اشکی که سُر نرفت
به محل که رسیدیم. گفتم کودک در ماشین بماند، اما یک آن بغضش ترکید و دست به سوی پدر دراز کرد.
به اتفاق هم به سمت پارک رفتیم. مسافر خانه به خاطر بیماری کودک، خانواده اش را بیرون کرده بود.
بیماری کودک eb بود. این بیماری به بیماری پروانه ای هم مشهور است. میدانید چرا؟ در کودکی تا به حال پروانه ای گرفته اید؟ وقتی که پروانه را از طریق بالش میگرفتی و وقتی ازادش میکردی اثری از کرک های پرِ پروانه در دستانت می ماند و اگر چند بار پروانه را میگرفتی، قسمت اعظمی از بالش خورده میشد. این بیماری هم اینگونه است. پوست تمام میشود. به عضلات میچسبد و آن را هم تمام میکند. بیخود نبود، هستی، انگشتان دست و پایش بهم چسبیده و کوچک شده بودند و اکنون یکی از چشمانش نیز درگیر شده بود. مدارک پزشکی کودک را دیدم، تاریخ هایش به روز بود. مدارک هویتی هم، سخنان مرد را تایید میکرد،
مرد گفت:
به خدا کارگر نقاشم. هزینه این بچه ماهی سه میلیون به بالا میشه. از شهرستان امده ام دنبال درمان چشم هستی. و فریاد آهسته ای که از دلش بر آمد را شنیدم. بخدا دوست دارم زمین دهن باز کنه برم( به ترکی گفت). گفتم ما دوستیم برای کمک امده ایم. دست دادم. دستانش زبری دستان یک کارگر را داشت. پرسیدم پول مسافر خانه دارید؟ چند بار پرسیدم و چند بار گفت هست. با شرمندگی. و به خودم نتوانستم اجازه بدهم تهدیدش کنم، گدایی نکن.
رفتم پیش هستی، دختری سیزده ساله که آن قدر آب شده بود و کوچک که در کالسکه ای جا گرفته بود. با چشم سالمش اشک میریخت و یک قطره اشک در چهره اش جا خوش کرده بود، دوست نداشت پایین بریزد.
گفتم: هستی، ما دوست هستیم، برای کمک امده ایم. هیچ نگفت، من هم لال شدم. هیچ نداشتم بگویم جز بغضی فرو خفته. این بیماری درد بسیار دارد. تنت تاول میزند، خونابه می بند و کنده میشود.
هنوز که هنوز است چهره هستی، چهره بشدت معصومانه اش و آن اشکی که هیچ گاه سُر نرفت در ذهنم مانده، حک شده.
در ماشین می نشینیم. هر سه دمغ هستیم. راننده، من و همکارم. دنبال راهکاری برای هستی و کم کردن رنجش میگردیم. لال شده ام و راننده حرف میزند، خیریه ها را معرفی میکند و من با هوم هوم کردن، نشان میدهم که به سخنش توجه دارم. خوب شد، عینک دودی بود و چشمان گریانم هویدا نبود. جای آن اشک سُر نخورده، سُراندم اشک.
در اداره تو فکرم. لال شدگی فکری دارم. شماره خانه ای بی را پیدا میکنم و تا شنبه، ببینم برای هستی پروانه چه میتوانم بکنم.
به دوستم که سر کوچه آنها، کودک گدایی میکرد، زنگ میزنم، میخواهم کمک مالی برای هستی جمع کند.
درد جسمانی و روانی هستی زیاد است، دیگر دردِ ویترینِ درد شدن، برای گدایی را برایش نمیخواهم. امیدوارم راهی پیدا کنم که بتوانم به پدرش بگویم گدایی نکند. همکارام وقتی از نوع رابطه پدر و مادرش با او پرسیده بود، گفته بود، پدر و مادر خیلی خوبی دارم. من بیمارم.
اگر کسی کمک فکری و مالی داشت، در پی وی اعلام کند.
بعد از ظهر به بعد در بزله گویی بودم، خودم را ، روزگار را ، حتی دور و برم را به سخره گرفته بودم. تازگی ها فهمیده ام اگر بخواهم از یک برش تصویری مثل ان اشک سُر نخورده که در ذهنم حک شده فرار کنم، زمین و زمان را مسخره میکنم، یک دلقک تمام عیار میشوم، این لحظات حتی میتوانم با چاپلین، سر لودگی و مسخره بودن، رقابت کنم.
***
«ـ نازلي! بهار خنده زد و ارغوان شكفت.
در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير.
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه ميفكن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار . . .»
هیچ فکر نمیکردم این شعر شاملو رو بشنوم و یاد زنی افتم که هم سن خودم بود و دو کودک داشت، در بیمارستان بستریش کردم اما
او خسته بود
نبودن به از بودن را انتخاب کرد. تلاشی برای بود و هستی اش نکرد.
هستی پروانه ای را دریابیم
@parrchenan