دخترک به همراه مادربزرگ اش آمده است اداره. از ما ترسان است و گریزان. بازدید از منزلشان رفته بودیم.
و خانه منظم و مرتبی داشت. مادربزرگ می‌گوید: چاره ای ندارم، باید برم دستفروشی، موقع غروب که شهرداری نیست. خانه هم کسی نیست که دخترک را بگذارم پیش او، مجبورم ببرمش. مشکلات حقوقی باعث شده، نتواند از امکانات دولتی پیرامون دخترک بهره ای ببرد.
به دخترک عروسک و اسباب بازی میدهیم، با ما رفیق میشود. از من میپرسد، اینجا بهزیستی است؟ میگویم اره. میگوید من یک داداش میخوام بهم میدی؟ میگم این قسمت استوری مون تعطیله.
گاهی که دلتون با یک دستفروش، هم راستا شد، ازش خرید کنید. لابد لازم بوده این هم راستایی.
*
وقتی وارد خانه پسر و مادر شدیم، پسر در اوج خشم بود، هر دو بهداشت روان آسیب خورده و مشکلات حاد روان داشتند. هنگام خروج ما، حداقلش آن بود که پسر، از آن فضای خشم، خارج شده بود. اگر این دو یاد گرفته بودند که میتوان ، به حرفهای هم، با هم دلی گوش دهند، دنیای بهتری داشتند.
*
دخترک، هنگام دیدند ما از ترس آنکه مبادا مورد خشم پدر قرار گیرد، می لرزید. لرز که در اندامش، چهره اش، صورتش، چشمانش، مشهود بود. از ما خواهش میکند محل را ترک کنیم،
تلفن اداره را میدهم که به ما زنگ بزند. عصر زنگ می‌زند و شرحی از زندگیش میدهد. یک قسمت حرفهایش در ذهنم مانده. دیروز تولدم بود و هیچ کس نبود که حواسش باشد. و گزارش زندگی اش را دوباره شروع میکند به بازگویی.
میپرم وسط حرفش: ، الهی سال بعد در شرایط بهتری تولدت را ببینی. میخندد.

بعضی ها هم اینگونه روز دختر داشته اند.

@parrchenan