دوچرخه
پرچنان:
آخرهای وقت بود که تلفنم زنگ خورد. سلام آقا سهیل...
قرار شد در اواسط مسیر رکابیدنم، با چرخش بهم ملحق بشه و قسمتی از مسیر را با هم رکاب بزنیم. روبروی حسینیه ارشاد، سر موقع حاضر بود، گفت چند ماه است که پاک است و علایم و نشانه ها، هم اینگونه حکایت میکرد. حالا یک هفته هست که با هم از حسینیه ارشاد میرکابیم و آخرین وعده رکابیدن، تا تجریش را با من رکاب زد. یاد دو سال پیش می افتم. برای او و برای رها شدن از اعتیاد اش خیلی زحمت کشیدم، از وجودم مایه گذاشتم و آخرین روز که ترکش کردم، نا امید بودم، گفتم دیگه پا تو حوزه ترک اعتیاد نخواهم گذاشت. حرف دکتر یادم آمد، "تو بذری تو وجودش کاشتی که روزی جوانه خواهد زد، آن روز را خواهی دید". و من نا امید دیکر پا در این حوزه نگذاشتم. آن زمان ها یادم بود که برایش رفته بودیم دوچرخه خوبی خریده بودیم. در حین رکابیدن، با هم گفتگو میکنیم، میگم فلانی حلقه ارتباطی ما این دوچرخه بود ها. اگر نبود، دیدار ما حاصل نمیشد. بهانه ای برای تماس نداشتی. میگوید دکتر معالجم میگوید این رکابیدن و دوستت را ول نکن. در بین گفتگو حرف دکتر را تکرار کرد!! تو این حال رو در وجودم کاشتی. کوه رفتن و دوچرخه را تو در ذهنم انداختی و چشاندی. حرفهاش عجیب شده، مسیولیت همه اتفاقات را بر عهده خودش گرفته. خوش قول شده و... باورش برایم سخته، چگونه به این ویژن و بینش و باور و تغییر رسیده!!؟
آب میوه ام را که او مهمانم کرده، تمام میکنم و میگویم بهترین شیرینی سلامتی ات بود. سلامتی ات پایدار.
*
آخر وقت با دوچرخه ای که به او اهدا شده بود، آمد. دوچرخه را یکی به ما داده بود و ما به او دادیم. افسردگی بسیار شدیدی داشت و در دخمه ای به همراه زن و فرزندانش زندگی میکرد. هنرمند قابلی است که از هنر و اندیشه اش هیچ استفاده ای نمیکند. افسردگی اش کاهش محسوسی یافته بود. خوش تیپ شده بود. گفت بهترین و بدترین چیز دنیا را بهم دادی...
دوچرخه باعث شده بود وضعیت هورمونی بدنش، بهبود یابد و از آن تنگنا به فراخی برسد. حالا میتواند روند درمانش را با جدیت پیگیر باشد. پروسه سختی بود از آن وضعیتش به این وضعیت رساندنش. این را هم مدیون همین دوچرخه هستم. دوچرخه ای ساده. شاید همکارم که روز اول آن را آورد فکر نمیکرد، این دوچرخه ساده و قدیمی اینگونه اثر گذار باشد.
*
از شهرستان، عکس دوچرخه اش را فرستاده که من هم دوچرخه گرفتم،،😄 . یکی از خوانندگان پرچنان است.
به همه اینها فکر میکنم و به خودم میام که در شیب تند دربند میرکابم. اما لبخند رضایت در چهره ام نقش بسته. این ناخودآگاه ترین لبخند که اگر حواست نباشد نمیدانی از کجا آمده و کی نشسته
در شیب دربند آمد نشست. چه بجا بود.
دوچرخه و عروسک و اسباب بازی در هر سایزی، دخترانه وپسرانه داشتید، بخبرانید مرا.
@parrchenan