پرچنان:
چالدران.
منطقه ای که جنگ شدیدی در آن رخ داد. جنگی بین ، صفوی و عثمانی_ ایران و ترک _ شیعه و سنی در جاده که میرکابیدم، چکاوکها و چلچله ها میخواندند. خواندن پس از باران. غوغایی بود. بازار گزمی از خواندن هزاران در هزار پرنده. مدیون باشم اکر اغراق کزده باشم.با خودم فکر کردم، از زاویه دید عشق و صفا بنگرم، چه خوب، چه زیبا، چه دلنشین است، خواندن پرندگان. اما این واقعیت نیست. این دنیا از زاویه دید و فیلتر من است. اصل این آواز، جنگ است. جنگ بین نرها برای بودن با ماده ها جهت بقاع نسل. همان اصل زمخت داروین. بقاع اصلح. این زاویه دید چه زیباست و چه باصفا، را کناری بگذار سهیل. اما باز با خود اندیشدیم، در زمخت ترین و طبیعی ترین صورت هم که به ماجرا بنگری، چیز معرکه ای از آن می یابی. این که ای کاش همه جنگها، سلاح هاشان آواز بود. چلچله این سمت جاده با سلاح آواز ترش بر چلچله آن سمت جاده فاتح می گردد چکاوک آوازه خوان پرواز کننده در آسمان آبی، سلاحش کاربردی تر از چکاوک جوان است که تازه سلاح آواز را در دست گرفته و حنجره اش هنوز نرد دل عشق ماده ای را نمی لرزاند. ای کاش جنگهای ما انسانها هم سلاح شان آواز بود.ترکان عثمانی سنی آواز تر بودند بر ایران صفوی شیعه و هزاران کشته در این دشت پای این کوه ریخته نمیشد
جنگ دشت چالدران و به کشته شدن هزاران انسان فکر میکنم.

@parrchenan