پرچنان:
همکارم دوچرخه را برد به کودک جانم داد.
بعد از ظهر مادر کودک به اداره زنگ زد و‌ سراغ مرا گرفت، نامم را نمیدانست و نشان به آن نشان که پدرش را به تازگی از دست داده مرا یافت. گوشی تلفن را به دستم رساندند. مادر تشکر کرد و گفت، خیلی خوشحال بود و با چه شوق و ذوق عظیمی مدرسه رفت."یادمان به کلید واژه های کودک باشد. از اول سال جدید، دو روز بیشتر مدرسه نرفته بود و دوست داشت، شاد و خوشحال باشد"
فکر کنم قسمت اعظمی از فسرده بودنش را این حجم مٙحبت جمعی انسانی، گرم کرده باشد. و فِسرده مگر نه به معنای خیلی سرد و یخ در کتاب لغت است.
به نظرم به درست نشانه رفته و مگسک را دقیق شده و به خال زده ایم. البته فشنگ این تفنگ را عزیزی، میری، الگوی زیست ناب انسانی بر جان تفنگ گذاشتند و مقدمات تهیه دوچرخه را اماده کردند.
باشد که مهر و مهربانی، همچون، تشعشع اولیه صبحگاهی آفتاب، در جامعه انسانی گسترده تر و پراکنده تر شود. به قول این میر عزیز، مهربانی را ،همچون جرقه های آتش، پراکنده کنیم

*
پیرمرد مسافر کش بوده و اینک ناتوان شده است و البته بی کس. اما در این بین، یک همکار، یک دوست، یک رفیق، داشت که پیگیر کارهایش باشد و تا رسیدن به آسایش و آرامش از کار و تاکسی و مسافرکشی اش بزند.
رفیق نابی بود. با خود میگویم اگر به سن کهولت رسیدم و سرنوشتی این چنین یافتم، چند تن از این بسیار دوستانم، اینگونه رفاقت را در حقم تمام خواهند کرد؟
*
پسرک احتمال بسیار دوران کودکی نابسامانی را تجربه کرده است و اکنون در خانه یکی از اقوام بسیار بسیار دورش مهمان است. پسرک در ابتدای ورود به منزل از ما ترسیده است. جهت یافتن قطعات پازل گم شده اواخر زندگیش صدایش میکنم و کنار خود می نشانم. چند سوال می پرسم و با سر جواب می دهد و ناگهان بی صدا میگرید. به راحتی سرش را بر پایم می‌گذارد و ادامه گریه بی صدا را در این حالت انجام میدهد. زمان میدهم و دست نوازش بر موهای کودک میکشم. همین که برای گریه بغل غریبه ای همچون مرا، انتخاب کرده، نشان از بی جایی عاطفی کودک در طول سالهای کودکیش دارد. پس از چند دقیق، ازش می پرسم: دوست داری کمکت کنیم. با سر اشاره مثبت میدهد.

 

لباسم از اشکهای کودک نمدار شده.

@parrchenan