست و نویسنده با چنان سادگی نوشته که صداقت کتاب را، باور کنی. نکته بسیار دارد و برای هر کس در جایی از وجودش با آن مماس خواهد شد. پیشنهاد خوانش آن را به خوانندگانم دارم و اگر کسی از دوستانم، تمایل داشت، آن را به امانت خواهم سپرد. شاید کتاب منتظر او نیز بوده است.
سال نود و یک بود که نمایشگاه کتاب رفتم و هیچ یک از کتابهایی که میخواستم را، نیافتم. از همان مصلی، مستقیم رفتم انقلاب و آن چه میخواستم خریدم و از آن به بعد کمتر در نمایشگاه کتاب، فعال بودم. در همان کتاب فروشی، این کتاب را دیدم و نامش ، جذبم کرد. پیام گم گشته، نوشته مارلو مورگان. خریدم و آمد نشست در کتابخانه ام و از یادم رفت تا اینکه به زمان سفر و رکاب زنی این هفته نزدیکتر شدیم و روح و روانم، بیشتر در فکر این رکاب زنی فرو رفت. دوستی پیشنهاد خوانش این کتاب را داد و تازه یادم آمد، او در کتابخانه منتظر، خوانده شدن است. دیشب تمامش کردم. کتاب غنیست و نویسنده با چنان سادگی نوشته که صداقت کتاب را، باور کنی. نکته بسیار دارد و برای هر کس در جایی از وجودش با آن مماس خواهد شد. پیشنهاد خوانش آن را به خوانندگانم دارم و اگر کسی از دوستانم، تمایل داشت، آن را به امانت خواهم سپرد. شاید کتاب منتظر او نیز بوده است.
این هفته برنامه رکاب زنی ۲۶ روزه خود را از اردبیل آغاز خواهیم کرد که در پستهای آینده از آن، بیشتر خواهم نوشت.
خلاصه ای از قسمتی از کتاب:
" آن روز دخترک به لای علفزار بسیار کوچکی رفت و به طرز شگفت آوری با یک گل زرد ساقه بلند بازگشت. او شاخه گل را به دور گردنش بست و همچون جواهری بر سینه اش، خودنمایی کرد. افراد قبیله دور او جمع شدند و از زیبایی و سلیقه اش، تعریف کردند. در تمام روز. میدیدم که چگونه ، چهره آن دختر ، از احساس زیبا بود، می درخشد. یاد بیماری از بیمارانم افتادم که دائم نگران جواهرش و پولی که بابت بیمه میداد افتادم. گلی چون جواهر، جواهری چون ترس"
@parrchenan
+ نوشته شده در شنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۶ ساعت توسط سهیل
|