بعضی از خوانندگان جانم، در حق این خُردک لطف داشتند و به تعریف و تمجید پرداختند که بسیار لطف داشتند و ناشی از نگاه زیبای ایشان به امور است. راستش، حرفه مددکاری است که ایجاب می‌کند این شرایط را، نه شخصیت آدمی. این حرفه، مجبورت میکند در شرایط، رفتارهای متفاوتی را بروز بدهی. وگرنه شخصیت من نوعی، چیز خاصی نیست. بقیه همکارانم نیز چنین تجربه های متفاوت و خطرناک تا غمناک تر تا پر استرس تر تا پر هیجان تر، داشته اند. اما مثل این خُردک، کم ظرفیت نیستند که بروز بدهند، به نوشته تبدیل کنند، در درون خود مینگهند و به رشد و جلای درون ادامه میدهند.
یکی از بهترین مددکاران اداره مان از نظر من، جابجا شد و به اداره ای دگر، رفت. متن خیلی قشنگی نوشتند که حیفم آمد آن را در خوانش، با شما بزرگان سهیم نشوم.👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇 از آن جنس متنهایی است که مقدمه، متن و پایان بندی نابی دارد و از عمق وجود برخواسته، از آن ته مها که نمیدانیم کجاست. اگر دست به قلم، داشته باشید، ملتفط حرف من خواهید شد. گاهی بعضی نوشته هاب نویسنده ، عجیب، بر دل خود نویسنده مینشیند.
همکار سابق، الهی مددکار بمانی و مسیر رشد فردی را به نوک هرم،نزدیک تر بگردانید. حق، یاورتان.

@parrchenan

‍ سوار تاکسی شدم خسته ام به حدی که چشمام رو به سختی باز نگه می دارم به اورژانس اجتماعی فکر می کنم و پرونده هایی که ناقص موندن از نظر من بعد به دادگاه اطفال و سرنوشت نامعلومم در آنجا منتظر ورود دخترم به زندگی ام هستم ذهنم تکرار می کند اگر شرایط سخت شد به بهانه فسقل چند ماهی می ری مرخصی کمی آرام می گیرم خواب چشمانم غلیظ تر شده همکاری گفته الهی مددکار بمانی چه دعای خوبی چه دعای سختی و چه دعای وابسته به شرایطی چشم هایم باز نمی شود اما فکرم مثل ساعت کار می کند فکرم می رود به جاهای دور به کنکور سال هشتاد و چهار به اصرار پدرم به رفتن به دانشگاه سنندج برای رشته پزشکی خودم را در قالب پزشک تصور می کنم فکر می کنم اگر پزشک حاذقی نمی شدم از آن پزشک هوایی می شدم که دم به دم حال مریضشان را می پرسند خنده بر خواب پیروز میشود خواب و بیدار لبخندی می زنم فکر می کنم که چرا به آن دانشگاه نرفتم از هفت سال درس خواندنش ترسیدم من که هشت سال درس خواندم از کار در مناطق محروم ترسیدم که .... نه دلیلی دیگر داشت که اکنون هر چه می گردم نمی یابمش شاید هم به خودم باور نداشتم حداقل به اندازه ای که پدرم باور داشت
باز فکر می کنم اگر به سنندج رفته بودم الان زندگی چگونه بود هیچ انتهایی برای تصوراتم پیدا نمی کنم
اما همه این فکر ها من رتبه یک فکر شدیداً خواب آور هدایت می کند زندگی پر از مسیر هایی است که ما می رویم و نمی رویم در حالیکه هیچ تصویری از انتهای مسیر نداریم احساسم نسبت به جا به جایی کاری کمی بهتر می‌شود
خواب آرام آرام به مغزم هم نفوذ می کند مغز خسته ام می گوید رها کن خدایی هم هست اوست که نقش بند ماجراست صدای راننده تاکسی ازاین قیلوله پر ماجرا بیرونم می کشد خانم رسیدیم نگاهی به اطراف می کنم در قیلوله من راننده راه را اشتباه آمده است آدرس را تصحیح می کنم ذهنم تکانی می خورد نکند زندگی ام در قیلوله باشد و من راه را اشتباه بروم کلیدرا بر قفل در می چرخانم خانه تمیز است بوی مادرم را می دهد احتمالا سری به خانه ام زده است کمی دور خودم می چرخم ناگهان چشمم به اتاق چیده شده کودک می افتد با خودم می گویم در قیلوله هم که باشم این آدرس درست است