Soheil R:
شب هشتم برنامه بود یا هفتم، در پارکی حومه جلفا چادر زده بودیم که باران و تگرگ شدیدی در گرفت و بعد از اتمام آن، همزمان شغالهای آن ور مرز شروع به خنده گروهی معروف خود کردند. کلا در سفر با دوچرخه ، صدا اعتبار پیدا میکند. تو به آن دقیق تر میشوی، صدای طبیعت را گویی شنواتر می شوی. به صداها حساس تری. حتی صدای دوچرخه. کم کم صدای رکابیدن، صدای افتادن زنجیر بر روی خورشیدی ها و اینکه اکنون بر روی کدام خورشیدی است را بدون دیدند علائم، ملتفط میشوی، صدای طبق کش و شانژمان. این که در چه زاویه ای از شیب جاده، دنده عوض کنی که صدای نرمتری را بشنوی. صدای اصطحکاک بین لاستیک و تایر. صدای باد، صدای برخورد باد با خورجین، صدا و صدا.
نیمه شب بود که در چادر، پس از طوفان خوابیده بودم. خواب عمیقی هم بودم. اما حسی بیدارم کرد. صدای زوزه گرگی می آمد در دل سیاه شب،. از نزدیکی می آمد و اتفاقا از سمت مرز این سمت. لبخندی خنده گون در همان خواب و بیدار، در چهره ام نقش بست. چه خوب که صدای زوزه گرگ را از این نزدیکی شنیدم. گویی ناله های بین خود و محبوب مطلقش را به اوج رسانده بود. گویی دعای خیر بدرقه ما می کرد. گویی با ما چون همان سه درخت جاده، چند روز پیش، سخن میگفت. آواز می‌خواند. زیباترین سه گاه خود از حنجره گرگی شنیدم. گرگ یا قوت در فرهنگ این سرزمین مقدس است و من با شنیدن آن زوزه این قداست را فهم کردم. در این چند روز کلی صدای جغد شنیدیم، بر روی سیم های برق می نشیند و اجازه تماشایشان به ما میدهند. مرغ کو کو که به زبان حال به ما می گفت:
گذشتگان تان کو؟ کو؟
امان از بازیگوشی چلچله و پرستو. و اینجاست که به مرغ زنبور خوار نمره انضباط بیشتری میدهی. ناظم هیچ مدرسه ای نمره قبولی به آن دو شلوغ شیطان نمیدهد. هر روز والدینشان احضار میشوند به مدرسه.
و چه بگویم از صدای آواز شانه بسر و پرواز پروانه ای اش. هد هد را وقت پرواز باید دید،همچون پروانه ای می‌شود و با رنگهای سیاه و سفید و بدن خاکی رنگ خود در آسمان آبی، نقاشی و هنری، دم به دم خلق میکند. دگر پرواز عقاب و لاشخور بماند. اما هر چه دور است، بی صداست. ولی دلیجه و بالابال که همچون هلیکوپتر فرود سرعتی و عمودی دارد خیر.
از دیروز اما به این مجموعه پرندگان، لک لک نیز اضافه​ شده است. بی نهایت پرواز آن در آسمان زیباست. راه رفتنش هم. و در لانه نشستنش هم. از آن پرندگانی است که دوست دارد نزدیک انسان باشد اما آزاد. اجازه دیدن زیبایش به انسان بدهد اما دست اندازی خیر. مردم این سرزمین با لک لک ها مهربانند و با مسافرانش.
دیدن لک لک آن هم در آسمان دیروز تماشایی تر بود. آن قدر این دیدن می ارزید که سر به هوا شوی و چاله ها و جاده و ماشین ها را بی خیال.
بر روی سبزه ها دراز کشیده ام و به آسمان آبی و بازی ابرهای سپید بازیگوش مینگرم. و‌ برای آنها در خیالم،شکل و قالب میسازم که ناکهان پرواز هفت شکل و دسته جمعی پنج- شش لک لک، مرا به سرزمین حیرت و مبهوتی و شگفتی پرتاب می‌کند. چقدر دیدن این منظره برایم زیبا بود و شگفت انگیز.
خود را در خیال ،همچون لک لک می‌بینم. چون او مسافرم و بال گشاده و در آسمان آبی میرهایم. میزیم و بر روی بلند ترین منطقه، پر افق ترین اش، تماشایی ترین اش، خوش منظر ترین اش، می عشقم.
هر روز بعد از اتورماخ ( اتراق)ما، در آن منطقه، باران می بارد. خود را داروکی میبینم که شاعر از من پرسش کرده.
قاصد روزهای ابری داروک، کی می رسد باران؟
اکنون، فقط کمی درنگ.


@parrchenan