قله پیرزن کلوم و مهر چال
این هفته از سمت گرمابدر قلل هم هن، پیرزن کلوم، مهرچال(۳۹۱۲ متر) را صعود کردیم و از دره و تراورس زیبای مشرف به آبادی امامه فرود آمدیم.
آخرین بار که این خط الراس را صعود کرده بود، به همراهی مرحوم، پدر بود. یادمان باشد در بودمان، خاطرات خوش رنگ بسازیم، تا در نبودمان، رنگ خاطرهامان، زیباتر کند بود دیگران را.
نرسیده به قله اول، آب همه بچه های گروه تمام شده بود، به همراه دوست چغرم، مهدی در فاصله ای نزدیک یک چشمه یافتیم و رفته از آنجا آب برای خود و دیگران فراهم کردیم. اگر تشنه باشی و ساعتهای بعدی را هم بخواهی در گرما و زیر بار در شیبی تند، تشنه بمانی، اینجایی که من و مهدی دیدیم، قطعاً درنگی از خدا خواهی یافتش.
با تشکر از دوستان قمی که چند هفته است که آخر هفته های خوبی را برای هم،درست میکنیم.

@parrchenan

👆👆👆بعد از پست کودک پروانه ای، انبوهی پیام از خوانندگان پرچنان جهت کمک دریافت کردم، واقعا فکر نمی‌کردم، خزعبلاتم، خوانده شود، بجد سپاسگذارم، امید که بتوانم نقش خوش، رنگ آبی آسمانی در لحظاتی از زمانتان را بنگارم.
از بعضی از دوستان فرصت خواستم تا شنبه، جهت پیگیری، فرصت بدهند. متاسفانه هنوز پیگیری هایمان نتیجه نداده. و پدر هستی ، نتوانسته ابهامات ذهنی مان را بر طرف کند. ما مددکاران این حوزه روشمان آن نیست که تنها منبع مالی به فردی دهیم و دگر کار را تمام شده بپنداریم. تا آخر هفته اگر نتیجه پیگیری هایمان نتیجه داد، با شما خوانندگان جان مطرح میکنم. در غیر این صورت، هستی پروانه را بخدا خواهیم سپرد. در پناه او باشد.😶😶😶

@parrchenan

در روز گرم تهران، با ماشین گشت، بدنبال آدرس پرونده های گزارش شده هستیم.
هستی پروانه در رویاهایی شب قبلم حضور داشت و بعد از یک برنامه سنگین کوه، در خوابی عمیق به سراغم آمده بود و تا صبح ولم نکرد. معمولا روز بعد از برنامه کوه، مستعد گرما زدگی هستم، آب بدنم در طول برنامه کوهنوردی کاهش یافته و اگر حواسم به این موضوع نباشد، روز بعد از برنامه گرما زده خواهم شد. برای دیدار مریض هایمان در بیمارستان، عازم آنجا میشویم. آقا کرم داستان هفته های قبل سرحال بود. از او زود خداحافظی میکنم و بسراغ کودکی که به تازگی از خانواده معتادش جدا شده میروم. زحمتش را همکارانم کشیده بودند و در بیمارستان جهت ترک اعتیاد بستری کرده بودند. میروم، میپرسم شما عزیز۱۲۳ هستی؟ میگوید آری. موز و سیب گرفته بودیم. نایلون را میدهم دستش، میگم ما هواتو داریم، دستی برسرش میکشم، بوسش میکنم، با پرستار صحبت میکنم و همین که میخواهم بروم، با صدایی آرام و ضعیف میگوید: می خوای بری؟مگه نیومده بودی من و ببینی؟
در طول روز گرما کلافم کرده بود، خانه هایی هم که رفته بودیم، سرشار از بوی بود، بوی های ناخوش. همکارانم در ماشین منتظر بودند و همه اینها دست به دست هم داده بودند که از یه جای کار بزنم. از کی، از ضعیف ترین، کلافه گی ام را سر عزیز خالی کنم. به عزیز میگم بیا بریم سر تختت با هم بیشتر صحبت کنیم.
دو تا موز میخورد و سیب ها را لب نمیزند. مادر کودک تخت روبرویش میگوید :«دو شبانه روز درد داشت.
درد تٙرک
و من شبها تا صبح پاهایش را مالش دادم».
عزیز دلش گرفته بود، از خودش و دلتنگیش گفت و در بغلم اشک ریخت. گفتم من نیومدم اشکت رو ببینم. اگر همچنان میخوای گریه کنی بیا یک بازی کنیم. من یه پایت رو میگیرم و هلیکوبتری میچرخونمت. اون وقت مجبوری بخندی. خود را در حال آماده شدن برای اینکار نشون دادم. عزیز که جدیت مرا دید، خندید، تا از همه هم اتاقیهایش نپرسیدم که آیا او جدی میخندد، ساق پایش را ول نکردم.
فردا هم می یای؟
فردا همکار دیگرم خواهد آمد.
خدایا ببخش مرا اگر میخواستم کم کاری کنم.
@parrchenan