خانه دوست کجاست ۴
Soheil R:
یک روز از رکاب زنی
دیروز در هوای سرد صبحگاهی از خواب برخواستم. دمای بدنم، بیش از انتظارم افت کرده بود. سرد بود و چای اول صبحی نیز ننوشیدیم. تا ظهر با بدنی کم دما و حسی از کسالت رکاب زدم.
مرحوم بابا همیشه بهم میگفت، صدای بدنت را بفهم اگر دیدی چیزی واقعی نیست، گوش نده و من میدانستم، این شبه کسالت واقعی نیست. از بعد از ظهر به بعد بدن، دافعه اش را شکست، افت دمایش را درست کرد و شد، همانی که بود. گاهی مقاومت نه در برابر دیگری، که در برابر خود، لازم است. گاهی خود، سدی میشود، از برای تو. من طبیعی، ولکنش نشان میدهد از برای «منی» ، که میخواهد دگر، گون شود. میخواهد اینی که هست نباشد و به آنی که میخواهد برسد. اینجا با مقاومت روبرو میشوی. از محیط، هستی، روزگار، و حتی خود. و همه اینها را حواله قسمت میکنی و میگویی قسمتم نبود.
بیایید راوی سرنوشت خود شویم.
یک چُرت ده دقیقه ای سر خوشم کرد و سر حال شدم.
به اصلان دوز، شهر مرزی که قرار بود شب را بمانیم، رسیده بودیم. مردم شهر حس خاصی نشان مدادند. فرسنده و گیرنده ای از ما و آنها، گویی در یک کانال قرار نگرفت. هم کانال نسدیم. برای شب مانی، مهمانسرا، پیشنهاد دادند و ما کیلومترها نیامده ایم که در پرانتز قرار گیریم. پرانتزی در شهر. جدا افتادگانی از شهر. آمدیم در بطن عمیق مردم نفس بکشیم. اصلان دوز را رد کرده و به روستای قره قاباق رسیدیم.
@parrchenan
ریس هییت امنا بسیار رسمی و شیک بود. لباس سفید اتو شده، کت و شلوار سیاه، صورتی مرتب و جورابی سفید. امد بهم گفت،حتی امد و گفت تو هم برو شلوار مجلسی تر بپوش. به بچه های روستا تذکر میداد، با جواب باشند و یک نظم و ترتیب خاصی داشتند. حتی سر صف نیز حتمن باید مهر در جای سجاده گون فرش ها قرار میگرفت.
نماز تمام شد و همه از آخرین صف به سمت اولین صف رفته و همه با هم مصاحفه کردند.
زهرا با زنان گرم گرفته بود، با او خودی شده بودند.
_چطور شد که تونستی این کار را بکنی؟
_ بر ترسهایم غلبه کردم.
یاد نوشتار های دو روز پیش گروه خانه دوست کجاست
می افتم که تتمه آن گفتمان برایم بیتی از حافظ بود.
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیر آزاد است.
ما ان روز چای دمی، پنیر ، صبحانه و ناهار ننوشیده و نخورده بودیم. در کل سفر آش دوغ قسمتمان نشده بود. و احتمال میدادیم، شب را نیز در چادر بمانیم.
اما همه اینها چون معجزه ای کمتر از دو ساعت برایمان اتفاق افتاد
@parrchenan