پرچنان:
در جاده ای با سر بالایی تند بسمت قره کلیسا در حال رکابم. شیب منفی تند، و نفس گیر است. و قرار است ۲۷ کیلومتر شیب تند را تا رسیدن به وانک قره کلیسا برکابیم. این مکان زیارت گاه مقدس ارمنیان بوده و با توجه به شواهد، احتمالا بر روی معابد میترائیسمی نیاکانمان استقرار یافته است. در لوپ جاده ، دنده را سبک تر میکنم و اجازه پرواز خیال میدهم. مگر نه اینکه ما، این مای انسان مدرن، در عصر ماشین، دوچرخه گرفته و با دوچرخه، ذره ، ذره، همچون زائران تا صد سال پیش بسوی زیارتگاه ، با رنجی لذت بخش حرکت میکند! این که می‌توانستیم به جای این جاده کوهستانی و قره کلیسا، جاده ماکو ، بازرگان را انتخاب کنیم و در این محنت گرفتار نشویم. اما به خاطر مشاهده و فهمیدن این کهن زیارتگاه جهان، این جاده با لوپ بالا و کوهستانی را ترجیح دادیم، از دیروزش که داستان صوتی بابا لنگ دراز را تمام کردم، ذهنم در دو واژه می چرخد، تراشیدن و تراشیده شدن.
آیا نیاکان و گذشتگان بشر، با ساختن چنین عبادتگاهی، انسان امروز، همچون من ، همچون ما را در حال تراشیدن نیستند؟ آیا گذشته آنها ، حال استمراری ما را در حال رغم زدن هست. آن هم به این شدت و حدت که ما در رکابیدن ، دچارش هستیم.
گویی ما به دست آن ابتدایی ترین مردمان که سنگ بنای معنویت را چیدند، در حال تراشیده شدن هستیم.
قطعا ما با توجه به رکابیدن و فعالیت بدنی از برای زیارت، بهره خود را خواهیم برد. شاید اگر آن انسان نخستین که آجر ابتدایی را بر روی هم نگذاشته بود، نبود، ما در حال رکاب زدن سمت ماکو و بازرگان بودیم و این سربالایی و این کوهستان را هم انتخاب نمیکردیم. در این افکارم که چکاوکها و پرستو ها از جلویم با خطی مماس بر آسفالت و جاده از جلویم پرواز میکنند. سبک پرواز کردنشان تغییر کرده است، گویی مرغ دریایی هستند که از رودخانه می‌خواهد ماهی شکار کند، میلمتری با آسفالت جاده مماس میشوند. افکارم را به خودشان معطوف میکنند. همچون کایت، بالهایشان را سفت و براق میکنند و تند و سریع در هوا میروند. به گمانم با توجه به اعتمادی که به پرواز خود دارند، سر به سر این رکاب زن گرفتار در سربالایی و افکار خود، میکنند. به چشمه میرسم. چشمه ای برای زائر. همین اندیشه، وادارم می‌کند از چشمه بنوشم و آب قمقمه ام را با آب چشمه عوض کنم.
دوباره می رکابم، کم کم باران شروع میشود، زائری زیر باران میشویم، به گذشتگانی فکر میکنم که مرا به زیر این باران سرد دم گردنه انداخته اند. معنویتی که انسان از بدو غار نشینی شروع کرده، و تا به امروز مدرنیت، نخواسته یا نتوانسته از آن دست بکشد. و چه خوب. به دنبال معنای خود از زندگی، معنایی ،از دیروز، عمیق تر از امروز تا پر عمقی فردا مسافر خواهم بود. تا باران قطع میشود، پرندگان باز غوغا میکنند، غزل خوان و نغمه خوان میشوند. به این شهوتی که بین پرندگان حاکم است و باعث این نشاط و زندگی و غوغا میشود فکر میکنم. از فصای زایر بودن خارج میشوم. به فضای نفسانی و شهوانی این پرندگان می افتم. امان از این چکاوک.
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
دلم نمیخواهد خارج شود اما شور زندگی این پرندگانِ غوغا فکن نمی‌گذارند. در این دوئیت گرفتار شده ام که پنچر میشوم و در پنچری به هیچستان میرسم ( شرح آن در نوشتارهای قبلی آورده شده است). پس از پنچر گیری به دوستان میرسم و برای در امان بودن از تگرگ ، در سرپناهی، منتظر می ایستیم، تا تگرگ قطع میشود، پرندگان غوغا سر میدهند و در دو گانه خود، فرو میبرندم.
سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید
تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست.
در نهایت خود را به وانک قره کلیسا میرسانیم.

نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من
خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست

تا رسیدن، کلی، هم از لحاظ جسمانی و بیشتر، روانی و روحی تراشیده شده ام.
از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

گذشتگان، آجری را برپا کردند که آتش معنویت با همه تلاش نامحرمان،خاموش نشود و نخواهد شد.
چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست
ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست


@parrchenan