رکوئیم برای یک راهبه
آلبر کامو
پرچنان:
👆👆👆
دقیقا از همان کتابها و نمایشنامه هایی است که با مشت می کوبد بر صورت خواننده؛ که آگاه شو، بیدار شو، لعنتی.
ذهنم در فضای وجدان بشر در پست پیچ می چرخید و این کتاب هم در این فضا خواندم، چه هم رویدادی جالبی بود برایم. کامو یک چیز اش خواستنی می کند، و در عین حال از او گریزان شدن. قهرمان داستانهایش، مسیح داستانهای او، آدم کُش هستند. در اوج صفتهای ناب انسانی، آدم کشی را هم دارند.
قابیل های هابیل وارند. منزه و معصوم هستند و نیستند. به این جای کتاب که رسیدم؛
میدونین آقا، همه ما احتیاج داریم که با یکی حرف بزنیم، یکی که بشینه و فقط به حرفمون گوش بده،
نه کسی که فقط باهاش وراجی کنیم، یا کسی که حرفامون رو تایید کنه. اگر قاتلا، دیونه ها، آشوبگرها، هم کسی رو داشتند که به حرفشون گوش بده. شاید آروم میگرفتن. حالا بگذارین آروم باشم. دست از سرم بردارین.
یاد مادر کودکی افتادم که تماس گرفته و گفته بود کودکش، دارای افکار خودکشی است. مادر این مهارت گوش دادن را بلد نبود. دم درب خانه که رفتیم و مادر کلید انداخت، کودک اجازه نمیداد درب باز شود. وقتی در را هل دادم و رفتیم داخل، کودک اول ترسید، مادرش ترسانده بود که ما او را به بیمارستان میبریم، همکارم و من نشستیم و به روایت زندگی اش گوش دادیم، کم کم خنده بر لبانش نقش بست. آرام شد. میشد دست از سرش برداریم و به دست اقوامی که تازه به منزل آمده بودند بسپاریم. مادر افسرده، شنونده خوبی نبود، خود نیاز داشت که با کسی صحبت کند.
شعار سازمان بهداشت جهانی را جدی بگیریم،
با من حرف بزن.
اگر شنونده ای نیافتی، همیشه یک روانشناس و مشاور هست.
@parrchenan