همچون درخت، سایه گستر باش
دخترک را بردیم برای پذیرش، مداد رنگی ها را که دستم دید کیف کرد، شروع کرد نقاشی کشیدن. با مداد رنگی هاش حرف میزد: مدادرنگی جونم حالا تو بیا ( و عروسک را ول میکند و جعبه مداد رنگی را در دست میگرید)در مسیر برگشت ، خوابش گرفت، آرم جعبه را از دستش که در ابتدا محکم گرفته بود، و اکنون که در خواب بود و دستانش شل شده بود، خارج کردم و در جیبم گذاشتم. به شیرخوارگاه رسیدیم و خواب الود بردیمش به مربی شیر خوارگاه تحویل دادیم. اما دیگر مدادرنگی جانش را یادش نبود. هنوز به مداد رنگی ها برای کودکان دیگر، نیاز دارم.
*
مورد حاد کودک آزاری بود و بعد از چند روز تلاش ،همکارانم که در منطقه گشت میزدند، کودک را در خیابان میبینند و با خود می اورند. از من دوری میکرد، میشد حدس زد آزارگرش یک مرد بوده است.
در زمان حضور در کنار کودک خودم را خیلی « هایپ» و اکتیو نشان میدهم تا در عمق خودم با دردهای کودک سقوط نکنم. اما هنگامی که با چمبر مشغول رکاب زدن سمت منزل هستم، به او می اندیشم دیگر نمیتوانم خود را برای خودم هایپ نشان بدهم و نقاب بزنم و دیگر در اعماق خودم در حال سقوط آزادم، جایی که ته ندارد. به بچه شبانه روزی که امده بود پیشم فکر میکنم، که در داستان بسیار پر متلاطم زندگیش ، رنگی مثبت داشتم و اکنون که آمده بود،پر صلابت شده بود. از گردنه های سخت زندگیش گذشته بود. ما مددکارها یک چیز را حق نداریم.
این که کم امید و نا امید شویم.
*
مورد حاد کودک آزاری بود و بعد از چند روز تلاش ،همکارانم که در منطقه گشت میزدند، کودک را در خیابان میبینند و با خود می اورند. از من دوری میکرد، میشد حدس زد آزارگرش یک مرد بوده است.
در زمان حضور در کنار کودک خودم را خیلی « هایپ» و اکتیو نشان میدهم تا در عمق خودم با دردهای کودک سقوط نکنم. اما هنگامی که با چمبر مشغول رکاب زدن سمت منزل هستم، به او می اندیشم دیگر نمیتوانم خود را برای خودم هایپ نشان بدهم و نقاب بزنم و دیگر در اعماق خودم در حال سقوط آزادم، جایی که ته ندارد. به بچه شبانه روزی که امده بود پیشم فکر میکنم، که در داستان بسیار پر متلاطم زندگیش ، رنگی مثبت داشتم و اکنون که آمده بود،پر صلابت شده بود. از گردنه های سخت زندگیش گذشته بود. ما مددکارها یک چیز را حق نداریم.
این که کم امید و نا امید شویم.
کودک اسیب دیده تا چند روز که بتوانیم بگیریمش، کودک همه مددکارهای ۱۲۳ اداره مان شده بود و همه ما قسمتی از ذهن و دل و روانم با او مانده بود.از همکاران جسورم که توانستند در نهایت با انکه در خطر بودند او را بگیرند، خیلی تشکر دارم.
*
نوجوان زنگ زده، میگم شما؟ معرفی میکند. معرفی میکنم و آشنایی میدهم، میشناسدم. میگه مامانم داره من رو از خانه میندازه بیرون...
همکار پشت خط ۱۲۳ هنگام خروج از اداره میگه، فلانی زنگ زده ،که انداخت بیرون.
@parrchenan
در مسیر برگشت به درخت کهن وسط تقاطع شریعتی، دولت میرسم
تا به حال شکوه و وقار این درخت را نادیده گرفته بودم. اما در اون لحظه برایم، خودش را، وقارش را شکوهش را نشان داد.
من مددکار، گاهی سایه ای میباید باشم ، بر سر عابر خسته از گرما. اول از همه دقیق تر باشم، این که درختی به این باشکوهی را ، چشمانم ببیند
@parrchenan
+ نوشته شده در سه شنبه ۳ مرداد ۱۳۹۶ ساعت توسط سهیل
|