پرچنان:
در مکانی که ۱۱۰۰ سال از زمان تاسیس آن گذشته نشسته ام. انجیل به صورت کر خوانده میشود. در گذشته دور، این مکان ساخته شد که انسان ره گم نکند. نور را به تاریکی نسپارد.
من مددکار اجتماعی هستم . همیشه آمالم آرزویم روزی چون مسیح شدن است. نزدیک ترین کس به روح و روانم را مسیح میبینم و او را همچون خود مسافری میبینم. او پدر را یافت و من پدر، گم کرده ام. مددکار بودن چون مسیحا بودن است. بر کسی که بر تو مهنت و درد آرزو میکند، لبخند زنی و گره از کار فرو بسته اش بازگشایی.
مسیحای من، دریاب مرا. جلوی مهراب چون سنت مسیحیان زانو زدم و در دل امید بستم در این راه استوارترم کند، مرنج و مرنجان ترم کند. صبور تر، صبورانه ام بخشد.
مسیر جاده وانک سنت استپانوس، شیبی بالای ده درجه داشت و تا رسیدن به پله های وانک که دیرگاه عابدین بوده در سالهای دور، همچون زائران هزار ساله اش عرق ریزان و نفس زنان شدم. هر چه شیب بیشتر میشد برای تعادل در رکابیدن، رو به فرمان، خم تر میشدم، حالت رکوع میگرفتم و متواضع تر میشدم و تا به دروازه وانک رسیدم. آنجا سواره بودن جایز نبود و دوچرخه بر دست گرفتم و نیم خیز در شیب آن بالا رفتم.چمبر را میکشانیدم
و رسیدم
آری
من هنوز مددکارم، تا یافتن پدر، پدر گم گشته ره بسیار دارم. به جواب سوالی که پس از مواجهه با دوچرخه سواران بلژیکی که یازده ماه بود در سفر بودند و از خود پرسیده بودم رسیدم
من هنوز مددکارم. مددکاری در قالب مسافر و تا مسیح شدن ،فاصله بسیار دارم. چرا مسافر ماه ها و سالها چون آن دو، نیستم؟ چون مددکارم و گره از کار فرزند انسان باید بگشایم. مسیحای من، مرا بر فرزندان انسان، مهربان تر کن. مهربان تر از این و حتی مهربان تر از اینِ این. میخواهم همچون تو، مددکار باشم و بمانم
آمین

@parrchenan

بنده این مطالبی که پیرامون تاریخ می نویسم، بیشتر پیرامون تجربه سفر و حضور در منطقه و حس و حالیست که در این بودن بر بنده غالب میشود است و سپس حین رکابیدن صبحگاهی شروع به تجزیه و تحلیل افکارم میکنم.
اگر متنهایی که ابتدای سفر با استفاده از آرامگاه صفوی پیرامون کلی نگری و اثرات مثبت آن نوشتم خاطرتان باشد این نوشتار را شروع میکنم.
در این سفر با استفاده از اطلاعات همراهانم، متوجه شدم، ارمن، یک قوم اصیل ایرانی است و نه یک دین و مذهب. و میترائیست بوده اند و هنوز هم آثار این میترائیستی در گفتارشان وجود دارد.( باری لوییس به معنای نور نکو که سلام صبحگاهی ارمنی است). متوجه شدم که یکی از دلایل مهجور شدن آنها به زمان ساسانیان باز میگردد که نخواستند به زور دین زرتشتی را بپذیرند و میترائیستی خود را ادامه دادند.
در نتیجه از بدنه قومیتی ایران فاصله کرفتند و چند صد سال بعد هم که حمله اعراب و ...
این مقدمه را از چه جهت نوشتم؟
این که قوم ارمن در زمان شاه عباس تکریم شد. در جوار شاه خانه گرفت ( جلفای اصفهان)و از خودی ها شد در نتیجه نگاه کلی نگری که شاه عباس داشت، اجازه رشد کشور داده شد. اما کم کم که نگاه جزئی نگر شکل گرفت، پس از او تا به قاجار، همان گونه که تالار موسیقی از این کشور در طول چند صد سال رخت بر بست( متناسب با نوشتار آرامگاه شیخ صفی مینویسم) و حرام شد و غیر خودی، در درون قومیتی هم تا به زمان رسیدن به قاجار، این نگاه جزئی نگر ، این قوم و دین را غیر خودی تشخیص داد و اگر خاطرم درست مانده باشد، نامه گرجیان برای کمک به آنها از بابت ظلم مسلمین به انها به تزار بود که بهانه جنگهای بیست ساله ایران و روس شد.
آن نگاه جزئی نگر آسیبش را در تقسیم بندی های خودی و غیر خودی و باز خودی ها را تقسیم کردن و باز آنها را تقسیم کردن ، خرد و خرد کردن ... چون زیر مجوعه ها، اینگونه نشان داد. در اینجا نگاه جزئی نگر فقهی در طول دویست سیصد سال همانگونه که تالار موسیقی را از آرامگاه حذف کرد و غیر خودی، مجموعه مذاهبی و دینی دیگر را هم به حاشیه راند و اثر تخریبی نگاه جزئی نگر را پس از سالها بر قامت فلات ایران وارد کرد. هر چند عباس میرزا کوشید اما این نگاه جزئی نگر که اکنون فربه شده بود، بر او چربید. همچنان معتقدم نگاه کلی نگر و زیگمایی و یا همان جمله معروف، من حیث المجوع ، نگاه پر بار و مثبتی دارد که از ان غافل شدن در زندگی جمعی و فردی، زیان آور است

@parrchenan