پرچنان:
گاهی اوقات که بعد از کلی مواجه با آسیب اجتماعی، یکم هم حال جسمانی ات حالا به خاطر گرما، کم آبی یا هرچی، مساعد نباشه، سر خوردگی به سراغت می یاد. به حجم بشر نگاه میکنی، و این همه آدم های دچار بهداشت روان خسته، روان مزمن، بی اعصاب. آینده بشریت میخواد کجا بره ؟ و میری تو فکر.


دقیقا سر موقع دیدمش
"موآنا "را.

یک کارتون صد در صد یونگی
ازت بپرسه( کارتون) تو اینجا چیکار داری؟ و این قدر بپرسه تا فکر کنی.
و نشانه را بر تو هویدا کنه؛ مٙحبت بر قلبها کن. به همین صورت جمله ی امری و وضوح.
دگر همین.
دیدنش را پیشنهاد میکنم.
👇👇👇
@parrchenan

برای مأموریتی، اعزام میشویم. چند نفر از همکاران، اعلام کرده اند که ماموریت خطرناکی است و مراقب باشید. بیمار اعصاب و روانی تهدید کرده بود، خود و‌ پدرو مادرش را آتش خواهد زد. حکم ورود به منزلی، در بیست و چهار ساعت گرفته شده بود و اکنون با چند مامور نیروی انتظامی و مامور ۱۱۵ اورژانس، ( چنانچه لازم شد جهت تزریق آرام بخش)،دم در ساختمان بودیم. فرد آزار گر در خواب عمیقی بود در حالی که ما بالا سرش بودیم. مامور کلانتری که بیدارش کرد، دید دور تا دور سرش، آدم ایستاده.
اِ نامردی دیگه!
بیدار شد و آمد آماده رفتن به کلانتری شود که تازه قد و هیکلش، بر چشمانم هویدا شد. چندین سانت از خودم و همکارم قدش بلند تر بود و بدنی عضلانی داشت.
در دلم گفتم تا شب و پایان روند اداری، با او چگونه سر کنیم؟
از کلانتری با دست بند و پا بند به همراه یک سرباز کم سن و سال او را با ما رهسپار کردند. در همان چند ساعت اول، ما توانستیم ارتباط خوبی با او برقرار کنیم. بخصوص همکارم که با او در طول مسیر هم کلام شد. با هم صبحانه و ناهار خوردیم و دیگر بعد از ناهار،آقا کرم بود برای ما. از سربار خواستیم دستبندش را باز کند. قرار شد، جهت مداوا و تسکین یافتن روان، مدتی را بستری شود. فرایند بستری شدن هم ، خود دنیایی است. بیمارستانهای کم ظرفیت، حکم های قضایی که وقعی بر آن نمی نهند، مصاحبه های طولانی، روند اداری دست و پا گیر.
در بیمارستان بودیم، و وقت مصاحبه یا همان معاینه شده بود. به آقا کرم میگم: یه کاری کن اینجا بستری شی.
بعد از مصاحبه - معاینه:
آقا هر چرت و پرت و شعری ( با کلمه ای دیگر) گفتم که اینجا پذیرش شم. اما بدلیل پر بودن تخت ها، آنجا پذیرش نشد. آن قدر رفیق شده بودیم که همکترم از سرباز خواست، پابندش را هم باز کند.
در نهایت در بیمارستانی دیگر پذیرش شد، هم دیگر را بغل کردیم و از هم خداحافظی کردیم.
درست است که آقا کرم، بیمار اعصاب و روان بود، اما او تشنه محبت بود.
محبتی که از خانواده و جامعه نگرفته بود. و چون از ما گرفت، اسیر رفاقت شد. باور دارم که محبت، خارها را گلستان میکند. باور دارم، چون به عینه هر روز می بینم.
در یک فرایند پانزده ساعته، از اون غول روانی ترسناک، تبدیل به کرم جان شد. اینگونه زمان، غریب زدایی میکند و آشنا زایی.
در خستگی، شب را توان رکابیدن تا به منزل ندارم. پس به خانه اقوام میروم. با خودم فکر میکنم، اگر ما نبودیم، واقعا جامعه در تنش بین آقا کرم ها با خود چه می‌کرد؟ اگر دقیق و مسئولانه عمل نکنیم، از مقام قضایی گرفته، تا من مددکار، تا کلانتری، تا کادر بیمارستان، فاجعه رخ میدهد. شهری بهم می ریزد. خانواده ای داغدار میشود. خانه ای تخریب میشود.
به اول صبح فکر میکنم که آقا کرم، ابتدا برایم غولی تصویر شده بود. و در انتهای شب به کرم جان تبدیل شده بود. با هم گفتگو می‌کردیم، او از خانواده اش می‌گفت، من از پرونده ها، حتی یک فرد مشترک که دو نفر بشناسیمش یافتیم، از او نظر خواستم و...( نهایت هم دل شدن، ما با او و او با ما)
حال اگر مقام قضایی، ما، کلانتری، و کادر بیمارستان، غیر مسئولانه عمل می‌کردیم، شاید تیتر روزنامه ای این میشد.
فردی خود و‌ والدینش را آتش زد.
معتقدم در داستان پر غصه آتنا میشد، اینگونه نشود، اگر مسئولانه تر عمل میشد. اگر.


@parrchenan