خانه دوست کجاست ۵
روز ششم سفر ۶۵ کیلومتر رکاب زدیم.
جاده ارسباران و رود ارس بقدری زیبا و پر هیبت هست که آدم را دُچار کند. دُچار افسون خویش، دچار زیبایی خویش، دچار قدرت و عظمت و در عین حال آرامش خویش. چه برسد به آنکه در راه دو دوچرخه سوار بلژیکی هم ببینی که یازده ماه است در سفر هستند و قصد دارند از هند و چین عبور کنند. آن وقت است که تصمیمات جدی شاید بگیری. و این یعنی در فکر انداختن مرا. در عمق، عمیق ارس وجود و اندیشه ام غوطه میخورم و به یازده ماه رکابیدن فکر میکنم. اگر اکنون نه؟ پس کی؟
راستی بابا لنگ دراز عزیز-" بعد از ظهر ها بابا لنگ دراز گوش میدهم و گاهی کادر چشمانم با صدای داستان جین، میکس میشود " و این بابای لنگ دراز عزیز اول جمله یعنی شما خوانندگان این سفر نامه، دیگه😃
داود و مارالش( دوچرخه اش) نیز به ما اضاف شدند. دوستان قدیمی تر گروه، ایشان را بخاطر دارند. و الان تیم ما ده نفر است.
سپیدار ها دانه افشانی های کُرکری شکل خود را به باد مسپارند تا یِل، پیام او را به هستی بفرستد. چه پیام سفید و قشنگ و زیبایی دارد. پیامی از جنس دانه، دانه هایی که پرواز میکنند تا به راه های دور. و او ، آری، همان درخت، به یِل اعتماد میکند، او معتمدش میشود و پیامش را به او می دهد. پیام تو به هستی چی ست سهیل ؟
نزدیک به جایی هستیم که صمد در ارس غرق شد. این نیز برایم راز است. خالق ماهی سیاه کوچولو که بیشترینها، او را با این اثرش میشناسند خود در آب و رود غرق شده است. غریق راه خود شد و عمری از او شهید راه آزادی ساختند تا به اهداف خود برسند.
اما به راستی هدف وسیله را توجیه میکند؟
در مسیر با سه درخت آشنا شدیم که مطمئنم آشنایم هستند. آشنا و دوست بودیم در روزگاری. قطعی از وجودم در سلولی از وجودشان، بوده.
برایمان آواز خوانند و افسون کردند و گره بر روح خود زدند و در انتها دعایی بر لب آوردند و بر ما فوت کردند و خدا نگهدار.
چه درختانی بودند. کاش این سه، چهاری داشتند و آن، من بودم.
شب را در کنار ارس و جنب جغد و کو کو و درختانش زیر یک آلاچیق تا صبح خوابیدیم.
جایی بس دل انگیز بود
@parrchenan
با کودکان کسری از ثانیه رفیق شدم، چرا؟ چون یک وجه اشتراک یافتم، ساعتهای شبیه بهم مان وجه اشتراک ما بود و همین شی کوچک ما را بهم، مهر بخشید. مهربانمان کرد، صلح و صفا بخشید. زمانی این پیکسلها که بر سینه و کیف خود می زنند را نامفهوم میدانستم. کارکِرد آن را نمی یافتم. اما بعد از این روز خوب متوجه میشوم. این که نمادی، نشانی، تصویری، سمبلی میشود برای نشان دادن حس و علاقه و سلیقه مشترک. و چون دو انسان چنین حس و سلیقه ای از هم را یافتند، فهم کردند. راحت تر، بهم، مهر،بان خواهند شد.
خصم از میان به راحتی برکنده میشود.
این فهمیدن حس و سلیقه مشترک، ترجمانی میشود از این بیت حافظ:
یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است
ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری
و اتفاقا گشتن و ریز شدن در جزئیات مهر آفرین ، برعکس دیدگاه کلی نگری که دارم اینجا لازم است. " جهت کسرس از ثانیه"
@parrchenan