Soheil R:
باران تندی در بالای جاده، کوهستانی ترین قسمت جاده گرفت و ما به زیر پارچه های ضد آب خود رفتیم و پس از دقایقی آفتاب در امد و ساعت دوازده ظهر تصمیم گرفتیم، صبحانه مان را بخوریم. صبحانه تمام شد و گروه حرکت کرد. من معمولا نفر آخر حرکت میکنم. کمی از مناظر زیبای طراف عکس گرفتم و تا آمدم حرکت کنم، دیدم چرخ جلو چمبر پنچر است. یک آن خود را در تنهایی دشت حس کردم. تنها با چمبر در دشت بودم و جاده ای خلوت. و از همه مهمتر، ابر سیاه عظیمی که از پشت لحظه به لحظه داشت یاخُن تر میشد. ابری که بسیار سیاه بود ، نور طلایی زیباب آفتاب پس از بارش اول، ان را سیاه تر می نِمُود. و دائم می غرید. رعد و برق میزد و صدای غرشش ثانیه ای کم نمیشد. و من با چرخی پنچر در وسط دشت و جاده منتظر حادثه بودم. تجربه این چند سال رکاب زدن بهم می فماند که این توده ابر، پر بارس است و با باران های معمولی فرق دارد. سریع دست بکار شدم و شروع به پنچر گیری چرخ کردم. سریع ترین پنچر گیری زندگی ام بود شاید.
ابر سیاه لحظه به لحظه نزدیک تر میشد. پیش قراولش، باد های کپچکی بود که علفها و خاشاک دو و برم را به هوا می برد.
خود را کودکی می دیدم، که قرار بود نمکی بیایید بربایتش. کودکی که تهدیدهای مادرش از بابت نمیک ها و نان خشکی ها را جدی گرفته و اینک خطایب کرده و مادر تهدید کرده و رفته و از دور صدای نمکی، نون خشکیه می اید.خوب را بره ای می دیدم که گرگ تیز دندان به چند قدمی اش رسیده است. گرگ داستان برق دندانش را نشان این بره میدهد، می غرد، دندان نشان میدهد. خود را دزدی می دیدم که پاسبان ها به دنبالش هستند. و صدای سوت زدنشان لحظه به لحظه میرسد. خود را ژان وارژان می‌دیدم که نانش را دزدیده و اینک پلیس داستان در تعقیب اوست.
این نوع ابرها هنگام بارش، تکه هایی از خود را تیز به زمین نی ریزند و میتوانی تا حدودی تشخیص دهی در کجا باران میبارد. باران به دویست متری ام رسیده یود. هم
ون زیر دریایی های در فیلم ها که بوق هشدارشان قطع نمیشود از بابت زیاد شدن عمق، بوقی درونم هشدار می‌داد. تنهایی که در بوق ممتد خود بود. فکر نمیکردم، هیچستان اینجای سفر بسراغم بیایید. تنها به خود باید معتقد میشدم، مومن میشدم. امن میشدم و چمبر را درست میکردم. صدای غرش این ابر ، نزدیک و نزدیک تر شد. پشت گوشم رسید. چمبر آماده شد. کم کم قطره های پیش قراول باران را حس میکردم. در شیب جاده، در دنده سنگین گذاشتم و تا توانستم سریع ترین حالت ممکن توانم ، رکاب زدم. همان بره بودم اما فرار کردم. همان کودک بودم اما، اسیر فریاد نون خشکی نشدم. همان دزد بودم که سریع تر از پاسبان میدویدم. تنهایی وجودم و فهمش، قوی ترم کرده بود، ترس از ابر سیاه، پر توان ترم کرده بود.تسلیم نشدم. به دوستان رسیدم. یک سر پناهی پیدا کرده بودند به آنها رسیدم. و در یکی از تند ترین و شدید ترین بارانها و تگرگها، در یک گله جا ایستادیم و تماشا کردیم و خندیدم و لذت بردیم.

@parrchenan